ریشه‌های انقلاب

امام

مخالفان محمد مصدق و شرکت کنندگان در کودتای ۲۸ مرداد، سوار بر تانکهای «شِرمَن» ارتش شاهنشاهی.

نوشتار اصلی: کودتای ۲۸ مرداد

در جستجوی ریشه اصلی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، می‌توان به کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، و رخدادهای پیرامون آن، بازگشت.[۱۳] پس از برکناری رضاشاه پهلوی توسط متفقین در هنگامه جنگ جهانی دوم، ایران در بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، طولانی‌ترین زمان فضای باز سیاسی در تاریخ معاصر را به خود دید. در این دوره روشنفکران و نه روحانیون، دست‌اندرکار بسیج و سازماندهی توده‌ها علیه ساختار قدرت بودند و سازمانهای غیر مذهبی و یا غیر روحانی - نخست حزب توده و سپس جبهه ملی به رهبری محمد مصدق - با موفقیت، طبقه متوسط و طبقه کارگر شهری را جذب کردند.[۱۴] در طی این دوران، مصدق به عنوان یک ملی‌گرای محبوب، خواستار اصلاح سیاست خارجی نادرست و خاتمه بخشیدن به دادن امتیازهای عمده به ابرقدرتهای خارجی شد[۱۵] و به یاری تظاهرات‌های گسترده طبقه متوسط و هوادارانش و همچنین اعتصابات بزرگ کارگری در بخش صنعت نفت به سازماندهی حزب توده، به عنوان اهرم فشاری بر حکومت، توانست نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران را با موفقیت به پیش ببرد و تحت تاثیر شور و اشتیاق عمومی به نخست وزیری رسیده و حتی تسلط و اختیار محمدرضاشاه بر ارتش را به خطر افکند. ملی شدن صنعت نفت برای انحصارات نفتی و دولت انگلستان ضربه‌ای جبران ناپذیر بود، به ویژه که این جنبش، می‌توانست به نیروی محرکه‌ای برای مردم دیگر کشورهای منطقه در کسب حقوق خود، تبدیل شود و بدین‌سان منفعت دیگر ابرقدرت وقت، ایالات متحده را نیز به مخاطره افکند. سرانجام انگلیس توانست موافقت آمریکا را برای به راه‌اندازی یک کودتای نظامی علیه دولت مصدق به دست آورده و در مرداد ماه ۱۳۳۲، به کمک نیروهای هوادار سلطنت و هوادار ایالات متحده در ارتش ایران، دولت وی را سرنگون نماید.[۱۶] این کودتا تاثیری به سزا و طولانی مدت به جای گذاشت و در عصر جمهوری خواهی، ملی‌گرایی، گرایش به سوسیالیسم و سیاست خارجی بیطرفانه، اکنون سلطنت پهلوی و ارتش، در افکار عمومی، به عنوان سرسپرده ابرقدرتهای غربی و سرمایه داری و سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا شناخته می‌شدند. با وقوع کودتا، سازمانهای سیاسی چون جبهه ملی و حزب توده سرکوب شده و اعضای آنها به حبسهای کوتاه و یا بلند مدت و حتی اعدام محکوم شدند و علاوه بر انگلیس، ایالات متحده نیز به عنوان دشمن جدید امپریالیستی ایران شناخته شد. از سوی دیگر، سرکوبی نیروهای سکولار و غیرروحانی، راه را برای پیدایش جنبشهای جدید اسلامی هموار نمود.[۱۷]

تثبیت قدرت؛ توسعه اقتصادی؛ تنشهای اجتماعی

در دهه نخست پس از کودتای ۲۸ مرداد، محمدرضا شاه آنچه را که پس از برکناری پدرش، رها شده بود، ادامه داد. او با شتاب هر چه تمامتر، سه ستون حافظ حکومت خود، «ارتش»، «نظام حمایتی مالی دربار» و «دیوانسالاری» را گسترش داد و به یُمن افزایش چشمگیر درآمد نفت، موفق شد تا رویای رضاشاه در خصوص ایجاد یک ساختار دولتی عظیم را، تحقق بخشد.[۱۸] شاه نخست رهبران کودتا را به مقامهای کلیدی گمارد، کمکهای مالی از آمریکا دریافت کرد و از همکاریهای فنی سازمان اطلاعات اسرائیل و آمریکا (موساد و سیا) و اف‌بی‌آی پلیس آمریکا، برای تشکیل پلیس مخفی جدیدی در سال ۱۳۳۶، با عنوان ساواک (مخفف سازمان اطلاعات و امنیت کشور)، بهره برد.[۱۹][۲۰] اما در سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲، اقتصاد ایران که مبتنی بر کشاورزی بود، با بحران شدیدی روبرو شد و ایران را به کمکهای خارجی محتاج کرد. دولت آمریکا به ریاست کِندی، پرداختِ وام‌های آینده را به اجرای اصلاحات ارضی و لیبرالی که آنرا بهترین سد محافظ در برابر وقوع انقلاب کمونیستی می‌دانست، مشروط کرد. در نتیجه شاه، علی امینی شخص مورد اعتماد آمریکا را به مقام نخست وزیری رساند و وزیر کشاورزی امینی، حسن ارسنجانی، برنامه اصلاحات ارضی را با هدف از بین بردن اتکای ایران به کشاورزی و ایجاد طبقه کشاورزان مستقل به پیش برد.[۲۱][۲۲] گرچه اصلاحات ارضی از اقدامات دولت امینی بود، شاه پس از تعدیل آن، اصلاحات را ابتکار خود معرفی کرد و با بوق و کرنای تمام آنرا در منشور شش ماده‌ای جنجال برانگیز خود موسوم به «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» منظور نمود. پنج ماده دیگر آن شامل، ملی کردن جنگلها، فروش کارخانه‌های دولتی به بخش خصوصی، سهیم شدن کارگران در سود کارخانه‌ها، اعطای حق رای به زنان و ایجاد «سپاه دانش» می‌شد.[۲۳] طرحهای انقلاب سفید، با مخالفتهایی از سوی جبهه ملی و همچنین محافل مذهبی، به ویژه چهره مخالف جدیدی به نام روح‌الله موسوی خمینی روبرو شد. این مجتهد ۶۴ ساله که در مدرسه معروف فیضیه قم به تدریس فلسفه و فقه می‌پرداخت، سخنرانیهای انتقادی خود را از سال ۴۱ آغاز کرده بود. خمینی ضمن دوری جستن از طرح موضوعاتی چون اصلاحات ارضی و حق رای زنان که موضوع اصلی مورد مخالفت دیگر روحانیون بود، به مسائل روز که توده مردم را بیشتر خشمگین می‌ساخت، می‌پرداخت و مرکز ثقل مخالفتش با شاه بر سر نفوذ آمریکا در ایران بود. اعتراضات که در خرداد ۱۳۴۲، در شهرهای بزرگ ایران به وقوع پیوست، با دستور شاه و توسط ارتش، با سرکوبی خونین پایان یافت. پس از قیام ۱۵ خرداد، رهبران جبهه ملی دستگیر و خمینی به ترکیه تبعید شد که پس از چندی از آنجا به عراق رفت.[۲۴][۲۵][۲۶]

در باقی سالهای دهه ۱۳۴۰، شاه همچون فرمانروایی خودکامه و متکی به نفس حکومت کرد و خود را پادشاهی اصلاح‌اندیش و متحد نزدیک آمریکا و غرب نشان داد.[۲۷] با افزودن بر شمار نظامیان، بودجه سالانه ارتش و خرید تسلیحات بسیار، ارتش ایران را در سال ۱۳۵۵ به پنجمین نیروی نظامی بزرگ جهان تبدیل کرد[۲۸] و سازمان امنیتی خود ساواک را بسیار گسترش داد چنانکه می‌توانست به خبرچینی از بسیاری از افراد و سانسور رسانه‌های گروهی پرداخته و از هر شیوه‌ای از جمله شکنجه برای از بین بردن مخالفان استفاده کند.[۲۹]

توسعه اجتماعی-اقتصادی سالهای دهه ۴۰ و ۵۰، بیشتر به واسطه درآمدهای روزافزون نفت میسر گشت. همزمان با توسعه بنادر و راه‌ها، سدهای بزرگی در دزفول، کرج و منجیل بنا شد و بیش از ۸۰۰ کیلومتر ریل راه‌آهن احداث گشت که تهران را به شهرهای اصلی دیگر متصل می‌ساخت.[۳۰] ایران در سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۵ شاهد «انقلاب صنعتی» کوچکی بود که در نتیجه آن، سهم تولید ناخالص ملی، شمار کارخانه‌ها و تولید برخی صنایع مادر، رشد یافت.[۳۱] توسعه در بخش منابع انسانی نیز، افزایش شمار مدارس، درمانگاه‌ها، پرستاران و پزشکان را در پی داشت. همچنین رونق اقتصادی دهه ۴۰ به طرز شگفت‌آوری به سود بنیادهای مذهبی بود، چراکه در پی این رونق، بازاریان به عنوان متحد قدیمی روحانیت، امکان یافتند تا هزینه شمار زیادی از نهادهای مذهبی مانند مساجد، موقوفه‌ها، چند حسینیه و شش حوزه علمیه بزرگ را تامین کنند و در اواسط دهه ۵۰، نهادهای مذهبی تا آن اندازه قدرت داشتند که شاید برای نخستین بار در تاریخ ایران، واعظانی را به طور منظم به محلات فقیرنشین شهری و روستاهای دورافتاده بفرستند.[۳۲]

اگرچه شاه در حوزه اقتصادی-اجتماعی نوسازی کرد و در نتیجه طبقه متوسط جدید و طبقه کارگر صنعتی را گسترش داد، اما نتوانست در حوزه دیگر - حوزه سیاسی - دست به نوسازی زند؛[۳۳] در واقع، با توسعه و مدرن‌سازی کشور، شمار دو گروهی که در بین سالهای ۱۳۲۰-۱۳۳۲ (پیش از کودتا) مخالفان اصلی حکومت پهلوی محسوب می‌شدند، یعنی کارگران شهری و روشنفکران به چهار برابر رسید و منع شدن آنها از داشتن نهادها و ابزارهای سیاسی سابق خود، چون اتحادیه‌های کارگری، روزنامه‌های مستقل و احزاب سیاسی، بر شدت مخالفتشان افزوده بود. از سوی دیگر، گرچه اصلاحات ارضی، کشت تجاری را رونق بخشید و شمار دهقانان صاحب زمین را، بسیار افزایش داد، اما مقدار زمین اعطا شده به بیشتر آنان، برای راه‌اندازی کار مستقل کشاورزی کافی نبود. این امر، لشکری از کشاورزان مستقل و مزدبگیران بی‌زمین به وجود آورد که به آسانی می‌توانستند، کانونهای سیاسی نامنسجمی را تشکیل دهند.[۳۴][۳۵]

نکته دیگر آنکه، شیوه توسعه اقتصادی رژیم، اختلاف طبقاتی یا به دیگر سخن، فاصله بین «غنی» و «فقیر» را افزود که در شهر تهران بسیار بارزتر بود. هرچند سطح زندگی بیشتر خانواده‌هایی که به آپارتمانهای مدرن، مزایای اجتماعی و همچنین کالاهای مصرفی جدید دسترسی داشتند، بهبود یافته بود، ولی گسترش حلبی‌آبادها، ترافیک و آلودگی هوا، کیفیت زندگی بیشتر خانوارها را به سطح نازلتری رساند و ۴۲ درصد خانوارهای تهرانی، فاقد مسکن مناسب و ۹۶ درصد روستاییان نیز از داشتن برق بی‌بهره بودند.[۳۶] در حالیکه برخی ثروتمندان در قصرهای شمال شهر به سرمی‌بردند، تهیدستان در حلبی‌آبادها و زاغه‌های اطراف شهر زندگی می‌کردند.[۳۷][۳۸] این زاغه نشینان، مهاجران روستایی فقیری بودند که با مشقت فراوان، از راه عملگی، بنایی، تکدی‌گری و دستفروشی امرار معاش می‌کردند. سان‌کولوتها یا پابرهنه‌های انقلاب سال ۵۷، همین افراد بودند که بعدها به «مستضعفین» مشهور شدند.[۳۹][۴۰] عامل دیگر افزایش تنشها این بود که با پنج برابر شدن ناگهانی درآمدهای نفتی، انتظارات مردم بالا رفت و در نتیجه شکاف میان وعده‌ها، ادعاها و دستاوردهای رژیم از یک سو و انتظارات تحقق نیافته جامعه از سوی دیگر، عمیق تر شد.[۴۱][۴۲] گرچه در سایه برنامه‌های رفاه اجتماعی، پیشرفتهای چشمگیری در بخشهای بهداشت و نظام آموزشی به دست آمد، ایران همچنان بدترین نسبتها را در میزان مرگ و میر کودکان، امکانات رفاهی و نیز میزان افراد دارای تحصیلات عادی، در بین کشورهای خاورمیانه داشت.[۴۳][۴۴]

تنش‌های سیاسی؛ مخالفان حکومت پهلوی

با وقوع کودتای ۱۳۳۲، بر حیات سیاسی ایران، پرده‌ای آهنین کشیده شد که رهبران مخالفان و احزاب سیاسی را از پایگاه اجتماعی خود و توده مردم جدا کرد. این پرده آهنین به ظاهر تنشهای اجتماعی و مخالفتهای سازمان یافته را پنهان نمود، اما بی‌گمان در نابودی و محو آنها ناکام ماند. بررسی مطبوعات زیرزمینی، نسل جوانی از روشنفکران را نشان می‌داد که ضمن توجه به نظریات و تاکتیکهای پیشینیان، با کامیابی سرگرم طرح و تدوین اندیشه‌های جدید در مطابقت با فرهنگ شیعی خود بودند.[۴۵] دانشجویان به عنوان یک عامل مهم از عوامل وقوع انقلاب ۱۳۵۷، هر سال در شانزده آذرماه اعتصابهای دانشجویی به راه می‌انداختند. این روز، به یاد سه دانشجو (دو هوادار حزب توده و یک هوادار جبهه ملی) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی نیکسون رئیس جمهور آمریکا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در دانشگاه تهران کشته شده بودند، گرامی داشته می‌شد. ۱۶ آذر، توسط کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور که مرکز اجتماع و مباحثه مخالفان حکومت در خارج از مرزهای ایران بود، روز دانشجو نامیده شد.[۴۶][۴۷]

حزب توده ایران: حزب توده گرچه به حیات خود ادامه داد تا نقشی هرچند کوچک در انقلاب ایفا کند، پس از کودتا، قدرت آن بسیار کاهش یافت و در اواخر دهه ۱۳۳۰ تنها شبحی از قدرت پیشینش بازماند. کودتا، سرکوبی و ضربه‌های سخت نیروهای امنیتی، جنگ روانی شدید و شایعه سازی رژیم بر علیه آن را به دنبال داشت. دگرگونیهای اجتماعی حاصل از نوسازی، موجب شد تا رفته رفته، هواداران حزب توده به خانواده‌هایی با پیشینه چپ‌گرایانه محدود شوند. رهبری حزب نیز در نتیجه مرگ رهبران، سستی حاصل از کهولت و کناره‌گیری آنان، تضعیف شد.[۴۸] افزون بر این، مسئله مناقشات چین و شوروی، پیدایش گرایشهای «مائوئیستی» و انتقاد از سیاستهای گذشته حزب از جمله پیروی «کورکورانه» از شوروی، موجب وقوع انشعاباتی در این حزب شد.[۴۹] با اینحال، حزب توده در سالهای نخست دهه پنجاه فعالیتهای موفقی را آغاز کرد. از جمله اداره ایستگاه رادیویی رادیو پیک ایران، انتشار منظم دو مجله «مردم» و «دنیا» و سپس نشریه نوید و همچنین ایجاد هسته‌های زیرزمینی کوچکی در دانشگاه تهران و مناطق نفتی.[۵۰]

(از سمت راست) محمود طالقانی و مهدی بازرگان، دو تن از بنیان‌گذاران نهضت آزادی ایران.

جبهه ملی: گرچه بیشتر رهبران جبهه ملی بازداشت شده در شهریور ۱۳۳۲، سال بعد آزاد شدند، بسیاری از آنان یا از سیاست کنار کشیدند یا از ایران رفتند. اما برخی چون کریم سنجابی، شاپور بختیار، داریوش فروهر و خلیل ملکی به صحنه فعالیت سیاسی بازگشتند[۵۱] و در سالهای ۱۳۳۹-۱۳۴۲ با کاهش نسبی نظارتها و سخت گیریهای رژیم، به سازماندهی چند اعتصاب و راهپیمایی و انتشار یک روزنامه پرداختند. همچنین دو هوادار جبهه ملی، به نامهای محمود طالقانی و مهدی بازرگان به همراه چند تن از اصلاح‌طلبان همفکرشان مانند یدالله سحابی، نهضت آزادی ایران را تشکیل دادند.[۵۲] بازرگان که فرزند یک بازاری ثروتمند و بسیار مذهبی بود، پس از تحصیل در رشته مهندسی راه و ساختمان در پاریس، برای تدریس در دانشکده فنی به ایران بازگشت و در دوران مصدق، به عنوان نخستین مدیرعامل شرکت نفت ایران راهی آبادان شد. او که عقایدی عمیقاً ضد کمونیستی داشت، نظریه جدایی امور معنوی و دنیوی را رد می‌کرد و بر این باور بود که سیاست باید توسط مذهب، هدایت شود.[۵۳][۵۴] طالقانی که بعدها به مقام آیت‌اللهی رسید و به خاطر مخالفت با حکومت رضاشاه، سابقه زندانی شدن داشت، پس از کودتا به دلیل پشتیبانی سابقه‌مندش از مصدق، (علی‌رغم عدم پشتیبانی و یا رویگردانی دیگر روحانیون) به روحانی سرشناس پشتیبان جبهه ملی در تهران تبدیل شد. او به عنوان رابط و حلقه ارتباطی دو گروه مخالف متفاوت، یعنی روحانیون و جبهه ملی نقش مهمی ایفا کرد و شاید به دلیل هم‌بند بودن با انقلابیون غیرمذهبی در دوران حبس‌های طولانیش، قادر به درک آنان بود. طالقانی در آثارش بر این هدف بود تا نشان دهد که تشیع اساساً با استبداد مغایر و با دموکراسی و همچنین سوسیالیسم موافق و سازگار است. در واقع طالقانی نیز مثل بازرگان، به دنبال از بین بردن شکافهای اسلام با جهان معاصر و همچنین اختلاف بین طبقه سنتی و محافظه کار با طبقه روشنفکر و مدرن (اختلافی که در شکست نهضت مشروطه و مبارزات ملی، اثری به سزا داشت) بود.[۵۵][۵۶]

نهضت آزادی همچون دیگر گروه‌های وابسته به جبهه ملی، پس از قیام خرداد سال ۴۲، منحل و فعالیت آن غیرقانونی شد، با این وجود، همچنان به برگزاری گردهمایی‌های مخفی در تهران و سازماندهی نیروها در خارج از کشور، به ویژه آمریکای شمالی و فرانسه ادامه داد. از بین گروه‌های وابسته به جبهه ملی، نهضت آزادی بیشترین نقش را در انقلاب سال ۵۷ داشت و این موفقیت بیشتر مرهون روابط نزدیک نهضت با خمینی و تاحدودی هم تواناییهای بازرگان و طالقانی در جذب گروهی از متخصصان جوان و تکنوکراتهای رادیکال بود که درصدد تلفیق علوم جدید با اسلام بودند.[۵۷] نهضت آزادی را در آمریکای شمالی، چهار روشنفکر مقیم خارج به نامهای محمد نخشب، ابراهیم یزدی، مصطفی چمران و عباس امیرانتظام، رهبری می‌کردند و در فرانسه نیز صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بنی‌صدر از سازماندهان اصلی این نهضت بودند که می‌بایست مثل بازرگان، نقشهای حساسی را در سالهای نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، ایفا کنند.[۵۸]

علی شریعتی روشنفکر تاثیرگذار ایران و ستایشگر ایده «اسلام مترقی و سیاسی»، برخی او را نظریه‌پرداز اصلی انقلاب ۱۳۵۷ می‌دانند.[۵۹][۶۰]

اما روشنفکر برجسته نهضت آزادی و به عقیده برخی؛ نظریه پرداز اصلی انقلاب ۵۷، علی شریعتی بود. شریعتی که از یک خانواده مذهبی و زمیندار خراسانی برخاسته بود، با استفاده از بورس دولتی برای تحصیل در زبان شناسی تطبیقی و جامعه‌شناسی به پاریس رفت و در آنجا همزمان با اوج گرفتن انقلابهای کوبا و الجزایر، به فعالیتهای سیاسی و شرکت در تظاهراتها پرداخت و به عضویت نهضت آزادی و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درآمد. او در کلاسهای درس شماری از استادان مارکسیست مثل ژرژ گورویچ و خاورشناسان علاقه‌مند به عرفان اسلامی چون لویی ماسینیون و هانری کوربَن شرکت جست و پس از مطالعه آثار ژان پل سارتر، ارنستو چه‌گوارا، وو نوین جیاپ و فرانتس فانون، آثاری از سارتر و فانون را به صورت کامل و یا ناتمام به فارسی ترجمه کرد. پس از بازگشت به ایران، در سال ۱۳۴۴، برای سخنرانی در حسینیه ارشاد، (که توسط گروهی از خیرخواهان مذهبی، تامین مالی میشد) به تهران رفت. نوار سخنرانیهای او در سطح گسترده پخش شد و مورد استقبال فراوان دانشجویان و دانش‌آموزان دبیرستانی به ویژه شهرستانیهای مذهبی قرار گرفت. ساواک با هراس روزافزون از محبوبیت وی، شریعتی را در اوایل دهه ۱۳۵۰ دستگیر و پس از مدتی حبس خانگی، مجبور به خروج از کشور نمود. شریعتی یک ماه پس از رفتن به لندن در سال ۱۳۵۶، به علت حمله شدید قلبی درگذشت، مرگی که توسط برخی به ساواک نسبت داده شد.[۶۱][۶۲] یگانه پیام روشن آثار و سخنان شریعتی این بود که اسلام - به‌ویژه تشیع - باوری «محافظه‌کارانه» و «قضاوقدری» که بیشتر روشنفکران غیر مذهبی بیان می‌کنند و یا ایمانی «شخصی و غیر سیاسی» که برخی علمای مرتجع ادعا می‌کنند، نیست؛ بلکه یک ایدئولوژی انقلابی است که باید با هرگونه ستمگری، استثمار و بی‌عدالتی به ویژه فئودالیسم، کاپیتالیسم و امپریالیسم مبارزه کند. به گفته او، رسالت محمد پیامبر اسلام نه تنها برقراری دین، بلکه تشکیل امتی پویا، انقلابی و در حال پیشرفت بود که به سمت جامعه‌ای بی‌طبقه و ایده‌آل حرکت کند. از دید شریعتی، امامان شیعه به ویژه حسین ابن علی، پرچم قیام و مبارزه را به این خاطر برافراشتند تا خلفای فاسد وقت را که اهداف اصلی اسلام و نظام توحیدی را به فراموشی سپرده بودند، گرفتار سازند. بسیاری بر این باور بودند که شریعتی خواهان تبدیل و دگرگونی اسلام از یک «دین» یا «مذهب» به یک «ایدئولوژی سیاسی» است، آنچه که در غرب، «اسلام رادیکال» یا «اسلام سیاسی» نامیده می‌شد.[۶۳][۶۴]

شریعتی هرچند روش و دیدگاه مارکسیستی تقسیم جامعه را برای درک تاریخ مدرن لازم می‌دانست و تاحدود زیادی می‌پذیرفت، اما همچون فانون از برخی جنبه‌های مارکسیسم به ویژه مارکسیسم نهادینه شده احزاب کمونیست ارتدکس به شدت انتقاد می‌کرد و ضمن تاکید بر اهمیت اسلام در فرهنگ ایرانی، تنها راه شکست امپریالیسم برای ایران و سایر ملتهای جهان سوم را بازگشت به ریشه، میراث ملی و فرهنگ بومی خود، می‌دانست.[۶۵] او حتی هنگام تاکید بر بازگشت به اسلام، همواره روحانیون محافظه‌کار را هدف انتقادهای صریح و غیر مستقیم قرار می‌داد و آنان را به همکاری با طبقه حاکم، «نهادینه‌کردن» تشیع انقلابی و در نتیجه تبدیل آن به مذهبی محافظه‌کارانه، متهم می‌کرد. او مشکل اصلی اسلام امروزی را پیوند نامقدس آن با «خورده-بورژوازی» می‌دانست. پیوندی که طبق آن، روحانیت، دین را برای بازاریان سهل و هموار می‌نمود و بازار نیز، دنیا را برای روحانیون مکانی خوشایند می‌ساخت. از اینرو شریعتی، پدیدآورندگان «رنسانس» و «رفرماسیون» اسلامی در آینده را، بیشتر روشنفکران می‌دانست تا روحانیون سنتی.[۶۶][۶۷] شریعتی بین هزاران جوان شهرستانی که هرساله از دانشگاه‌های جدید، دبیرستانها، مدارس فنی حرفه‌ای و تربیت معلم فارغ‌التحصیل می‌شدند و همچون خود او، از طبقه متوسط سنتی جامعه (خانواده‌های بازاری، روحانی و خرده‌مالک) برخاسته و در محیطی مذهبی رشد یافته بودند، پیروانی پرشمار پیدا کرد و پس از بازترشدن فضای سیاسی در سال ۱۳۵۶ و خارج شدن آثارش از قید سانسور، صدهاهزار جلد از کتابهای او به فروش رفت.[۶۸][۶۹]

کاظم شریعتمداری مجتهد سرشناس آذری و از روحانیون منتقد میانه‌رو.

روحانیون مخالف: در سالهای پس از قیام ۱۵ خرداد ۴۲، سه گروه متغیر، متداخل و در عین حال قابل تشخیص، در بین روحانیون شکل گرفت. گروه نخست که شاید بزرگترین گروه بود، از علمای غیر سیاسی تشکیل می‌شد که با وجود نارضایتی از برخی مشکلات اجتماعی مثل فساد، فحشا و الکلیسم، معتقد بودند که روحانیت باید از کار پلید سیاست دوری جسته و به مسائل معنوی و آموزش در حوزه‌ها بپردازد. با این حال این گروه، در سالهای ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶، به دلیل اجرای سیاستهای نامطلوب حکومت در خصوص بازار و نهادهای مذهبی به عرصه سیاست کشیده شدند.[۷۰] گروه دوم یعنی روحانیون مخالف میانه‌رو، گرچه در مسائل مربوط به حق رای زنان و اصلاحات ارضی مخالف رژیم بودند، ترجیح می‌دادند که همچنان با شاه در ارتباط باشند تا سیاستهای وی را تعدیل کنند. کاظم شریعتمداری عالم بلندپایه قم، مجتهد سرشناس آذری و سخنگوی غیررسمی روحانیون آذربایجان، چهره شاخص این گروه بود که تنها خواستار اجرای کامل قانون مشروطه بودند.[۷۱]

اما گروه سوم، که می‌توان آنان را روحانیون مخالف نافرمان یا تندرو نامید، توسط خمینی از عراق رهبری می‌شدند و شبکه‌ای مخفی و غیررسمی در کشور داشتند. چهره‌های شاخص این گروه عبارت بودند از: حسینعلی منتظری، مدرس برجسته فقه اسلامی در قم، که به عنوان مخالف آشتی‌ناپذیر رژیم، سه بار به زندان افتاد؛ محمد بهشتی هوشیارترین عضو سیاسی گروه؛ مرتضی مطهری متفکر و نظریه پرداز عمده گروه؛ و دو روحانی جوانتر سازمان دهنده گروه به نامهای اکبر هاشمی رفسنجانی و علی خامنه‌ای. خمینی که از سال ۱۳۴۲، در نجف می‌زیست، به تدریج تعبیر خود از اسلام شیعه را گسترش داد. او چارچوب نظریه سیاسی خود را در سخنرانیهایش، در اواخر دهه ۱۳۴۰، تدوین و تنظیم کرد و سپس آنرا با عنوان «ولایت فقیه: حکومت اسلامی» بدون ذکر نام مولف، منتشر نمود. طبق نظریه جدید او، اقتدار سیاسی و مسئولیت حفظ امت اسلامی، از طرف امام دوازدهم شیعیان به مجتهدان متخصص در فقه اسلامی (فقها) واگذار شده‌است. استدلال وی این بود که خداوند، پیامبران و ائمه را برای هدایت امتها فرستاده‌است و امامان و پیامبران، قوانین شرع را برای این منظور وضع کرده‌اند و در غیاب امام دوازدهم، روحانیون به ویژه فقها، تنها مفسران و نگاهبانان حقیقی شریعت می‌باشند که حکومت باید به آنان سپرده شود. از دید روحانیون سنتی، ولایت فقیه، زمامداری فقها، تنها بر نهادها و مدارس مذهبی و همچنین افراد «محجور» یا ناتوان محسوب میشد، ولی خمینی این اصطلاح را بسط داد به طوری‌که تمام جامعه را در بر می‌گرفت.[۷۲][۷۳] نظریات سنت‌شکنانه خمینی تنها به ولایت فقیه محدود نمی‌شد؛ او برخلاف عقیده گذشته خود که همچون دیگر روحانیون از نظام مشروطه سلطنتی حمایت می‌کرد، اظهار داشت که نظام سلطنتی، سنتی «طاغوتی» است که از دوران «شرک» به ارث رسیده و با اسلام ضدیت دارد، چراکه پیامبر اسلام، پادشاهی موروثی را شیطانی و کفرآمیز خوانده‌است و حسین امام سوم شیعیان، پرچم قیام را برای نجات مردم از یوغ خلفا و سلاطین موروثی برافراشته‌است. او در تشریح دیدگاه سیاسی خود، حتی روحانیون غیرسیاسی و میانه‌رو را مورد بازخواست قرار می‌داد و گروه نخست را به ترک تکالیف شرعی خود، پناه بردن به حوزه‌های علمیه و پذیرفتن نظریه جدایی دین از سیاست که توطئه «امپریالیستهاست»، متهم می‌کرد.[۷۴][۷۵]

امام

روح‌الله خمینی روحانی مخالف شاه و رهبر انقلاب اسلامی سال 57

خمینی در سخنرانیهای خود برای طلاب، از حکومت روحانیون حمایت می‌کرد، اما در اعلامیه‌های عمومی بحث روشنی از اینگونه حکومت به میان نمی‌آورد و از کاربرد ولایت فقیه خودداری می‌نمود. حتی اطرافیان او بعدها مدعی شدند که کتاب ولایت فقیه از جعلیات ساواک و یا یادداشتهای اصلاح‌نشده یکی از طلاب بوده‌است. در عوض، او استراتژی سال ۱۳۴۲، یعنی حمله به نقطه‌ضعفهای اصلی رژیم را ادامه می‌داد. شاه را به خاطر فروش کشور به امپریالیست‌ها و کمک به اسرائیل؛ نقض مشروطیت و زیرپانهادن قانون اساسی، حمایت از ثروتمندان و استثمار فقرا؛ نابودی فرهنگ ملی؛ تشویق و اشاعه فساد و هدر دادن منابع باارزش کشور در قصرها، خرید تسلیحات، نابودی کشاورزی و درنتیجه وابسته ساختن هرچه بیشتر ایران به غرب، مورد انتقاد قرار می‌داد. او ضمن مقایسه شاه با یزید، مومنان را به سرنگونی رژیم پهلوی و بیرون راندن امپریالیستها، فرامی‌خواند.[۷۶] خمینی می‌کوشید تا بیشتر گروه‌های مخالف را با خود همراه کند، برای مثال هنگام اعتراض مطهری به سخنرانیهای «ضد روحانی» شریعتی در حسینیه ارشاد، سکوت کرد و حتی بدون نام بردن از شریعتی، به استفاده از شعارها و عباراتی که سخنرانان حسینیه ارشاد رواج داده بودند (مثل «مستضعفین، وارثان زمین خواهند بود»، «مردم، استثمارگران را به زباله‌دان تاریخ خواهند انداخت» و «دین افیون توده‌ها نیست»)، ادامه داد. بسیاری از جوانان روشنفکر، با شنیدن این عبارات ولی غافل از سخنرانیهای او در نجف، بی درنگ نتیجه گرفتند که خمینی با تفسیر شریعتی از اسلام انقلابی موافق است. در اواخر سال ۵۷ و هنگام نابودی حکومت پهلوی، محبوبیت خمینی در بین طرفداران شریعتی آنچنان بود که آنان - نه روحانیون - گامی برداشتند که احتمال کفر در آن بود و به خمینی لقب «امام» که فقط مختص دوازده امام شیعه بود، را دادند. بدینسان، خمینی با تبلیغ پیام مبهم اما دلخواه توده‌ها، طیف گسترده‌ای از نیروهای اجتماعی و همچنین سازمانهای سیاسی مذهبی و سکولار را با خود همراه کرد.[۷۷][۷۸]

سازمانهای چریکی: در سالهای خفقان پس از سرکوبی سال ۱۳۴۲، شماری از دانشجویان دانشگاه‌ها که روشهای پیشین و مسالمت‌آمیز جبهه ملی و حزب توده را برای مبارزه با حکومت موفقیت آمیز نمی‌دانستند، گروه‌های مباحثه مخفی و کوچکی را برای بررسی تجربیات اخیر چین، ویتنام، کوبا و الجزایر و ترجمه آثار مائو، جیاپ و چه‌گوارا و فانون تشکیل دادند. دستاورد این مباحثات و بررسیها، شکل‌گیری شماری گروه‌های کوچک مارکسیست و اسلامی بود که «تنها رَه رهایی» را «جنگ مسلحانه» و نبرد چریکی می‌دانستند. اصلی‌ترین این گروه‌ها، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران بودند.[۷۹] پایه‌گذار فکری و شخصیت برجسته سازمان مارکسیستی چریکهای فدایی که به «فداییان خلق» نیز شهرت داشتند، بیژن جَزَنی بود. جزنی که در اواسط دهه ۳۰ چندبار به زندان افتاده بود، پیش از تشکیل گروه مخفی خود، در شاخه جوانان حزب توده فعالیت می‌کرد. او که تسلط بسیاری بر تاریخ ایران معاصر داشت، سالها بعد هنگام گذراندن محکومیت پانزده ساله‌اش در زندان، جزوه‌هایی برای سازمان فدایی نوشت. اعتقاد جزنی به مبارزه انقلابی شیفته‌وار بود و سخنان شورانگیز او درباره حزب پیشاهنگ، شاید به بهترین وجهی، بیانگر احساسات انقلابیون جوان به هنگام آغاز جنبش چریکی در سال ۴۹ باشد.[۸۰][۸۱]

بیژن جزنی نظریه‌پرداز تاثیرگذار مارکسیست و پایه‌گذار فکری سازمان چریکی «فداییان خلق». سازمانهای چریکی در تلاشی ناموفق برای شعله‌ور ساختن قیام سراسری و انقلاب، به یک رشته عملیات مسلحانه علیه حکومت دست زدند که معروفترین آنها به قیام سیاهکل شهرت یافت.[۸۲][۸۳]

چهار سال پس از تشکیل گروه، ساواک در آن نفوذ کرد و موفق شد تعدادی از اعضا از جمله جزنی را دستگیر کند. اما اعضای باقیمانده به منظور آغاز نبرد چریکی و زدن جرقه قیام سراسری علیه حکومت، تیمی را به کوهستانهای پوشیده از جنگل گیلان (که منطقه مناسبی برای جنگ چریکی و جذب نیرو از روستاییان) بود فرستادند. برنامه گروه با دستگیر شدن دو تن از یارانشان به هم خورد و فداییان تصمیم گرفتند تا برای آزاد ساختن آنها، به محل حبس، یعنی پاسگاه ژاندارمری روستای سیاهکل حمله کنند. شاه پس از شنیدن خبر، نیروی عظیمی را برای مقابله به منطقه فرستاد و مهاجمان همگی کشته شدند. گرچه این رویداد یک شکست نظامی بود، فداییان و سایر گروه‌های چریکی، آنرا «حماسه سیاهکل» نامیده و پیروزی تبلیغاتی بزرگی قلمداد کردند که توانسته بود کل رژیم را به هراس افکند.[۸۴][۸۵]

پیشینه دیگر گروه چریکی اصلی «سازمان مجاهدین خلق» نیز همچون فداییان خلق به اوایل دهه ۱۳۴۰ بازمی‌گشت، با این تفاوت که افراد سازمان فدایی اغلب از اعضای سابق حزب توده و یا جناح مارکسیست جبهه ملی بودند، اما سازمان اسلامگرای مجاهدین را اعضای سابق جناح مذهبی جبهه ملی به ویژه نهضت آزادی تشکیل می‌دادند. نظریات «مجاهدین» شباهت بسیاری به اندیشه‌های شریعتی داشت، ازاینرو بسیاری، شریعتی را الهام‌بخش مجاهدین می‌دانستند، هر چند که مجاهدین پیش از آغاز سخنرانیهای شریعتی در سال ۴۶، چارچوب و مبانی نظری خود را فراهم ساخته بودند. با اینحال در سالهای بعدی، دیدگاه‌ها و تعبیرهای شریعتی درباره جنبه‌های انقلابی تشیع، تاثیری غیر مستقیم و چشمگیر بر سازمان مجاهدین گذاشت.[۸۶] در نیمه نخست دهه ۱۳۵۰، فداییان، مجاهدین و سایر گروه‌های چریکی، به یک رشته عملیات مسلحانه جسورانه چون؛ بمب‌گذاری در سفارتخانه‌های انگلیس و ایالات متحده و همچنین دفاتر آژانس هواپیمایی اسرائیل و مراکز پلیس؛ دستبرد زدن به بانکها؛ ترور برخی مقامات نظامی و انتظامی ایرانی و آمریکایی؛ و نیز تلاش برای ربودن اعضای خانواده سلطنتی، دست زدند.[۸۷] به نظر می‌رسد که افزایش شمار زندانیان سیاسی، شکنجه، سرکوب و سانسور توسط ساواک در نیمه نخست دهه ۱۳۵۰، حاصل اینگونه عملیات چریکی بوده باشد.[۸۸] در اواخر سال ۱۳۵۵، هر دو سازمان چریکی مجاهدین و فداییان خلق که بسیاری از اعضایشان دستگیر و یا اعدام شده و متحمل تلفات سنگینی شده بودند، به تجدیدنظر در تاکتیکهای خود پرداختند. گرچه جنبش چریکی نتوانست رژیم را سرنگون کند، در اواخر سال ۱۳۵۶، با به حرکت درآمدن موج انقلاب و آزادی زندانیان سیاسی، چریکها به ویژه فداییان، در موقعیت بهتری قرار گرفته و به جذب نیروهای جدید و انبارکردن سلاح پرداختند و در ۲۰- ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ (تقریباً در هشتمین سالگرد حماسه سیاهکل)، هنگام پایان کار رژیم پهلوی، آخرین تیرهای خلاص خود را به جسد نیمه جان رژیم شلیک کردند.[۸۹][۹۰]

دولت تک‌حزبی؛ حزب رستاخیز و تشدید نارضایتی‌ها

دومین کنگره حزب رستاخیز ایران

نوشتار اصلی: حزب رستاخیز

در سال ۱۳۵۳، شاه با وجود مخالفت پیشینش با ایجاد نظام تک حزبی، ضمن انحلال دو حزب «ایران نوین» و «مردم»، «حزب رستاخیز» را تشکیل داد. وی اعلام کرد که در آینده، یک دولت تک حزبی خواهد داشت و هرکس که به آن نپیوندد باید «کمونیست» و «خائن» باشد. حزب رستاخیز ترکیبی ناهمگون و شگفت‌آور داشت و توسط دو گروه بسیار متفاوت طراحی شده بود. گروه نخست از کارشناسان جوان علوم سیاسی و دارندگان درجه دکترا از دانشگاه‌های آمریکایی تشکیل می‌شد که طبق نظریه ساموئل هانتینگتون، استاد برجسته علوم سیاسی، اعتقاد داشتند که تنها راه رسیدن به ثبات سیاسی در کشورهای در حال توسعه، ایجاد حزب دولتی منضبط است. گروه دوم را کمونیستهای سابق شیرازی تشکیل می‌دادند که در اوایل دهه ۳۰، به دلیل همکاری با رژیم، از حزب توده اخراج شده بودند و معتقد بودند تنها سازمانی با ساختار لنینیستی می‌تواند توده‌ها را بسیج کند.[۹۱][۹۲] حزب رستاخیز، با جذب دو حزب پیشین و همه نمایندگان مجلس، تشکیل کمیته مرکزی و برگزیدن امیرعباس هویدا به دبیر کلی، در سراسر سال ۱۳۵۴، به ایجاد سازمانی گسترده پرداخت و حدود ۵ میلیون نفر را در شعبه‌های محلی خود پذیرفت. حزب اعلام کرد که «شاهنشاه آریامهر» را به عنوان «آموزگار خیرخواه و رهبر سیاسی و معنوی ایران» برای تکمیل انقلاب سفید و بردن ایران به سوی «تمدن بزرگ جدید»، یاری خواهد کرد. همچنین ضمن انتشار پنج روزنامه و سازماندهی راهپیماییهای روز کارگر، تهدید کرد که «کسانی‌که در حزب ثبت نام نمی‌کنند، مسئله دار هستند»، بدینسان موفق شد حدود هفت میلیون رای دهنده را برای ثبت نام در انتخابات مجلس آینده، به صندوقهای رای بکشاند و چندین نویسنده، هنرمند و یا استاد دانشگاه را به دلیل انتقاد و یا صرفاً عدم همکاری، بازداشت کرده و یا مورد ضرب و شتم قرار دهد.[۹۳]

اما مهمترین اقدام حزب رستاخیز، نفوذ به درون طبقه متوسط مرفه (سنتی) - مهمتر از همه، بازار و روحانیت - بود. چنانکه، مسئولیت تورم شدید بین سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۵ را به گردن جامعه تجاری انداخت و به سراغ مغازه داران و تجار خرده پا رفت. حزب با گشودن شعبه‌هایی در بازار، بر قیمت بیشتر کالاها نظارت دقیقی اعمال کرد و برای کوتاه ساختن دست واسطه‌ها و دلالان داخلی، میزان زیادی گندم، قند و شکر و گوشت وارد کرد. بدین‌سان رژیم با اعلان جنگ به بازار، به حوزه‌ای حمله‌ور شده بود که دولتهای پیشین، جرات گام گذاشتن در آنرا نداشتند. حزب رستاخیز، ۱۰،۰۰۰ دانش‌آموز را در دسته‌های منظمی با نام «تیمهای بازرسی»، برای «جهاد بیرحمانه‌ای علیه سودجویان، متقلبان، محتکران و سرمایه‌داران بی ملاحظه» روانه بازار کرد. همچنین شوراهای صنفی تعداد بسیاری از تاجران را جریمه، تبعید و یا محکوم به زندان نمودند و روزنامه‌های در نظارت دولت نیز از ضرورت ریشه‌کن کردن بازار و حجره‌های پوسیده و جایگزین کردن سوپرمارکتهای کارآمد با قصابیها، بقالیها و نانواییهای بی‌ثمر سخن به میان آوردند. این حملات فاحش و آشکار موجب شد تا بازاریان، در جستجوی یاور و پشتیبان، بار دیگر به متحد سنتی خود، علما روی آورند.[۹۴][۹۵] رژیم حمله گسترده و همزمانی را نیز علیه مذهب آغاز کرد. حزب رستاخیز، علما را «مرتجعین سیاه قرون وسطایی» نامید و تقویم جدیدی را به نام گاهشماری شاهنشاهی به جای تقویم اسلامی به کار برد. سپاه تازه تاسیس «دین» را برای آموزش آنچه «اسلام راستین» نامیده شد، به روستاها فرستاد و با افزایش سن ازدواج دختران، از قضات خواست تا در اجرای قانون حمایت از خانواده سال ۱۳۴۶ کوشاتر باشند. به گفته یک روزنامه نزدیک به روحانیون، حزب رستاخیز درصدد «ملی کردن» مذهب بود.[۹۶] بسیاری از مجتهدان برجسته، علیه حزب رستاخیز فتوا صادر کرده و آنرا برخلاف قوانین مشروطه، مصلحت کشور و اصول اسلام دانستند. خمینی نیز با انتشار اعلامیه‌ای، همکاری با حزب را «حرام» خواند و آنرا نابودکننده نه تنها بازاریان و کشاوزران، بلکه ایران و اسلام دانست. چند روزی پس از انتشار این اعلامیه، بیشتر روحانیون نزدیک به وی مانند مطهری، بهشتی، منتظری و خامنه‌ای دستگیر شدند.[۹۷]

بگفته یرواند آبراهامیان، اهداف حزب رستاخیز با دستاوردهای آن به شدت تعارض پیدا کرد و هرچند هدف آن نهادینه کردن بیشتر حکومت سلطنتی و فراهم ساختن پایگاه اجتماعی گسترده‌تری برای آن بود، رژیم را تضعیف و نارضایتی اقشار مختلف جامعه را شدیدتر کرد.[۹۸] اعلان جنگ حکومت علیه بازاریان و نهادهای دینی، مخالفان میانه رو و حتی روحانیون غیر سیاسی را نیز به آغوش مخالف نافرمان و سازش ناپذیر رژیم، خمینی (که به زبان آنان سخن میگفت) انداخت و آنان امکانات مالی بسیار و یک شبکه سازمانی گسترده را در اختیار خمینی قرار دادند. بازاریان همچنین، پشتیبانی مالی بسیاری از اعتصابات دانشجویی و بعد از آن اعتصابات گسترده کارگری و همچنین حمایت مالی خانواده‌های کشته‌شدگان درگیریهای سال ۵۷ را برعهده گرفتند.[۹۹][۱۰۰]

بازتر شدن فضای سیاسی؛ آغاز اعتراضات

در اواسط دهه ۱۳۵۰، همزمان با شدت گرفتن بحران اقتصادی در قالب تورم حاد و اقدامات مخرب حزب رستاخیز در مقابله با آن، بحران دیگری به شکل اعمال فشارهای خارجی بر رژیم شاه، به منظور وادار ساختن آن به تعدیل کنترلهای پلیسی و رعایت حقوق بشر در ایران، به وقوع پیوست. در اواخر سال ۱۳۵۴، سازمان عفو بین‌الملل، کمیسیون بین‌المللی قضات در ژنو و همچنین کمیسیون بین‌المللی حقوق بشر وابسته به سازمان ملل، هر یک رژیم شاه را به نقض شدید حقوق بشر محکوم کردند.[۱۰۱] همزمان با انتقاد سازمانهای هوادار حقوق بشر، دانشجویان ایرانی و گروه‌های مخالف خارج از کشور به منظور افشای جنایتهای ساواک، اقدام به تشکیل کمیته‌های ویژه و برگزاری راهپیمایی کردند. در پی آن، روزنامه‌های بانفوذ غربی مانند «ساندی تایمز» لندن، مطالب افشاگرانه‌ای را درباره نحوه شکنجه‌های ساواک به انتشار رساندند. در همین اوان، جیمی کارتر در کمپین انتخاباتی خود برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۱۹۷۶ میلادی (۱۳۵۵)، بر اهمیت مسئله حقوق بشر در ایران برای ایالات متحده، تاکید کرد. شاه که نمی‌خواست تصویر اصلاحگری پیشرو و مشتاق به آوردن مزایای تمدن غربی را به ایران از دست دهد، نسبت به فشارهای خارجی واکنش مثبت نشان داد. در نتیجه در اواخر سال ۱۳۵۵، ۳۵۷ زندانی را بخشید، به صلیب سرخ جهانی اجازه داد تا از زندانها بازدید کند و به کمیسیون بین‌المللی حقوقدانان قول داد که در آینده بیشتر محاکمات در دادگاه‌های مدنی صورت گیرد.[۱۰۲]

فروکش کردن نظارتها و سختگیریها، مخالفان را تشویق کرد تا با صدای بلندتری به اعتراض بپردازند. در اردیبهشت ۱۳۵۶، ۵۳ حقوقدان - بیشتر از هواداران مصدق - با فرستادن نامه‌ای سرگشاده به کاخ شاه، از دخالت او در کار دادگاه‌ها و قوه قضائیه انتقاد به عمل آوردند. در تیرماه نیز چهل تن از شخصیتهای ادبی و روشنفکران در نامه‌ای به هویدا، از سرکوبی و سانسور فعالیتهای فرهنگی و ادبی توسط ساواک، انتقاد کردند و کانون نویسندگان ایران را که از سال ۴۳ سرکوب شده بود، احیا نمودند. در تابستان و پاییز همان سال، حقوقدانان، روشنفکران و نویسندگان و همچنین بازاریان تهران و طلاب قم نیز با نوشتن نامه‌های انتقادی سرگشاده‌تری، صراحت بیشتری به خرج دادند.[۱۰۳] در بحبوبه این اتفاقات، اول آبان سال ۱۳۵۶ فرزند خمینی (مصطفی خمینی) به شکل مشکوک و غیر منتظره‌ای درگذشت که منجر به برگزاری جلسات سوگواری معترضانه در قم، تهران، یزد، مشهد، شیراز و تبریز شد و مرگ او به‌طور گسترده‌ای به ساواک نسبت داده شد.

تا اواخر آبان ۱۳۵۶ مخالفان حکومت، به فعالیتهای محصور به پشت درهای بسته، نوشتن بیانیه، تشکیل گروهای جدید، احیای گروه‌های قدیم، صدور نامه و انتشار نشریات اقدام می‌کردند، اما پس از آن تاریخ، مرحله جدیدی در روند انقلاب رخ داد و فعالیت مخالفان به صورت تظاهرات خیابانی خود را نشان داد. نقطه عطف در ۲۵ آبان رخ داد که پس از نه شب جلسات شعرخوانی آرام با مضمون سیاسی که توسط کانون نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران و آلمان و در دانشگاه آریامهر در آبان ماه سال ۱۳۵۶ تشکیل شده بود، پلیس برای برهم زدن جلسه شب شعر دهم و متفرق کردن حدود ده هزار دانشجوی شنونده در آن، اقدام کرد که تظاهرات خشمگینانه دانشجویان و سرازیر شدن آنان در خیابانها با دادن شعارهای ضد حکومتی را به دنبال داشت. در این درگیری یک دانشجو کشته، هفتاد تن مجروح و یکصد تن بازداشت شدند. در ده روز پس از آن، تظاهرات‌های دانشجویی افزایش یافت و دانشگاه‌های اصلی تهران در اعتراض به درگیری ۲۵ آبان تعطیل شدند. در طول یک هفته بعد، دانشگاههای بزرگ کشور به یادبود ۱۶ آذر (روز غیر رسمی دانشجو) دست به اعتصاب زدند. ولی تظاهر کنندگان دستگیر شده در ناآرامیهای پیشین، پس از محاکمه‌های کوتاهی در دادگاه‌های مدنی تبرئه شدند و اینگونه محاکمات به روشنی نشان داد که ساواک دیگر توان استفاده از دادگاه‌های نظامی را برای سرکوب مخالفان ندارد.[۱۰۴]

در دی ماه همان سال اتفاق دیگری به تظاهرات خیابانی شدت بخشید. در تاریخ ۱۷ دی، روزنامه اطلاعات مقاله نیشداری برضد روحانیت مخالف نوشت و ضمن نامیدن آنان با عنوان «ارتجاع سیاه»، آنان را به همکاری پنهان با کمونیسم بین‌الملل برای محو دستاوردهای انقلاب سفید متهم ساخت. این مقاله همچنین خمینی را به بیگانه بودن و جاسوسی برای بریتانیا در دوران جوانی متهم کرد و همچنین او را بی بندوبار و نویسنده اشعار شهوت‌انگیز صوفیانه نامید. این مقاله شهر قم را به خشم آورد. حوزه‌های علمیه و بازار تعطیل و خواستار عذرخواهی علنی حکومت شدند. حدود ۴۰۰۰ نفر از طلاب و هواداران آنان در روز ۱۹ ماه دی در تظاهرات به دادن شعار پرداخته و با پلیس درگیر شدند. در این درگیریها بنا به اعلام حکومت دوتن و به گفته مخالفان هفتاد تن کشته و بیش از پانصد نفر زخمی شدند.[۱۰۵] روز بعد خمینی خواستار تظاهرات بیشتر شد و به شهر قم و آنانکه «روحانیت مترقی» نامید، به خاطر ایستادگی در برابر حکومت تبریک گفت و شاه را به همکاری با آمریکا برای نابودی ایران متهم کرد. شریعتمداری نیز در مصاحبه‌ای نادر با خبرنگاران خارجی، از حکومت گلایه کرد و رفتار پلیس و حکومت با روحانیون را توهین‌آمیز خواند. شریعتمداری همچنین به همراه ۸۸ تن از روحانیون، بازاریان و دیگر مخالفان از ملت خواست که چهلم کشتار قم را با دست کشیدن از کار و حضور آرام در مساجد برگزار کنند.[۱۰۶] بعدها در جستجوی جرقه یا سرآغاز انقلاب ایران، روزنامه‌نگاران، چاپ مقاله اطلاعات و پیامدهای آن در قم را عنوان کردند.[۱۰۷] و برخی چون حامد الگار و هنری مانسون کشته شدن مصطفی خمینی را شروع زنجیره اتفاقاتی می‌دانند که منجر به انقلاب ایران شد[۳]؛[۱۰۸]اما ارواند آبراهامیان تاریخ‌نگار برجسته، بر این باور است که درواقع نقطه آغازین انقلاب پیچیده تر از این بوده و نخستین جرقه را می‌توان به پیشتر از چاپ مقاله و وقایع پیامد آن و به جلسات شعرخوانی و ناآرامیهای دانشگاه آریامهر نسبت داد. در مجموع این دو حادثه، تجلی دو نیروی حاضر در جنبش انقلابی محسوب می‌شد که یکی طبقه متوسط حقوق بگیر و جایگاه اعتراض سیاسی آن یعنی دانشگاه‌های مدرن و دیگری طبقه متوسط متمول و سنتی و مراکز سازمانهای اجتماعی-سیاسی آن یعنی مدارس علوم دینی سنتی (حوزه‌های علمیه) و بازار بود.[۱۰۹]

از این زمان به بعد یک دوره از مراسم چهلم (هرکدام به منظور یادبود کشته‌شدگان مراسم قبلی) در سطح کشور برگزار شد که نمونه‌ای عالی از استفاده سیاسی از یک سنت شیعی محسوب می‌شد و فرصتی را برای معترضان فراهم می‌ساخت تا به جمع شدن گرد هم، اطلاع رسانی شفاهی و برانگیختن بیشتر احساسات مذهبی مخالفان حکومت بپردازند. در روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ به عنوان چهلم کشتار قم، مراسم یادبود در شهرهای بزرگ ایران به آرامی برگزار شد، اما در تبریز معترضان به کلانتریها، دفاتر حزب رستاخیز، بانکها، هتلهای لوکس، سینماها و مشروب‌فروشی‌ها (که سمبل وابستگی به غرب به شمار می‌رفتند) حمله کردند و برای نخستین بار فریاد «مرگ بر شاه» شنیده شد. شورش تبریز دو روز طول کشید و با توسل حکومت به نیروهای کمکی ارتش از جمله تانک و هلیکوپترهای جنگی، فروکش کرد.[۱۱۰][۱۱۱] دهم فروردین ۱۳۵۷، مراسم چهلم کشته‌شدگان تبریز بود که در ۵۵ شهر برپاشد و در این مدت، اکثر بازارها و دانشگاه‌ها تعطیل بودند. این مراسم در برخی شهرها به‌ویژه در یزد به خشونت کشیده شد و عده‌ای توسط نیروهای پلیس کشته شدند که مراسم چهلم آن در روز نوزدهم اردیبهشت ماه برگزار گردید. در این روز، بازار و موسسات آموزشی مهم اعتصاب کردند و مراسم در برخی شهرها به خشونت گرایید. در قم، نیروهای امنیتی برای سرکوب تظاهرات به تیراندازی و قطع برق شهر روی آوردند و با تعقیب گروهی از تظاهرکنندگان و زیرپا گذاشتن حق و حرمت قدیمی تحصن در خانه علمای دینی، دو تن از طلاب را که در خانه شریعمتداری پناه گرفته بودند، کشتند.[۱۱۲] آمار رسمی حکومت و مخالفان از تعداد کشته‌شدگان و مجروحان سه دوره روزهای چهلم پرآشوب، (مثل همه وقایع بعدی) بسیار تفاوت داشت. برپایه اعلامیه‌های حکومتی، ۲۲ نفر کشته و تقریباً ۲۰۰ تن زخمی شدند و اما مخالفان، شمار کشته‌ها را ۲۵۰ و شمار زخمیها را بیش از ۶۰۰ نفر دانستند.[۱۱۳]

رژیم برای رویارویی با این بحران، نخست با ایجاد کمیته مخفی انتقام توسط ساواک، به فرستادن نامه‌های تهدید آمیز و حتی بمب گذاری در دفاتر برخی روشنفکران و حقوقدانانی که نامه‌های اعتراضی نگاشته بودند - از جمله سنجابی، فروهر، بازرگان و عبدالکریم لاهیجی - اقدام کرد. حزب رستاخیز هم گروهی متشکل از افراد پلیس با لباس غیر نظامی به نام «نیروی پایداری» تشکیل داد تا به گردهماییهای سازمان یافته گروه‌های دانشجویی، کانون نویسندگان و جبهه ملی حمله کند. در همین حال، رژیم برخی سیاستهای ضدتورمی را که موجب خشم بازاریان و علما شده بود کنار گذاشت و ضمن پوزش خواستن از شریعتمداری از بابت حمله به خانه او و برکناری ارتشبد نصیری رئیس بدآوازه ساواک، نمایش فیلمهای شهوت انگیز غربی را ممنوع ساخت و شاه نیز برای زیارت به مشهد رفت. جمشید آموزگار نخست وزیر وقت نیز با معوق گذاشتن بسیاری از طرحهای توسعه اقتصادی، برای مهار کردن تورم تلاشهایی به عمل آورد.[۱۱۴] چهلم کشته‌شدگان اردیبهشت ماه، با توصیه شریعتمداری و دیگر روحانیون میانه‌رو به آرامی برگزار شد و برای دو ماه، تا پیش از پایان تیرماه، ناآرامی عمده‌ای روی نداد. به نظر می‌رسید که استراتژی جدید دولت، کارساز واقع شده‌است و یا شاید مخالفان خود را برای ماه رمضان، که بسیج جمعیت برای تظاهرات آسانتر بود، آماده می‌کردند. در طی این دوره از آرامش، بسیاری از جمله نخست وزیر به این نتیجه رسیدند که بحران پایان یافته‌است.[۱۱۵][۱۱۶]

گسترش اعتراضات و شروع اعتصابهای گسترده کارگری

پس از دو ماه آرامش، و وقوع دو ناآرامی در ۳۱ تیر و ۶ مرداد، در چند روز نخست ماه رمضان که از ۱۴ مرداد آغاز می‌شد، تظاهرات خشونت باری در تهران، تبریز، قم، اصفهان و شیراز برپا شد و در اصفهان تظاهرکنندگان خشمگین، برخی مجهز به سلاح کمری، بیشتر مناطق شهر را تصرف کردند.[۱۱۷] دولت تنها پس از اعلام حکومت نظامی و با کشتن برخی مهاجمان توسط نیروهای ارتش، توانست کنترل شهر را دوباره در دست گیرد. پس از این ناآرامیها، رژیم خود را برای دور دیگری از مراسم چهلم آماده می‌کرد که فاجعه بزرگی کشور را تکان داد. در ۲۸ مرداد ماه (همزمان با سالگرد کودتای سال ۱۳۳۲)، سینما رکس آبادان که در یک منطقه کارگرنشین قرار داشت به طرز مشکوکی در آتش سوخت و بیش از چهارصد مرد، زن و کودک در آن جان باختند. رژیم بی‌درنگ با یادآوری حملات مشابه مخالفان به سینماها، مسئولیت این رویداد را به گردن آنان انداخت. اما مخالفان ساواک را به تدارک این «آتش سوزی رایشتاگ»، قفل کردن درهای سینما و کارشکنی در آتش‌نشانی محل متهم کردند. (بعدها در دادگاهی که پس از انقلاب برگزار شد، گروهی شامل افراد متعصب مذهبی مسئول این حادثه شناخته شدند و به همراه چند افسر پلیس به جرم کوتاهی در جلوگیری از وقوع حادثه، محاکمه شدند. طبق گفته برخی، این گروه با روحانیون عالی رتبه ارتباطاتی داشته‌اند.) فردای آنروز ۱۰٬۰۰۰ تن از بستگان قربانیان که در مراسم تشییع گرد هم آمده بودند، ساواک را مسئول این حادثه دانسته و شعارهای تندی علیه حکومت سر دادند.[۱۱۸][۱۱۹][۱۲۰][۱۲۱]

شاه کوشید تا با دادن امتیازات بیشتر به مخالفان چون عفو ۲۶۱ زندانی دیگر، بیرون بردن نیروهای نظامی از دانشگاه‌ها و وعده انتخابات آزاد، از شدت بحران بکاهد. او برای جلب نظر روحانیون جعفر شریف امامی را به نخست وزیری تعیین کرد. در دوران تصدی دولت شریف امامی که «دولت آشتی ملی» نام گرفته بود، آزادی مطبوعات بیشتر شد و احزاب و تشکلهای سیاسی قدیمی به صحنه بازگشتند. همچنین تقویم شاهنشاهی لغو گردید، بیشتر روحانیون عالی رتبه از زندان آزاد شدند و ۵۷ قمارخانه تعطیل گشت. شریف امامی پس از توافق با رهبران میانه رو مخالفان، مانند سنجابی، بازرگان و فروهر، اجازه راهپیمایی عید فطر را صادر کرد و از آنان قول گرفت که از شعار دادن علیه شخص شاه و دعوت به تظاهرات بیشتر، خودداری کنند. در مراسم عید فطر تقریباً در همه شهرها شمار بسیاری از اقشار مختلف مردم شرکت کردند.[۱۲۲][۱۲۳] گرچه در روز عید فطر مشکلی پیش نیامد، طی سه روز پس از آن بحران شدت گرفت. خمینی در اعلامیه شب عید فطر خود، به عنوان وظیفه‌ای برای همه مسلمانان، خواستار عدم سازش با شاه و ایستادگی در مقابل او تا زمان اخراجش از کشور شده بود. علی رغم فراخوان مخالفان میانه‌رو در خودداری از تظاهرات، شمار جمعیت تظاهرکننده بیشتر و بیشتر شد چنانکه در ۱۶ شهریور در تهران، بیش از نیم میلیون نفر به تظاهرات پرداختند و ضمن سر دادن شعار «حسین سرور ماست، خمینی رهبر ماست» و «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» برای نخستین بار خواستار برقراری حکومت جمهوری اسلامی شدند و خواسته مخالفان میانه رو مبنی بر اجرای قانون مشروطه، تحت الشعاع قرار گرفت. شاه برای حفظ تسلط خود بر اوضاع، کوشید تا قاطعانه عمل کند از اینرو با ممنوعیت تظاهرات خیابانی برای نخستین بار پس از سال ۱۳۴۲، در تهران و یازده شهر دیگر حکومت نظامی اعلام کرد. صبح روز بعد، جمعه ۱۷ شهریور، درگیریهای شدیدی در جنوب تهران رخ داد، کارگران ضمن سنگربندی در خیابان، به سوی کامیونهای ارتش کوکتول مولوتف پرتاب می‌کردند و در میدان ژاله، حدود پنج هزار نفر - اغلب دانشجو - که بسیاری از آنان از اعلام حکومت نظامی در سحرگاه آن روز خبر نداشتند، به صورت نشسته به تظاهرات پرداختند. حضور فقرای شهری، نسبت به دیگر طبقات در تظاهرات این روز بسیار چشمگیرتر بود و برای پراکنده کردن مردم در محله‌های پرجمعیت جنوب شهر از هلیکوپترهای جنگی استفاده شد. در میدان ژاله نیز کماندوها و تانکها به سوی جمعیت شلیک کردند. در شب همان روز، مقامات نظامی، شمار کشته شدگان را ۸۷ و شمار زخمی‌ها را ۲۰۵ نفر اعلام کردند. اما مخالفان شمار کشته‌ها را بیش از ۴۰۰۰ نفر دانستند. (پس از انقلاب، در تحقیقات به عمل آمده، اما رسماً منتشر نشده توسط بنیاد شهید، تعداد کشته‌شدگان شناسایی شده، ۸۴ نفر اعلام شد)[۱۲۴][۱۲۵][۱۲۶]

حادثه ۱۷ شهریور که به جمعه سیاه معروف شد تاثیری بسیار نهاد و دریایی از خون بین شاه و مردم پدید آورد. با تحریک احساسات عمومی و تشدید نفرت پس از این حادثه، تنها یک راه‌حل روشن یعنی یک انقلاب بنیادی باقی ماند. شاه به این موضوع پی برد که مخالفان میانه رو و غیرمذهبی، پیروان شخصی و سازمانهای سیاسی لازم را برای جلوگیری از شور و احساسات مردمی ندارند. نکته دیگر آنکه، تظاهرات پی در پی، صحنه سیاست را از برنامه‌ریزی و میزهای مذاکره به خیابانها و محله‌های فقیرنشین پرجمعیت کشانده بود و با هر کشتار، فرصت دست‌یابی به سازش از راه گفتگو کاهش می‌یافت. برای ساکنان محلات فقیرنشین و حلبی‌آبادهای تهران که همگی دهقانان مهاجر تازه بی‌زمین شده بودند، مذهب، احساس همبستگی گروهی و اجتماعی را فراهم می‌کرد و آنان مذهب را جانشین جامعه روستایی از دست رفته‌شان قلمداد می‌کردند و با اشتیاق در مساجد شهری، به سخنان روحانیون گوش می‌سپردند. با افزایش شدید محبوبیت خمینی در سالهای ۵۶ و ۵۷ و شدت گرفتن شور و تحرکات انقلابی، سخنان او در خصوص سازش ناپذیری با رژیم و حل مشکلات با بازگشت به اجرای کامل احکام اسلامی، با استقبال بسیاری از سوی توده‌های مسلمان و فقرای شهری روبرو شد و موجب از دست رفتن تاثیر سخنان دیگر روحانیون محبوب مثل شریعتمداری و طالقانی که خواستار اجرای کامل قانون مشروطه بودند، گشت.[۱۲۷][۱۲۸]

صحنه‌ای از حادثه خونین ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ معروف به جمعه سیاه.

اما فردای پس از جمعه سیاه، موج گسترده اعتصابات کارگری آغاز شد. در واقع با پدیدار شدن اثرات دوره رکود اقتصادی، تعیین سقف برای افزایش دستمزدها و همچنین کاهش حقوق و دستمزد کارگران در نیمه‌های تابستان ۱۳۵۷، کارگران کارخانه‌ها، علاوه بر برپایی اعتصاب به تظاهراتها نیز پیوستند. مشارکت کارگران کارخانه‌ها و همچنین کارگران ساختمانی و فقرای شهری، راهپیماییهای چند ده هزار نفری را به چندصد هزار نفری و حتی میلیونی تبدیل کرد و پیروزی نهایی انقلاب را ممکن ساخت.[۱۲۹] در ۱۸ و ۲۰ شهریور ماه، کارگران پالایشگاه‌های تهران و سایر شهرها اعتصاب کردند. شمار و گستره اعتصابات در مهرماه بیشتر شد و در ۱۴ و ۲۴ مهر (چهلمین روز جمعه سیاه) درگیریهای خونینی در شهرهای اصلی روی داد. در اواخر مهر، به دنبال اعتصابات پی‌درپی، تقریباً همه مراکز بازار، دانشگاه‌ها، دبیرستانها، تاسیسات نفتی، بانکها، وزارت‌خانه‌ها، روزنامه‌ها، بیمارستانهای دولتی و کارخانه‌های بزرگ کشور تعطیل شد و اعتصابگران، علاوه بر خواستهای صنفی، انحلال ساواک، لغو حکومت نظامی، آزادی زندانیان سیاسی و بازگشت خمینی را خواستار شدند.[۱۳۰]

شاه در رویایی با بحران، تصمیماتی ضد و نقیض گرفت، از یک سو به برقراری حکومت نظامی در دیگر شهرها، دستگیری رهبران جبهه ملی و تحت فشار قرار دادن عراق برای اخراج خمینی پرداخت و از سوی دیگر به آزادی ۱۱۲۶ تن از زندانیان سیاسی، (از جمله منتظری و طالقانی و همچنین هشت توده‌ای که از سال ۱۳۳۴ همچنان در زندان بودند)، بازداشت ۱۳۲ تن از دولتمردان پیشین از جمله هویدا و نصیری، انحلال حزب رستاخیز و پذیرفتن بیشتر درخواستهای اقتصادی کارمندان و کارگران صنعتی دست زد و ضمن وعده انتخابات آزاد و جبران اشتباهات گذشته، از تلویزیون سراسری به مردم گفت که «پیام انقلاب» آنان را شنیده‌است.[۱۳۱] خمینی که در این زمان از عراق به پاریس تبعید شده بود، از آنجا پیام فرستاد که اگر شاه واقعاً صدای انقلاب مردم را شنیده‌است، باید بیدرنگ استعفا داده و در دادگاه اسلامی حاضر شود. او هرگونه سازش با «سلطنت منفور» را خیانت به اسلام دانست و از مردم خواست تا آنرا به «زباله‌دان تاریخ» نیفکنده‌اند، از پای ننشینند. هنگامی که روزنامه‌نگاران اروپایی از او پرسیدند که چه چیز جایگزین رژیم سلطنتی خواهد شد، خمینی برای نخستین بار به جای پاسخ همیشگی خود «حکومت اسلامی»، واژه «جمهوری اسلامی» را به کار برد. روشن بود که او می‌کوشید طبق توصیه اعضای نهضت آزادی، جبهه ملی و سازمانهای دانشجویی مخالف (مانند قطب‌زاده، بنی‌صدر و یزدی) که به محض ورود او به فرانسه به وی پیوسته بودند، به زبان آنان سخن گوید. در اوایل آبان، سنجابی و بازرگان نیز برای دیدار با خمینی به فرانسه رفتند و ضمن اعلام پشتیبانی از او، با زبانی اندک متفاوت، خواستار جایگزینی یک «حکومت ملی و اسلامی، مبتنی بر اصول اسلام، دموکراسی و حاکمیت ملی» با نظام سلطنتی شدند. بدین‌سان با سفر سنجابی و بازرگان به پاریس، پیوند نیروهای سکولار و مذهبی احیا شد و امکان مطرح کردن هر گزینه دیگری بین «جمهوری اسلامی» و «سلطنت» از بین رفت.[۱۳۲][۱۳۳] با استحکام پیوند و ائتلاف رهبران مخالفان، راهپیمایی‌ها و اعتصابات شدت یافته و در ماه محرم به خشونت کشیده شد. در تهران در سه روز نخست ماه محرم در آذرماه، صدها هزار نفر به فراخوان رهبران مخالف به پشت‌بامها رفته و فریاد «الله‌اکبر» سر دادند و هزاران کفن‌پوش نیز با زیرپاگذاشتن مقررات منع رفت و آمد در شب، به خیابانها ریختند. در قزوین نیز عده‌ای با منع مقررات، زیر تانکها مانده و کشته شدند. رژیم از بیم وخیم‌تر شدن اوضاع، امتیازهای دیگری داد و با آزاد ساختن ۴۷۰ زندانی سیاسی دیگر، اجازه برگزاری مراسم سوگواری را به شرط حفظ نظم و عدم حمله مستقیم به شاه، صادر کرد. در راهپیمایی روز تاسوعا به رهبری طالقانی و سنجابی، بیش از نیم میلیون نفر حضور یافتند و در روز عاشورا تعداد جمعیت به حدود دو میلیون نفر رسید. روزنامه‌ها و نشریات معروف غربی این راهپیمایی‌ها را نشانی از خواست و توانایی توده عظیم مردم برای بیرون راندن شاه و برقراری حکومت جدید دانستند.[۱۳۴]

خمینی در فرانسه و در احاطهٔ خبرنگاران

موقعیت شاه در دو هفته پس از عاشورا وخمیتر شد. بسیاری از سربازان و افسران در شهرهای زیادی، از هدف قراردادن مردم اجتناب ورزیده و به مخالفان می‌پیوستند. اعتصابات گسترده و درگیریهای روزمره مخالفان با ارتش نیز، موجب فلج شدن اقتصاد کشور و توقف صدور نفت شد. سازمانهای چریکی با آزادشدن اعضایشان از زندان و بازگشت برخی مخالفان تبعیدشده به کشور، جانی تازه گرفته و با جذب نیرو از مردم (به ویژه جوانان) به نیروهای قابل توجهی تبدیل شدند. این سازمانها به چند عملیات مسلحانه مانند بمبگذاری و کشتن برخی افسران ارتش و پلیس دست زدند. همزمان گروه‌های حامی خمینی نیز در کشور بسیار افزایش یافتند و مثل دیگر گروه‌ها به انتشار روزنامه، پوستر و نشریاتی پرطرفدار و پرتیراژ برای گسترش ایده‌های انقلابی پرداختند.[۱۳۵][۱۳۶] بی‌اعتماد شدن واشینگتن نسبت به شاه نیز عامل دیگر تضعیف بیشتر رژیم بود. چنانکه کارتر از شاه خواست تا قدرت خود را تعدیل کرده و از حضور نظامیان در خیابانها بکاهد. همچنین دولت فرانسه، امکان بقای شاه را منتفی دانست. در همین زمان، خمینی سرگرم مبارزه‌ای تبلیغاتی علیه نیروهای چپ و مارکسیست‌ها بود و اعلام داشت که ایران، پس از سرنگونی شاه، همچنان نفت مورد نیاز غرب را تامین نموده و با شرق هم‌پیمان نخواهد شد. پس از این اتفاقات، شاه پیشنهاد جدیدی به سنجابی و دیگر رهبران جبهه ملی داد و از آنان خواست ریاست یک دولت آشتی ملی را بپذیرند. این پیشنهاد به علت عدم توافق شاه در کناره‌گیری از سمت فرماندهی کل نیروهای مسلح و ترک کشور، رد شد. با اینحال شاپور بختیار یکی از رهبران جوانتر و کم تجربه‌تر جبهه ملی که خطر روحانیون را بیشتر از ارتش می‌دانست، پیشنهاد داد که اگر شاه کشور را ترک کند، ۱۴ نظامی سرسخت را تبعید نماید و قول دهد تنها سلطنت کند و نه حکومت، ریاست یک دولت غیرنظامی را به عهده خواهد گرفت. شاه نیز بیدرنگ این پیشنهاد را پذیرفت و در ۹ دی ماه، بختیار را به نخست وزیری تعیین کرد.[۱۳۷]

سقوط شاه و پیروزی انقلاب

چندتن از جانباختگان در یکی از درگیری‌های خیابانی.

بختیار پس از نشستن بر کرسی نخست‌وزیری، برای خشنود نمودن مخالفان اقداماتی انجام داد. او ضمن وعده لغو حکومت نظامی، خروج شاه، انحلال ساواک و اجازه به خمینی برای بازگشت به کشور، داراییهای بنیاد پهلوی را ضبط، شماری از وزرای پیشین را دستگیر و زندانیان سیاسی بیشتری را آزاد کرد. در همین حال به مخالفان هشدار داد که در صورت ایجاد مانع برای برقراری حکومت مشروطه، با توسل به ارتش، دیکتاتوری نظامی و خشنی به وجود خواهد آورد. گرچه شریعتمداری و دیگر روحانیون میانه‌رو از بختیار حمایت کردند، سنجابی و فروهر دو همقطار وی، ضمن اخراج بختیار از جبهه ملی، خواستار برکناری شاه شدند و خمینی نیز با دعوت دوباره مردم به اعتصاب و راهپیمایی، پیروی از دولت بختیار را پیروی از ارباب او «شیطان» خواند.[۱۳۸]

تیتر روزنامه اطلاعات هنگام خروج شاه از کشور.

در نتیجه در اوایل دی ماه، اعتصابات فلج کننده دوباره از سر گرفته شد و در ۱۵ و ۱۸ دی، صدهاهزار نفر در شهرهای بزرگ به راهپیمایی پرداختند. در ۲۳ دی، حدود دو میلیون نفر در سی شهر دست به راهپیمایی زده و خواستار بازگشت خمینی، برکناری شاه و استعفای بختیار شدند. در ۲۶ دی ماه، هنگام خروج شاه از کشور به مقصد قاهره (که به گفته دولت، برای «استراحت» صورت گرفت)، صدها هزار نفر به خیابانها ریختند تا این رویداد را جشن بگیرند. در ۲۹ دی، پس از فراخوان خمینی به برگزاری «همه‌پرسی خیابانی» برای تعیین تکلیف سلطنت و دولت بختیار، تنها در تهران بیش از یک میلیون نفر به خیابانها آمدند. در ۷ و ۸ بهمن ماه، در جریان اعتراض به بسته شدن فرودگاه برای جلوگیری از ورود خمینی، چندین نفر کشته شدند و سرانجام در ۱۲ بهمن، بیش از سه میلیون نفر برای استقبال از بازگشت پیروزمندانه خمینی به خیابانها ریختند. هنگامی که خمینی برای در دست گرفتن سکان انقلاب خود به کشور بازگشت، رژیم پهلوی سرنگون شده بود و سه ستون سابق نگاهدارنده آن، ارتش مدرن، نظام حمایتی و مالی دربار، دیوانسالاری حجیم و غول پیکر و همچنین حزب رستاخیز، بر اثر شانزده ماه درگیریهای خیابانی، شش‌ماه راهپیمایی مردمی و پنج ماه اعتصاب فلج کننده، کاملاً ویران گشته بود.[۱۳۹] به محض فروپاشی دولت، قدرت به دست سازمان‌هایی موسوم به «کُمیته» افتاد. بیشتر این کمیته‌ها را به ویژه در استانهای مرکزی شیعه‌نشین و فارسی زبان، روحانیون محلی هوادار خمینی اداره می‌کردند. کمیته‌های شهرها، با پخش مواد غذایی، تعیین قیمتها، اجرای قوانین راهنمایی رانندگی و احیای دادگاه‌های شرع، می‌کوشیدند تا نظم و قانون را اجرا کنند. روحانیون دیگری نیز، نزدیک به یکهزار تن از جوانان، اغلب از محلات پایین شهر را گرد آورده و یک نیروی شبه‌نظامی تشکیل دادند که بعدها به «پاسداران انقلاب» معروف شد. خمینی ضمن دعوت به ادامه تظاهرات‌ها تا کناره‌گیری بختیار، بازرگان را مامور تشکیل دولت موقت نمود و یک شورای انقلاب مخفی را، برای مذاکره مستقیم با رؤسای ارتش تعیین کرد.[۱۴۰]

همزمان با گفتگوی پنهانی این شورا با رؤسای ستاد ارتش، حادثه‌ای سرنوشت ساز رخ داد و سازمانهای چریکی چون «چریکهای فدایی خلق» و «مجاهدین خلق» و همچنین حزب توده، آخرین ضربه را بر پیکر رژیم وارد آوردند. در عصر جمعه بیستم بهمن، گارد شاهنشاهی کوشید تا شوروش تکنیسین‌ها و همافران نیروی هوایی، در پایگاه نظامی نزدیک به میدان ژاله را سرکوب کند که سازمانهای چریکی با خبردار شدن از این نبرد مسلحانه، به کمک همافران محاصره‌شده شتافته و پس از شش ساعت درگیری، گارد شاهنشاهی را پس راندند. آنان با توزیع سلاح در بین مردم - از پیر تا جوان - مناطق اطراف میدان ژاله را چنانکه لوموند نوشت، به «کمون پاریس» دیگری تبدیل کردند. صبح روز بعد چریکها و شورشیان، به نه مرکز پلیس و بزرگترین کارخانه اسلحه سازی شهر حمله کردند. سرانجام روز یکشنبه ۲۲ بهمن ماه، که درگیریها به اوج خود رسید، سازمانهای چریکی، حزب توده و ارتشیان فراری به یاری هزاران داوطلب مسلح، اکثر انبارهای مهمات، پادگانها و همچنین زندان اوین و دانشکده افسری را به تصرف در آوردند. ساعت ۲ بعداز ظهر همان روز، رئیس ستاد کل ارتش، اعلام کرد که در مبارزه میان بختیار و شورای انقلاب، ارتش بیطرف خواهد ماند. ساعت ۶ بعد از ظهر رادیو اعلام کرد: «اینجا تهران است، صدای راستین ملت ایران، صدای انقلاب». بدینسان پس از دو روز درگیری شدید، انقلاب تکمیل و سلطنت ۲۵۰۰ ساله نابود شد. حکومت جدید تعداد جانباختگان انقلاب را ۶۰٬۰۰۰ نفر اعلام کرد، اما در تحقیقات رسماً منتشر نشده بنیاد شهید که سالها بعد توسط یکی از اعضای آن (عمادالدین باقی) به اطلاع همگان رسید، مشخص شد که در فاصله آبان ۱۳۵۶ تا پیروزی انقلاب در بهمن ۱۳۵۷، ۲۷۸۱ تن جان خود را از دست داده‌اند. بیشتر قربانیان از مردم محلات فقیرنشین جنوب شهر تهران بودند.[۱۴۱][۱۴۲][۱۴۳]

 

پس از انقلاب؛ کشمکش لیبرال‌ها و روحانیون؛ آزادی زودگذر

(از سمت راست) خمینی، بازرگان و بنی‌صدر پس از بازگشت به کشور و در آستانه پیروزی انقلاب

در ۱۰ فروردین مردم ایران در یک همه‌پرسی به و به دعوت خمینی شرکت کردند و با اکثریت قاطع (بیش از ۹۸ درصد) به جمهوری اسلامی (به عنوان نظام حکومتی آینده) رای دادند. در ۱۸ فروردین امیر عباس هویدا، نخست وزیر سابق ایران در دوران شاه با حکم صادق خلخالی قاضی دادگاه انقلاب به اعدام محکوم شد. همچنین بیش از ۲۰۰ تن از مقامات بلند پایه رژیم سابق در خلال دو ماه بعد از انقلاب طی حکمهای دادگاه‌های انقلاب اعدام گشتند.[۱۴۴][۱۴۵] در تاریخ ۱۳ آبان ماه دانشجویان پیرو خط امام به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و افراد حاضر در سفارت را به گروگان گرفتند و این واقعه استعفای دولت موقت و لیبرال مهدی بازرگان را در پی داشت. (مقاله مرتبط در این زمینه: اشغال سفارت آمریکا)

پیش از برگزاری اولین انتخابات ریاست جمهوری در ایران خمینی با یک استدلال حقوقی، مجاهدین خلق را به سبب عدم اعتقاد به قانون اساسی از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری ایران منع کرد[۱۴۶] که موجب انتقاد شدید این سازمان از نیروهای مکتبی حاکم در جمهوری اسلامی گردید. در پنجم بهمن ماه ابوالحسن بنی‌صدر (از فعالان اسلامگرا که تا پیش از انقلاب در فرانسه به فعالیت انقلابی بر ضد حکومت پهلوی می‌پرداخت) با حمایت خمینی و با پیروزی در انتخابات به عنوان اولین رییس جمهور ایران انتخاب شد. در اواخر فروردین ماه سال ۱۳۵۹ شورای انقلاب با حکم خمینی و با هدف تصفیه دانشگاه‌ها از اساتید و دانشجویان دگراندیش، به اپوزیسیون یا گروه‌های سیاسی منتقد و مخالف نیروهای مذهبی حاکم در جمهوری اسلامی که عمدتا خاستگاه دانشجویی داشته و دانشگاه را فضای امن سیاسی و کانون فعالیتهای خود به شمار می‌آوردند، برای تخلیه دفاتر خود در دانشگاه‌ها مهلتی سه روزه داد. در طی این روزها درگیری و خشونت در دانشگاه‌های ایران به ویژه در دانشگاه تهران به اوج خود رسیده و چند تن کشته و صدها نفر مجروح شده و این سرآغاز رویدادی شد که ازآن به عنوان «انقلاب فرهنگی» یاد می‌شود.[۱۴۷][۱۴۸] روز دوم اردیبهشت حکم شورای انقلاب در دانشگاه تهران توسط بنی‌صدر ابلاغ شد که تعطیلی دانشگاهها به مدت بیشتر از دو سال و اخراج صدها تن از اساتید و دانشجویان دگراندیش را در پی داشت.[۱۴۹][۱۵۰][۱۵۱]

به دنبال کشمکشها و اختلاف نظرهای بنی‌صدر با حزب جمهوری اسلامی و تلاش ناموفقش در جهت سلب اختیارات آنان و در نتیجه از دست دادن حمایت خمینی، از آنجاکه او به تنهایی توان مقابله با مخالفانش را نداشت و پیشتر هیچگاه به ایجاد یک حزب و یا ائتلاف اقدام نکرده بود، با مجاهدین خلق متحد شد[۱۵۲] و در اواخر ماه خرداد او که برای حفظ جان خویش در خفا به سر می‌برد مردم را به قیام فراخواند.[۱۵۳] در سی‌ام خرداد ۱۳۶۰ تظاهرات خشونت آمیزی در شهرهای مختلف کشور توسط هوادران مجاهدین خلق و بنی‌صدر به راه افتاد به‌طوریکه در تهران تعداد معترضان به حدود نیم میلیون نفر رسید و در پی عکس‌العمل خمینی و دیگر روحانیون و درگیری معترضان با نیروهای حزب‌اللهی و سپاه پاسداران تنها در اطراف دانشگاه تهران حدود ۵۰ نفر کشته، ۲۰۰ نفر مجروح و ۱۰۰۰ نفر دستگیر شدند.[۱۵۴][۱۵۵][۱۵۶] روز بعد، بنی صدر برکنار و دستور بازداشت او توسط روح‌الله خمینی به اتهام خیانت و توطئه علیه نظام صادر شد و به این ترتیب رقابتهای سیاسی وارد عرصه خشونت آمیزی گشت.[۱۵۷]

برخورد با مطبوعات

در آگوست سال ۱۹۷۹، (مرداد ۱۳۵۸)روزنامه آیندگان تعطیل شد و در ۲۰ اگوست همان سال نیز چهل و یک نشریه ممنوع الانتشار شدند.[۱۵۸]

قوانین اسلامی

پس از انقلاب،مشروبات الکلی ممنوع شد، همچنین جداسازی زنان از مردان در مدارس، استخرها، مناطق ساحلی به مرحله اجرا درآمد. همچنین محدودیت‌هایی برای پخش موسیقی در رادیو و تلویزیون مقرر شد.[۱۵۹]

تظاهرات زنان علیه فرمان خمینی

پس از فرمان خمینی مبنی بر پوشش کامل برای زنان،تظاهراتی از سوی هزاران زن بدون حجاب برعلیه این دستور، در پایتخت برگزارشد.[۱۶۰]

جستارهای وابسته

  • بررسی ابعاد مذهبی انقلاب ایران
  • انقلاب سفید
  • ولایت فقیه
  • انقلاب فرهنگی ایران
  • انقلاب مشروطه
  • نامگذاری انقلاب ایران (۱۳۵۷)
  • شعارهای مردم در انقلاب ۱۳۵۷

انقلاب و ترک ایران

تیتر اصلی روزنامه اطلاعات با عنوان شاه رفت

نوشتار اصلی: انقلاب ایران (۱۳۵۷)

سید روح‌الله خمینی روحانی شیعه رهبری قیامی را عهده دار شد که حکومت شاه را سرنگون ساخت. این حرکت که با قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ شروع شد، سرانجام منجر به خروج نهایی شاه از کشور (به توصیه آمریکا)[چه کسی تائید کرده؟] در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۵۷ گردید و سرانجام در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ نظام حکومتی شاهنشاهی سقوط کرد. [۲۲]

علل پیروزی انقلاب ایران بسته به دیدگاه تحلیلگران شامل نارضایتی مردم از حکومت شاه و مظاهر غیر اسلامی آن،[۲۳] مشکلات روحی شاه که منجر به خطاهای تصمیم گیری توسط وی شد[چه کسی تائید کرده؟][۲۴] تصمیمات غلط آمریکا در خصوص حقوق بشر در ایران[چه کسی تائید کرده؟] [۲۵]و سرانجام قطع حمایت سران غرب در کنفرانس گوادلوپ از شاه بود.[چه کسی تائید کرده؟] [۲۶]

مرگ

شاه پس از خروج از کشور ابتدا مدتی را در منطقه ماند، به امید آنکه مجددا به حکومت بازگردد. با شدت یافتن بیماری سرطان طحال، وی مجبور شد بر خلاف تمایل دولتمردان آمریکا، برای درمان پزشکی به مرکز سرطان مموریال اسلون-کترینگ در ایالات متحده آمریکا برود. با بروز بحران گروگانگیری، هیچ کشوری علاقه به پناه دادن یک سلطان بی تاج و تخت نداشت. روزنامه نیویورک تایمز اورا به هلندی سرگردانی تشبیه کرد که به دنبال بندری برای پهلوگرفتن می‌گردد. شاه پس از خروج از بیمارستان ابتدا به مرکز پزشکی ویلفورد هال در پایگاه نیروی هوایی لاکلند در تگزاس، و سپس به پاناما و مکزیک سپس از آن جا به مصر رفت. او در سن ۶۱ سالگی در ۵ مرداد ۱۳۵۹ (۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰) در اثر بیماری ماکرو گلوبولینمی والدنشتروم در مصر درگذشت. جسد وی در مسجد الرفاعی قاهره، پس از تشییع رسمی دولت مصر، به امانت گذاشته شد. شاه ایران در وصیت نامه خود خواسته‌است تا جنازه او در خاک ایران دفن شود.[۲۷][۲۸]

اقدامات مهم شاه

حقوق بشر و سیاست داخلی

در دوران اولیه سلطنت وی و تا پیش از کوتای ۲۸ مرداد وی مخالفت چندانی با فعالیت حزبی و سیاسی در کشور نداشت و نشریات از آزادی نسبی بر خوردار بودند.این آزادی در دوران نخست وزیری محمد مصدق به اوج خود رسید.اما پس از کودتای ۲۸ مرداد تا پایان دوران سلطنت وی فعالیت جبهه ملی ، حزب توده و دیگر احزاب کشور ممنوع شد و روزنامه‌ها و نشریات نیز به شدت تحت فشار و سانسور قرار گرفتند. فعالیت سیاسی به احزاب ایران نوین و ملیون ( و دو حزب کوچک دیگر) محدود شد. شاه در سال ۱۳۵۳ همان دو حزب را نیز منحل و حزب رستاخیز را تاسیس کرد. وی طی سخنانی گفت که هر کس مایل نیست به عضویت حزب رستاخیز درآید یا بطور رایگان پاسپورت گرفته و از ایران برود و یا جایش در زندان است.[۲۹] [۳۰]

انقلاب سفید

نوشتار اصلی: انقلاب سفید

محمد رضا شاه پهلوی در ژانویه سال ۱۹۶۲ به انجام اصلاحاتی پرداخت که بعدها به طور رسمی «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» نام گرفت.

مهمترین این اصلاحات، تصویب قانون اصلاحات ارضی و اعطای حق رأی برای اولین بار در تاریخ به زنان ایرانی بود.

سایر اقدامات

  • انعقاد معاهده الجزایر و تعیین خط مرزی ایران و عراق و تثبیت حاکمیت ایران در آب‌های اروندرود
  • حضور نظامی ایران در جزایر ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک
  • به رسمیت شناختن استقلال بحرین
  • برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران
  • تغییر مبدا تاریخ ایران از هجری خورشیدی به تاریخ شاهنشاهی
  • افزایش سطح قدرت نظامی ارتش ایران.[۳۱]
  • مشارکت در تأسیس اوپک .[۳۲]
  • توسعه نیروهای نظامی ایران.[۳۳]
  • تأسیس سازمان انرژی اتمی ایران
  • تاسیس مجلس سنا
  • رفع اختلافات مرزی در مرزها- پیمان مثلثی عراق - ترکیه -ایران
  • ایجاد تاسیسات زیربنایی همچون سدها و فرودگاه‌ها و دانشگاه‌های مختلف
  • تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)

شاه و زنان

او در مصاحبه‌ای گفته‌است که در زندگی یک مرد، زن به حساب نمی‌آید مگر آنکه زیبا و دلربا باشد و هیچ زنی هرگز او را تحت تاثیر خود قرار نداده‌است. [۳۴] محمدرضا شاه در مصاحبه‌ای دیگر با باربارا والترز این مصاحبه را تحریف شده دانست.[۳۵]

تا سال ۱۹۶۳ زنان ایرانی حق شرکت در انتخابات را نداشتند. در این سال، شاه فرمانی صادر کرد که بر اساس آن به زنان نیز مانند مردان حق شرکت در انتخابات داده شد.[۳۶] با وقوع انقلاب سفید، زنان ایرانی علاوه بر حق انتخاب کردن، دارای حق انتخاب شدن نیز شدند. با احکام صادره از سوی شاه، دو زن در سنا منصوب گشته، و ۶ زن نیز با کسب آرای لازم به مجلس بیست و یکم راه یافتند. اندکی بعد فرخرو پارسا) عنوان اولین وزیر زن در تاریخ معاصر ایران را کسب نمود و در سال ۱۹۷۱، نخستین دیپلمات زن راهی الجزایر گردید.[۳۷]

«قوانین حمایت از خانواده» که چند همسری را دشوارتر می‌نمود[۳۸] و افزایش سن ازدواج قانونی زنان از ۱۳ سال به ۱۸ سال از دیگر قوانینی است که در دوره وی به تصویب رسید.[۳۹]

دین و مذهب

محمدرضا شاه در حال انجام اعمال حج

محمدرضا مسلمان و شیعه بود. اگرچه او واجبات شخصی اسلام همچون نماز را بجا نمی‌آورد ولی عمیقا به خدا اعتقاد داشته و تا حدی نیز قضاوقدری بوده‌است.[۴۰] شاه خود را «یک مومن واقعی» می‎دانست.[۴۱] او بارها در کتابها و مصاحبه‌های گوناگون به مکاشفاتی اشاره می‌کند که به آن وسیله با ائمه و بزرگان مذهبی در ارتباط بوده‌است و خود و سلطنتش را تحت حمایت آنان می‌دیده‌است.[۴۲] به طور مثال، او از شفا یافتنش از بیماری حصبه به دست علی در خواب، نجات از مرگ به دست عباس ابن علی پس از افتادن از اسب در امامزاده داوود و «برخورد با امام غایب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران» نام می‎‌برد.[۴۳]

او روش رضاشاه را در قلع و قمع روحانیت شیعه در پیش نگرفت و به آنان (همچون آیت‌الله بروجردی) احترام می‌گذاشت. ولی پس از فوت آیت‌الله بروجردی و مرجعیت آیت‌الله خمینی فاصله شاه با روحانیت زیاد شد.[۴۴] مخالفت آیت‌الله خمینی و روحانیون با لوایح ششگانه انقلاب سفید شاه در سال ۱۳۴۲ سراغاز این فاصله بود که درگیری‌های شدیدی در قم، تهران و چند شهر دیگر و در نهایت در سال ۵۷ پیروزی انقلاب به رهبری ایشان را منجر شد.[۴۵] هشت ماه حبس خانگی و به دنبال آن تبعید چهارده ساله آیت‌الله خمینی از ایران هم از اقدامات شاه در این دوره بود.[نیازمند منبع]
احمد خمینی در این باره می‌گوید: « عمده آخوندها تا دهه ۱۳۵۰ غیر سیاسی بودند، نه با شاه مخالفت می‌کردند و نه آشکارا پشتیبان او بودند اما ناگهان به انقلاب پیوستند زیرا رژیم در رویایی با فساد اخلاقی و زدودن خیابان‌ها از بی بند و باری شکست خورده بود.»[۴۶]

برخی از روحانیون منجمله آیت‌الله خمینی، آیت‌الله مرتضی مطهری، آیت‌الله منتظری و آیت‌الله محمد بهشتی از مخالفین سرسخت محمدرضا شاه بودند.[۴۷]

سوءقصدها

محمدرضا پهلوی بار دیگر در ۲۱ فروردین سال ۱۳۴۳ در برابر پله‌های کاخ اختصاصی مورد سوءقصد یکی از افراد گارد جاویدان قرار گرفت. این فرد به نام «شمس‌آبادی» ابتدا با مسلسل بطرف شاه شلیک کرد و وقتی دید که هیچیک از گلوله‌هایش به شاه برخورد نکرده‌است، قصد داشت خشاب دیگری را به سوی وی شلیک کند که با دخالت دو نفر از محافظان گارد، متوقف شد. محرک اصلی وی فردی به نام «پرویز نیکخواه» بود که بعدها به عضویت ساواک درآمد.[۴۸]

کتاب‌شناسی

  • انقلاب سفید
  • به سوی تمدن بزرگ
  • مأموریت برای وطنم
  • پاسخ به تاریخ

جُستارهای وابسته

  • تبارنامه دودمان پهلوی
  • سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی

منابع

  • عظیمی، فخرالدین. بحران دموکراسی در ایران. تهران: نشر البرز ۱۳۷۲
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:53 توسط سجاد عباسي رستمي |

ملی شدن صنعت نفت

پس از اشغال ایران توسط انگلیس و شوروی و سپس آمریکا در جنگ جهانی دوم، رقابت استعمارگران بر سر منافع، خصوصا نفت، تشدید شد. دولت ایران بعد از مواجهه با تقاضای شرکت‌های نفتی هر سه کشور، اعلام نمود که دادن هرگونه امتیاز باید به بعد از جنگ موکول شود، زیرا در زمان حاضر و به دلیل وجود جنگ، وضعیت اقتصادی کشورها روشن نیست. در نتیجه تقاضای هر سه دولت رد شد.

پس از اعلام موضع دولت، روزنامه‌های حزب توده، از رد پیشنهاد شوروی به خشم آمده، دولت را به باد انتقاد گرفتند.دکتر محمد مصدق هم چند روز بعد در مجلس شورای ملی نطق مفصلی ایراد کرد و پاسخ روزنامه‌ها و کشورهای خواستار امتیاز را داد و طرحی به مجلس پیشنهاد کرد.

پس از پایان جنگ جهانی دوم، انگلیس و شوروی موظف بودند ظرف مدت شش ماه پس از خاتمه جنگ، نیروهای خود را از خاک ایران تخلیه نمایند، اما شوروی نه تنها از خاک ایران خارج نشد، بلکه به  نیروهای دیگری هم وارد نقاط شمالی ایران کرد. در این زمان قوام، نخست وزیر ایران بود، در نتیجه سیاستی که وی در قبال شوروی‌ها اتخاذ نمود، نیروهای شوروی خاک ایران را ترک کردند.

یکی از اقدامات قوام، عقد قراردادی بود که بین دولت ایران و سفیر شوروی در تهران به امضا رسید. براساس این قرارداد، نیروهای شوروی می‌بایست ظرف یک ماه و نیم خاک ایران را ترک کنند و قرار شد شرکت مختلط نفت ایران و شوروی ایجاد شود و اساسنامه آن ظرف هفت ماه برای تصویب به مجلس پانزدهم پیشنهاد گردد. در سی‌ام مهرماه 1326، نمایندگان مجلس شورای ملی ماده واحده‌ای را به تصویب رساندند که منتفی شدن قرارداد نفت ایران و شوروی هدف اصلی آن بود. همچنین در این ماده واحده تاکید شده بود که دادن هرگونه امتیازی به خارجی‌ها ممنوع است و دولت مکلف است که به منظور استیفای حقوق ملت ایران از نفت جنوب اقدام کند.

 تحرکات انگلیس و قرارداد گس - گلشاییان

 دولت انگلستان از تصویب این ماده واحده  ناراضی نبود، زیرا این طرح موجب شده بود که دست شوروی‌ها از منابع نفتی ایران کوتاه گردد. اما دولت انگلستان به منظور حفظ سلطه خویش بر نفت جنوب و جلوگیری از استیفای حقوق ملت ایران با مقامات کشور وارد مذاکره شد تا قراردادی را به تصویب برساند که قرارداد 1933 را مورد تایید و تاکید قرار دهد. در پی این قرارداد که به قرارداد "گس- گلشاییان" یا قرارداد الحاقی  (الحاقی به قرارداد 1933) مشهور گشت،  مخالفت‌ها و اعتراض‌های شدیدی از سوی بعضی از نمایندگان و همچنین از سوی بخش آگاه جامعة ایران بالا گرفت. قرارداد الحاقی در تاریخ 26 تیر ماه 1328، به عنوان ضمیمه قرارداد اصلی، یعنی امتیازنامه 1932 به امضای گلشاییان نماینده دولت ایران و وزیر دارایی وقت و «گس» نماینده شرکت نفت رسید. به رغم اینکه برخی از مواد قرارداد به نفع ایران بود، اما در واقع این دولت بریتانیا بود که طبق قرارداد توانست به اعتبار قانونی قرارداد دارسی که به تصویب مجلس نرسیده بود، بیفزاید و همچنین تمدید 33 ساله آن را تایید و تقویت کند. بر اساس قرارداد گس – گلشاییان سلطه انگلیس بر منابع نفتی ایران تا سال 1361 شمسی تضمین می شد.براساس ماده ده قرارداد الحاقی، مقررات قرارداد 1933 در کمال اعتبار و قوت خود باقی بود و دولت ایران براحتی نمی‌توانست آن را لغو نماید.

اما گفت و گوهای مقدماتی و پیرامونی آن به مردم ایران آگاهی بخشید و مبارزه برای دفاع از حقوق اساسی ایران را از حالت پارلمانی به یک جهاد ملی تبدیل کرد.

 آیت الله کاشانی تلاش کرد تا مبارزه را هدف‌دارتر نماید. وی اعلامیه شدید اللحنی علیه شرکت نفت صادر کرد و در آن خواهان لغو امتیاز شد. طرح لغو امتیاز نفت در بین مردم، برای انگلیس و رژیم بسیار گران بود و برای خود آیت‌الله کاشانی هم تبعید به لبنان را در پی داشت.

 تشکیل مجلس شانزدهم و نخست وزیری رزم‌آرا

مجلس شانزدهم در 20 بهمن 1328 آغاز به کار کرد و دولت ساعد به دلیل عدم رای اعتماد در 27 اسفند ماه همین سال ساقط شد و علی منصور به خواست سفارت انگلیس بر شاه تحمیل و مامور تشکیل کابینه گردید. منصور برای جلب رضایت نیروهای مذهبی از آیت‌الله  کاشانی که در لبنان در تبعید به سر می‌برد دعوت کرد تا به ایران بیاید؛ ورود آیت الله کاشانی نه تنها به نفع منصور نبود، بلکه تظاهرات خود جوش مردمی را نیز درپی داشت.

آیت الله کاشانی یک هفته پس از ورود، در 28 خرداد ماه پیامی به مجلس شورا فرستاد که توسط دکتر مصدق در صحن مجلس قرائت گردید. این پیام در واکنش به طرح درباره قرارداد الحاقی در مجلس شورا، توسط منصور بود. منصور که از یک طرف با از دست دادن پشتوانه خود، یعنی انگلیس مواجه شد و از طرف دیگر با مخالفت‌های پی در پی آیت‌الله  کاشانی روبرو گردید، به ناچار در پنجم تیرماه ، پس از سه ماه حکومت، مجبور به استعفا شد و رزم آرا جایگزین وی گردید و به نخست وزیری رسید.

مساله مهمی که رزم آرا مامور آن شد، تصویب لایحه الحاقی گس– گلشاییان بود که در زمان منصور به مجلس تقدیم شده و در کمیسیون نفت تحت بررسی بود. کمیسیون موظف بود قرارداد الحاقی را بررسی و نظرات خود را به مجلس اعلام کند. پس از بحث‌های فراوان، کمیسیون در 19 آذر ماه، گزارش و نتیجه کار خود را به این شرح به مجلس تقدیم کرد: «چون قرارداد الحاقی کافی برای استیفای حقوق ایران نیست، لذا مخالفت خود را با آن اظهار می‌دارد.»

سرانجام روز 26 آذر ماه، گزارش کمیسیون در مجلس طرح شد و مجلس به آن رای مثبت داد و بدین ترتیب قرارداد گس – گلشاییان از دور خارج شد.

ملی شدن نفت

نمایندگان در کمیسیون نفت در خلال بحث‌های خود، از ملی شدن صنعت نفت سخن به میان می‌آوردند. هنگام تصویب گزارش کمیسیون نفت طرحی با امضای یازده نفر، مبنی بر ملی شدن صنعت نفت به مجلس تقدیم شد، اما چون امضای کافی نداشت، مطرح نشد.

از سوی دیگر رزم آرا تلاش می‌کرد تا راه‌حلی برای خروج از بن‌بستی که کمیسیون نفت برای او به وجود آورده بود، به دست آورد، بنابراین سعی می‌کرد با تمام توان از ملی شدن صنعت نفت جلوگیری کند. وی پس از مصوبه 26 آذر ماه مجلس، در سوم دی ماه، در جلسه خصوصی مجلس شرکت کرد و به شدت علیه ملی شدن نفت، سخن راند و در پایان با صراحت تمام گفت: " ملی کردن صنعت نفت بزرگترین خیانت است."  دو روز بعد، وزیر دارایی، غلامحسین فروهر به مجلس آمد و ضمن مخالفت با ملی شدن صنعت نفت، لایحه قرارداد گس- گلشاییان را مسترد کرد.

روز 8 دی ماه به دعوت آیت الله  کاشانی و برخی احزاب جبهه ملی، جمعیتی چند هزار نفری در میدان بهارستان تجمع و در خاتمه قطعنامه‌ای صادر کردند که در آن به استرداد قرارداد الحاقی اعتراض شد.

پس از کارشکنی‌های مداوم و شگردهای توطئه‌آمیز رزم‌ آرا، رهبران نهضت ملی شدن نفت به این نتیجه رسیدند که در این برهه ، مانع اصلی، شخص رزم آرا ست. در آن زمان نهضت مردمی به رهبری آیت الله کاشانی، جبهه ملی به رهبری دکترمصدق به همراه برخی از نمایندگان مجلس و فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی برای ملی شدن نفت تلاش می‌کردند. نواب صفوی و فداییان اسلام تصمیم گرفتند تا با یک اقدام انقلابی، سد راه نهضت ملی، یعنی رزم‌ آرا را از میان بردارند.

پس از رزم‌آرا دیگر هیچ یک از نمایندگان وابسته به انگلیس را یارای مقابله با نهضت ملی شدن  نفت نبود؛ از اینرو کمیسیون نفت، پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت  در سراسر کشور را پذیرفت و طرح زیر را به مجلس تقدیم کرد." نظر به اینکه ضمن پیشنهادهای واصله به کمیسیون نفت مبنی بر ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور مورد توجه و قبول کمیسیون قرار گرفته و از آنجایی که وقت کافی برای مطالعه در اطراف اجرای این اصل باقی نیست، کمیسیون مخصوص نفت از مجلس شورای ملی تقاضای دو ماه تمدید می‌نماید. بنابر این ماده واحده ذیل را با قیود دو فوریت برای تصویب، تقدیم مجلس شورای ملی می‌نماید.ماده واحده: مجلس شورای ملی تصمیم مورخ 17/12/29 کمیسیون مخصوص نفت را تایید و با تمدید مدت موافقت می‌نماید.  تبصره 1) کمیسیون نفت مجاز است از کارشناسان داخلی و خارجی در صورت لزوم دعوت نماید و مورد استفاده قرار دهد.

تبصره 2) آقایان نمایندگان حق دارند تا پانزده روز بعد از تشکیل کمیسیون حق حضور داشته باشند.

سرانجام ماده واحده ملی شدن صنعت نفت در روز 24 اسفند در مجلس شورای ملی مطرح شد و به اتفاق آرا به تصویب رسید. و بالاخره در 29 اسفند 1329 مجلس بر ملی شدن صنعت نفت صحه گذاشت و گزارش پیشنهادی کمیسیون نفت را به شرح زیر تصویب نمود:

«به نام سعادت ملت ایران و به منظور تامین صلح جهان، امضاءکنندگان ذیل پیشنهاد می‌نماییم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود، یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره‌برداری، در دست دولت قرار گیرد.»

 پس از به نخست وزیری رسیدن مصدق در اردیبهشت 1330 و اصلاح جزیی در گزارش 9 ماده‌ای کمیسیون نفت، اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت در سرلوحه برنامه دولت قرار گرفت.

 با ملی شدن نفت هیئت خلع ید به جنوب عزیمت نموده و تابلوی" ریاست شرکت" از سر در دفتر مرکزی خرمشهر کنده شد و به جای آن "هیئت مدیره موقت " نصب گردید. از آن پس کلیه تاسیسات و ادارات شرکت زیر نظر هیئت مدیره جدید بود؛ کارکنان خارجی که از این رویداد ناراضی بودند، در تاریخ دهم مهرماه 1330 همگی ایران را ترک نمودند.

بازگشت خارجیان و تشکیل کنسرسیوم 1330 

 آنچه نگاشته شد مروری بود بر مهمترین وقایع منجر به ملی شدن صنعت نفت ایران که بیشتر  تلاش فعالان حوزه قانونگذاری و دولتمردان و نخبگان جامعه را در برمی گرفت؛ اما حقیقت این است که صنعت بزرگ نفت در فرایندی طولانی با گذر از پیچ و خم ها و فراز و نشیب های بسیار گریبان خود را از دست بیگانگان به در آورده و پس از افت و خیز بسیار سایه سنگین خارجی ها را از سر خود کم کرده است. این مساله ساده ای نیست که تا زمان ملی شدن صنعت نفت تعداد کارمندان عالی رتبه ایرانی در تمام مناطق نفت خیز و ادارات شرکت نفت از 30 نفر تجاوز نمی کرده است؛ با این وصف  باید  ملی شدن صنعت نفت را به عنوان یک نقطه آغاز برای بومی شدن این صنعت پیچیده در نظر گرفت. صنعتی که تماما وارداتی بود. نفت و یکسره شدن کار کمپانی نفت ایران و انگلیس پایان نمی یابد و بعد از این واقعه باز  حضور خواهران نفتی و تشکیل کنسرسیومی جدید را در تاریخ هفتم آبان ماه 1333 شاهد هستیم؛ در این تاریخ قراردادی بین دولت ایران از یک سو و کنسرسیومی از شرکتهای صاحب نام نفتی منعقد شد.  شرکتهای عضو کنسرسیوم نفت ایران دو شرکت به نام های "شرکت سهامی اکتشاف و تولید نفت ایران " و "شرکت سهامی تصفیه نفت ایران " تشکیل دادند که روی هم" شرکتهای عامل نفت ایران " نامیده می شد. این دو شرکت به ترتیب اختیار اکتشاف و تولید نفت خام و گاز طبیعی در حوزه معینی در جنوب ایران به نام " حوزه قرارداد" و تصفیه نفت خام و گاز حاصله را عهده دار بودند. شرکتهای عامل نفت ایران طبق قوانین کشور هلند تشکیل شده و در ایران به ثبت رسیده بودند.  هریک از شرکتهای عضو کنسرسیوم نفت ایران یک شرکت بازرگانی تاسیس کرده و در ایران به ثبت رسانده بودند که منفردا و مجزا از یکدیگر عمل کرده و نفت خام و گاز طبیعی حاصل از حوزه قرارداد را از شرکت ملی نفت ایران خریداری کرده و به خارج از کشور صادر می کردند. این شرکتهای بازرگانی همچنین بخشی از نفت خام خریداری شده را پالایش نموده و به صورت فرآورده به خارج صادر می کردند. تعهدات مالی شرکتهای بازرگانی تاسیس شده در دل شرکتهای عضو کنسرسیوم، عبارت بود از یک پرداخت مشخص تحت عنوان حق الارض که شامل کلیه نفت خام صادراتی می شد و مالیات بر درآمدی بود که به نسبت درصدی از منافع حاصل از صدور نفت بر اساس بهای اعلان شده نفت خام به دولت ایران می پرداختند.(این درصد از 23 آبان ماه 1349 به 55درصد افزایش یافت.)

 وظایف و اختیارات شرکت ملی نفت ایران تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی

تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی شرکت ملی نفت ایران کار توزیع و فروش فرآورده های نفتی و گاز طبیعی جهت مصارف داخلی را به عهده داشت. شرکتهای عامل نفت ایران فرآورده های نفتی ، گاز طبیعی و نفت خام مورد نیاز برای مصارف داخلی را به شرکت ملی نفت ایران تحویل می دادند.

شرکت ملی نفت ایران همچنین مسئولیت تامین ، نگهداری و اداره خدمات پشتیبانی تولید را تحت عنوان" خدمات غیرصنعتی" به عهده داشت که در مقابل " عملیات صنعتی" قرار می گرفت که انحصارا در اختیار خارجیان بود. تاسیسات ثابت صنعت نفت ایران در این دوره اگرچه متعلق به شرکت ملی نفت ایران بود، اما بر اساس قرارداد، شرکتهای عضو کنسرسیوم حق استفاده انحصاری از آنها را در طول مدت قرارداد داشتند.با آغاز فعالیت کنسرسیوم اگرچه قراربود  قانون ملی شدن نفت اجرا شود اما در عمل دولت ایران و شرکت ملی نفت اختیارات بسیار محدودی داشتند؛ تا مهرماه 1353 اعضای کنسرسیوم بدون دخالت دولت ایران برای تعیین میزان تولید و قیمت نفت که عوامل اصلی و تعیین کننده درآمد کشور بودند،تصمیم می گرفتند و دولت ایران در این خصوص هیچ اختیاری نداشت. از سال 1353 و تشکیل شرکت سهامی خاص خدمات نفت ایران(osco ) تغییرات عمیق و عمده ای در ارتباط با نحوه نظارت و دخالت دولت در کار کنسرسیوم به وجود آمد اما واقعیت این است که تا وقوع انقلاب اسلامی، مالکیت ایران بر منابع نفتی خود به طور کامل تحقق نیافته بود.

 وقوع انقلاب اسلامی و اعتصابات گسترده در صنعت نفت

شعله های خشم مردم از دستگاه حکومت پهلوی بتدریج تمام کشور را در بر می گرفت. نفت، صنعت مادر و اصلی ترین شریان اقتصادی کشور بیش از این نمی توانست نظاره گر حضور بیگانه و تحمل تحقیر دیرپایی باشد که از ابتدای قرارداد دارسی بر نیروهای بومی روا داشته می‌شد. سرانجام در آبان ماه 57 نخستین جرقه اعتصابات در مناطق نفت خیز جنوب زده شد و در یک اقدام نسبتا هماهنگ، گروههای کارگری دست از کار کشیدند.  بتدریج دامنه اعتصابات به شرکت خاص خدمات نفت ایران (OSCO) نیز که در اختیار خارجی ها بوده و عملیات تولید را راهبری می کرد، کشیده شد . گروههای منسجم کارگری و کارمندی چند نقطه از منطقه شرکتی نیوسایت از جمله ساختمان مرکزی شرکت نفت در اهواز موسوم به دوطبقه را محل تجمع خود قرار داده و ظهرها به نماز جماعت می ایستادند تا بر نگرانی روز افزون چشم آبی ها که از پس پنجره های نیمه باز دفاتر خود، به این تجمعات روز افزون می نگریستند، بیفزایند.

به سرعت دامنه اعتصابات گسترده شد، آبادان که مثل همیشه پیشگام بود و گچساران و خارک و مارون و آغاجاری و مسجدسلیمان و هفتکل ؛ هفت اقلیم نفت ایران تصمیم تاریخی خود را گرفته بودند. کارکنان پالایشگاه تهران نیز که در مرکز حوادث انقلاب بودند. در جنوب اما کار به همین سادگی‌ها نبود ؛ کارکنان ایرانی که در طول سالهای بعداز ملی شدن نفت بتدریج برتعدادشان افزوده شده و بجز راهبری عملیات و مدیریت میدانهای نفتی ، تقریبا برتمام امور راه اندازی و نگهداشت تاسیسات اشراف داشتند، اکنون دست از کار کشیده و به صفوف متراکم مردم و انقلاب پیوسته اند. لذا ماموران امنیتی تلاش مضاعفی برای برگرداندن نیروهای گریزپای نفت آغاز کردند و فشارها از هرسو بر اعتصاب کنندگان فزونی می گرفت. بستن شیرهای نفت اوضاع را بکلی دگرگون کرده و انقلاب را به پیروزی نزدیک ساخته بود؛ موقعیت دشواری بود و بیم آن می رفت که رژیم با شکستن اعتصابات و از سر گیری صادرات نفت جانی تازه گرفته و روحیه انقلابیون را نیز خدشه دار سازد. کارکنان نفت جنوب تا این زمان به هر دردسری که بود در برابر فشارهای مختلفی که از بیرون صنعت وارد می شد ، دوام آورده و به اعتصاب خود ادامه می دادند اما یک نیروی قاهره ای  نیاز بود که شر برخی مدیران خارجی را که بی اعتنا به اوضاع کلی کشور و خواسته مردم، برای پایان دادن به اعتصابات و برگرداندن اجباری کارکنان به تاسیسات می کوشیدند،از سر اعتصابیون کم کند.  دراین مقطع از انقلاب نیروها و تشکل های سیاسی فعال که تا این زمان؛ دورادور مراقب وضعیت اعتصابیون بودند، لازم دانستند که در چند مورد مستقیما وارد عمل شوند از جمله در برخورد با برخی مدیران شرکت خاص خدمات نفت ایران که بی توجه به اوضاع جاری و خواست عموم ، همچنان بر طبل تولید و صدور نفت می کوبیدند. باری اختلافات که بالا گرفت یکی دو تن از مدیران ارشد و میانی نفت جنوب جان بر سر لجاجت خود نهاده و از میان رفتند.  در ششم دی ماه 57 درست در زمانی که سران کشورهای غربی و آمریکا در گوادلوپ گرد هم آمده، اجلاس فشرده‌ای را در باب اوضاع ایران پی می‌گرفتند، انتشار یک خبر تکان دهنده در رسانه ها، سران دنیای صنعتی را شگفت زده کرد: "امروز صادرات نفت ایران بکلی قطع شد!"

 خروج خارجیان و راهبری صنعت نفت توسط متخصصان ایرانی

 سرانجام اختیار امور تاسیسات نفتی به دست کارکنان ایرانی افتاد و خارجی‌ها برای دومین بار درتاریخ صنعت نفت مهیای رفتن شدند. در مناطق خارجی نشین اهواز، آبادان و سایر مناطق، کارشناسان آمریکایی و اروپایی با شتاب هرچه تمام  بخشی از اموال ، اثاثیه شخصی و اتومبیل های خود را به حراج گذاشته و خانه و باغ ها را رها نموده و مناطق نفت خیز را ترک می کردند.آنان اما با توجه به وضعیت اداره و راهبری صنعت نفت ایران که به نظر می رسید بدون حضور خارجیان سامان نخواهد یافت، تصورمی کردند این اتفاق نیز چیزی شبیه جریان خلع ید و خروج یکباره انگلیسی هاست که بتدریج  فرو کش نموده و آنان بزودی بازخواهند گشت . فرودگاه اهوازکه زمانی ورود به موقع  کارشناسان خارجی را تسهیل می کرد، اکنون در آخرین روزهای مانده به پیروزی انقلاب اسلامی، با پروازهای پی درپی، خروج ناگهانی آنان را سرعت می بخشید؛ در آستانه در ورودی فرودگاه، یک مهندس میانسال آمریکایی در حالی که چمدانش را پشت سر می کشید، روبه یکی از کارمندان ایرانی، گفت: دوباره می بینمت دوست عزیز! ما زود بر می گردیم!  و او بی درنگ پاسخ داد: نه این بار نه ! بعید است دوباره برگردید!

ملي شدن صنعت نفت ايران را به جرات مي توان يکي از رويدادهاي مهم تاريخ معاصر ايران ارزيابي کرد که نقش بسيار مهم و تاثيرگذاري در جنبش هاي آزاديخواهانه و استقلا ل طلبانه ملت ايران داشته است. به همين دليل همه ساله با نزديک شدن به روزهاي پاياني سال و در آستانه 29 اسفند، سالروز ملي شدن صنعت نفت ايران، رويدادهاي مرتبط با اين رويداد مهم تاريخي بازخواني مي شود تا علا وه بر تبيين شرايط حساس و مهمي که به ملي شدن صنعت نفت ايران منجر شده است، از اين رويداد مهم تاريخي، درس هاي بزرگي براي طي کردن مسيرهاي سختي که پيش روي ماست گرفته شود تا بتوان با تکرار اين آموزه ها موفقيت هاي بيشتري را براي ايران در حوزه هاي مختلف کسب کرد.
ابتدا بايد اين نکته را مورد توجه قرار داد که ملي شدن صنعت نفت ايران و خلع يد بيگانگان از طلا ي سياه کشورما، صرفا به 29 اسفند 1329 منحصر نمي شود. بايد ريشه هاي 29 اسفند و ملي شدن صنعت نفت را يافت و با بررسي آن، عواملي را که موجب آفريده شدن آن افتخار ملي شد بيابيم تا با تکرار آن، شاهد موفقيت هاي بيشتري باشيم.
اگر خيلي به عقب برگرديم، بايدبه يکصد سال پيش سفر کنيم، زماني که نخستين چاه نفت در جنوب غربي ايران - خوزستان - حفر شد و براي نخستين بار کشور ما از مواهب طلا ي سياه بهره مند گرديد. اما بايد کمي جلوتر بياييم. سال 1322 خورشيدي، بيش از 35 سال بعد از اکتشاف نفت در ايران، دولت شوروي خواستار امتياز نفت شمال شد. در حقيقت پس از اشغال ايران توسط انگليس و شوروي در زمان جنگ جهاني دوم که اين دو کشور، ايران را به دو بخش شمالي و جنوبي تحت سيطره خود تقسيم کرده بودند، رقابت استعمارگران براي کسب نفت ايران افزايش يافت. از سوي ديگر انگليس نيز درصدد کسب سهميه هاي بيشتري از نفت ايران بود وحتي در اين ميان سابقه اي به مراتب بيشتر از روسيه در دست اندازي به منابع نفت ايران داشتند. چرا که نفت ايران در جنوب قرار داشت و جنوب ايران نيز منطقه نفوذ انگليس محسوب مي شد. اما تلا ش ها براي خارج کردن بيگانگان از حوزه نفت ايران از اوايل دهه 1320  خورشيدي آغاز شده بود. ابتدا شوروي از دست اندازي به نفت ايران محروم شد که البته ماجراي ساده اي نبود. در زمان نخست وزيري قوام، قراردادي بين ايران و شوروي در تهران به امضا رسيد که بر مبناي اين قرارداد، قرار شد نيروهاي شوروي خاک ايران را ظرف مدت کوتاهي ترک کنند ودر عوض، شرکت مختلط نفت ايران و شوروي ايجاد شود. اما در سي ام مهر ماه 1326، نمايندگان مجلس شوراي ملي، ماده واحده اي را به تصويب رساندند که منتفي شدن قرارداد نفت ايران و شوروي هدف اصلي آن بود. در اين ماده واحده همچنين تاکيد شده بود که دادن هر گونه امتيازي به خارجي ها ممنوع است و دولت مکلف است که به منظور استيفاي حقوق ملت ايران از نفت جنوب اقدام کند و بدين ترتيب نوبت به انگليس رسيد.
انگليسي ها از اين که دست رقيبشان شوروي از منابع نفتي ايران کوتاه شده بود بسيار خشنود بودند و به همين دليل براي حفظ سلطه خود بر نفت جنوب، با مقامات ايران وارد مذاکره شدند تا قراردادي را براي تاييد و تکميل قرارداد 1933 به امضا برسانند. بنابراين گلشاييان نماينده دولت ايران که وزير دارايي وقت ايران هم بود و «گس» نماينده شرکت نفت انگليس قراردادي را امضا کردند که به قرارداد الحاقي به قرارداد 1933 يا قرارداد گس - گلشاييان معروف شد. بر اساس اين قرارداد، سلطه انگليس بر منابع نفت ايران به مدت 33 سال تمديد شد تا اين کشور بتواند تا سال 1361 خورشيدي، بر منابع نفت ايران تسلط داشته باشد. اما اوضاع به همين منوال باقي نماند. مجلس شانزدهم شوراي ملي تشکيل شد تا چهره هاي مطرح اين مجلس، براي بازگرداندن حقوق مسلم ايرانيان تلا ش کنند.
مجلس شانزدهم در 20 بهمن 1328 آغاز به کار کرد و در 27 اسفند ماه همين سال، دولت ساعد با راي عدم اعتماد مجلس جديد ساقط شد وعلي منصور مامور تشکيل کابينه شد.
 اما مخالفت هاي زيادي با او صورت گرفت چرا که منصور مانعي بزرگ در راه ملي شدن صنعت نفت ايران محسوب مي شد. در آن زمان، تلا ش ها و تحرکات آيت الله کاشاني و دکتر محمد مصدق، دو بال مهم ملي شدن نفت ايران افزايش يافت و نتيجه آن شد که در پنجم تير ماه 1329، منصور پس از حدود سه ماه مجبور به استعفا شد و رزم آرا به نخست وزيري رسيد. رزم آرا آمده بود تا کار نيمه تمام منصور را که اعطاي لا يحه الحاقي گس - گلشاييان به مجلس براي تصويب از سوي نمايندگان بود تکميل کند. زماني که رزمآرا به نخست وزيري رسيد، اين لا يحه در کميسيون نفت مجلس شوراي ملي در حال بررسي بود. کميسيون نفت در 19 آذر 1329، نظر نهايي خود را درباره لا يحه الحاقي اين چنين اعلا م کرد: «چون قرارداد الحاقي کافي براي استيفاي حقوق ايران نيست، لذا مخالفت خود را با آن اظهار مي دارد». يک هفته بعد در روز 26 آذر ماه، گزارش کميسيون نفت در صحن مجلس مطرح شد و با راي مثبت نمايندگان، قرارداد گس - گلشاييان از دور خارج شد.
در همين حال بود که سخن از ملي شدن صنعت نفت ايران به طور جدي تري مطرح شد و حتي طرح با يازده امضا براي نيل به اين هدف تقديم مجلس شد، اما چون امضاي کافي نداشت، زمينه اي براي طرح آن در مجلس فراهم نشد. در اين ميان رزمآرا که از رد لا يحه الحاقي در مجلس ناراحت بود، روز سوم دي ماه در جلسه اي خصوصي در مجلس شرکت کرد و ملي کردن صنعت نفت را خيانت بزرگ ناميد.
اما مخالفت هاي رزمآرا و قرارگرفتن او در مقابل خواسته ملي ايرانيان، در نهايت به ضرر او تمام شد ودر روز 16 اسفند 1329، توسط خليل طهماسبي ترور شد واز پاي درآمد.
با ترور رزمآرا، ديگر از نمايندگاني هم که در مجلس به انگليس وابستگي داشتند کاري ساخته نبود و بدين ترتيب، کميسيون نفت، پيشنهاد ملي شدن صنعت نفت در سراسر کشور را پذيرفت و اين طرح را به مجلس تقديم کرد: «نظر به اين که ضمن پيشنهادهاي واصله به کميسيون نفت مبني بر ملي شدن صنعت نفت در سراسر کشور مورد توجه و قبول کميسيون قرار گرفته و از آنجائيکه وقت کافي براي مطالعه در اطراف اجراي اين اصل باقي نيست، کميسيون مخصوص نفت از مجلس شوراي ملي تقاضاي دو ماه تمديد مي نمايد. بنابراين ماده واحده ذيل را با قيد دو فوريت براي تصويب، تقديم مجلس شوراي ملي مي نمايد. ماده واحده: مجلس شوراي ملي تصميم مورخ 29/12/17 کميسيون مخصوص نفت را تاييد و با تمديد مدت موافقت مي نمايد.
تبصره1: کميسيون نفت مجاز است از کارشناسان داخلي و خارجي در صورت لزوم دعوت نمايد و مورد استفاده قرار دهد.
تبصره 2: آقايان نمايندگان حق دارند تا پانزده روز بعد از تشکيل کميسيون حق حضور داشته باشند».
بدين ترتيب ماده واحده ملي شدن صنعت نفت در روز 24 اسفند در مجلس شوراي ملي مطرح شدو به اتفاق آرا  به تصويب رسيد و در آخرين روز از اسفند ماه 1329  اين مصوبه در مجلس سنا تاييد واعلا م شد: «به نام سعادت ملت ايران و به منظور تامين صلح جهان، امضاکنندگان ذيل پيشنهاد مي نماييم که صنعت نفت ايران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملي شود، يعني تمام عمليات اکتشاف، استخراج و بهره برداري در دست دولت قرار گيرد».
آن زمان که اين طرح تصويب شد و 29 اسفند به عنوان روز ملي شدن صنعت نفت در تقويم ايرانيان به ثبت رسيد، دکتر مصدق که با همراهي آيت الله کاشاني نقش بسيار موثر و انکارناپذيري در ملي شدن صنعت نفت داشت، نماينده مجلس شانزدهم بود، اما با آغاز سال  1330، او در ارديبهشت ماه به نخست وزيري رسيد و با اصلا ح جزئي در گزارش 9ماده اي کميسيون نفت، اجراي قانون ملي شدن صنعت نفت در سرلوحه برنامه هاي دولت مصدق قرار گرفت. اين گونه بود که تلا ش هاي مستمر و پيگير ايرانيان در کوتاه کردن دست بيگانگان از نفت ايران، به ثمر نشست.
قطعا اگر در اسفند ماه 1329، نفت ايران ملي نمي شد و سيطره بيگانگان تداوم مي يافت، پيشرفت هاي ايران در حوزه نفت و به طور اعم در بخش انرژي، تا اين حد امکان پذير نمي شد. در حقيقت پيشرفت هاي امروز نفت ايران، ريشه در همان روزهاي تاريخي دارد و اکنون وظيفه ماست که با درس گرفتن از آن حوادث و رويدادهاي تاريخ ساز و افتخارآفرين، زمينه پيشرفت هاي بيشتر را در اين حوزه مهم و تاثيرگذار اقتصاد کشورمان فراهم سازيم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:40 توسط سجاد عباسي رستمي |

اميد پارسانژاد
امير اسدالله علم، نخست‌وزير پيشين، روز 21 آبان 1345 توسط محمدرضا شاه به عنوان وزير دربار منصوب شد و تا مردادماه 1356 در اين سمت ماند. دوران وزارت دربار علم از چند جهت اهميت داشت. رقابت آشكار او با هويدا، دربار را به مركزي عليه دولت تبديل كرد و اين رابطه خصومت‌آميز در مناسبات دهه آخر سلطنت پهلوي اهميت ويژه‌اي يافت. بسياري از مسائل مربوط به سياست خارجي، نفت و بازرگاني كشور از سوي شاه به علم ارجاع مي‌شد و گاه حتي بدون اطلاع دولت به انجام مي‌رسيد. علاوه بر اين علم با نگاه سنتي كه به قدرت داشت اختلافات عجيبي با ملكه فرح و اطرافيانش پيدا كرد. تفريحات ويژه شاه با زنان و دختران جوان كه به كمك علم امكان‌پذير مي‌شد بر تنش رابطه ميان ملكه و وزير دربار مي‌افزود. پيشنهاد برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله از سوي علم مطرح شد و مسئوليت تدارك و اجراي آن بر عهده او قرار گرفت. برگزاري اين جشن‌ها تأثير منفي زيادي بر افكار عمومي ايرانيان بر جاي گذاشت و از عوامل فرعي سقوط رژيم به حساب آمد. اما مهم‌تر از همه اينها، نقش عاطفي علم براي شاه و انرژي رواني‌اي بود كه شاه از علم دريافت مي‌كرد و پس از بركناري او جايگزيني براي آن نيافت. به نوشته ماروين زونيس در كتاب «شكست شاهانه» از ميان پنج تني كه در مقاطع مختلف منبع عمده قدرت رواني شاه بودند (پدرش، مادرش، ارنست پرون، اشرف و علم)، «اسدالله علم از همه پايدارتر و تقريباً تا آخر كار همراه شاه بود... علم در سمت وزير دربار شاه توانست تقريباً تا آخر عمر خود -و نه تا پايان كار شاه- مايه تقويت روحي او باشد. كمي پيش از بروز قهر و خشونتي كه به انقلاب منجر شد، علم مرد. در آن زمان كه شاه بيش از هميشه به تقويت رواني «ديگران» نيازمند بود، ديگر كسي برايش نمانده بود. او ديگر كسي را نداشت، آنهم درست در زماني كه ساير منابع تقويت رواني خود را از دست مي‌داد.»
نخست‌وزير
امير اسدالله علم در سال 1298 در بيرجند متولد شد. پدرش شوكت‌الملك، امير قائنات و مرد قدرتمند شرق كشور بود. علم تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در بيرجند گذراند و با زبان فرانسه آشنا شد. او قصد داشت براي ادامه تحصيل عازم فرنگستان شود، اما هنگامي كه پدرش براي كسب اجازه نزد رضاشاه رفت، شاه مقتدر از او خواست پسرش را به دانشكده تازه تأسيس كشاورزي در كرج بفرستد. بنابراين علم تحصيلات دانشگاهي را در كرج گذراند و در همين هنگام براي نخستين بار با محمدرضا پهلوي، وليعهد وقت، آشنا شد. او پس از پايان تحصيل مدتي براي اداره املاك پدري به بيرجند رفت و سپس در نخستين دولت احمد قوام پس از بركناري رضاشاه به فرمانداري كل سيستان و بلوچستان انتخاب شد.
امير اسدالله علم در سال 1328 و به توصيه شاه در دولت ساعد به وزارت كشور و سپس وزارت كشاورزي رسيد. او در دولت علي منصور نيز وزير كشاورزي بود و در دولت رزم‌آرا به وزارت كار انتخاب شد. گفته مي‌شود علم در ماجراي ترور رزم‌آرا نيز (از سوي دربار) نقش داشته است. به هر حال او در دوران حكومت دكتر مصدق و در هنگامه‌اي كه بسياري از مدعيان سرسپردگي شاه او را رها كرده بودند، وفاداري بي‌چون و چراي خود را به شاه نشان داد و به جمع محارم مورد اعتماد او پيوست. او از همين تاريخ تا پايان عمر، در هر سمتي كه بود حامل پيام‌هاي ويژه و محرمانه شاه و مأمور مذاكرات مهم از سوي او مي‌شد. علم در دولت حسين علاء مدتي وزير كشور بود. سپس در دوران نخست‌وزيري دكتر اقبال به درخواست شاه حزب مردم را در مقابل حزب مليون (به رهبري نخست‌وزير) تأسيس كرد و سرانجام در سال 1341 و پس از كناره‌گيري دكتر علي اميني از نخست‌وزيري، مأمور تشكيل كابينه شد.
منبع قدرت
نخست‌وزيري علم با نقطه عطفي در دوران سلطنت محمدرضا شاه مصادف شد. اصلاحات ارضي كه در دوران اميني آغاز شده بود و تغييرات ديگري كه بعداً تحت عنوان انقلاب سفيد صورت‌بندي شد براي نخستين بار به رويارويي شاه با بخش‌هاي سنتي جامعه ايران، به ويژه دستگاه روحانيت انجاميد. هنگامي كه اين رويارويي در خرداد ماه 1342 به نقطه برخورد رسيد، علم توانست شاه را به غلبه بر ترديدش تشويق و با به عهده گرفتن مسئوليت برخورد با مخالفان، آنها را با خشونت سركوب كند. علم تا پايان عمر به نقشي كه در وقايع سال 1342 ايفاء كرده بود مي‌باليد و آن را ضامن تداوم سلطنت معرفي مي‌كرد، به راستي نيز چنين بود. اما هنوز چند ماهي از اين «موفقيت» علم نگذشته بود كه خبر تغيير قريب‌الوقوع دولت در محافل سياسي تهران پيچيد. حسنعلي منصور و اميرعباس هويدا با تبديل «كانون مترقي» به حزب «ايران‌نوين» خود را براي در دست گرفتن زمام امور آماده مي‌كردند و علم در تمام ماه‌هاي آخر دولتش مي‌دانست كه به زودي جاي خود را به رقيبان خواهد داد. «سرانجام قرار شد دولت علم روز شنبه 17 اسفند 1342 استعفاء دهد و همان روز دولت تازه منصور تشكيل شود. شامگاه روز پيش، علم مانند بيشتر جمعه‌هاي ديگر، به ديدار خصوصي شاه رفته بود. در پايان شرفيابي، شاه كه شام را مهمان پرفسور جمشيد اعلم بود از علم كه خود اتومبيلش را مي‌راند خواست او را به آنجا برساند. هنگامي كه به مقصد رسيدند شاه از علم پرسيد كه نظر راستين او درباره اين تغيير دولت چيست؟ علم نيز در پاسخ شعري را كه منتسب است به لطفعلي‌خان زند -هنگامي كه در زندان آغامحمدخان قاجار بود- با مختصر تغييري در آغاز آن خواند: شاها ستدي جهاني از همچو مني/ دادي به مخنثي، نه مردي، نه زني/ از گردش روزگار معلومم شد/ پيش تو چه دف‌زني، چه شمشير زني!» (مقدمه «يادداشت‌هاي علم» علينقي عاليخاني)
علم پس از كناره‌گيري از نخست‌وزيري به رياست دانشگاه پهلوي شيراز منصوب شد و تا سال 1345 كه به عنوان وزير دربار برگزيده شد، در همان سمت ماند. او از چند سال آخر خدمتش در دربار پهلوي يادداشت‌هاي روزانه‌اي نوشته كه بخش عمده‌اي از آنها منتشر شده است و منبعي كم‌نظير و ارزشمند براي پژوهشگران تاريخ معاصر ايران فراهم آورده است.

 

 

اسدالله علم در زمان كودتاي 28 مرداد 1332

 

هنگامي كه دكتر مصدق به نخست‌وزيري رسيد اسدالله علم بر املاك و دارايي‌هاي شاه موسوم به املاك و موقوفات پهلوي مديريت مي‌كرد. با روند رو به افزايش اختلاف دكتر مصدق و شاه، اسدالله علم هم به جرگه مخالفان نخست‌وزير پيوست و در رهبري و هدايت بخشهايي از مخالفان مصدق نقشي درجه اول برعهده گرفت و تا واپسين ماههاي عمر كابينه بر اين مهم باقي بود. به دنبال گسترش اختلاف ميان دربار و دولت طي ماههاي تير و مرداد 1332 دكتر مصدق جهت در هم شكستن قدرت مخالفان در مركز كشور تصميم گرفت اسدالله علم را از تهران تبعيد كند. در آغاز گفته مي‌شد علم به اروپا خواهد رفت اما اين شايعه و نيز طرح تبعيد او به بندرعباس هم منتفي شد و در همان حال دكتر مصدق كه زماني خود در دوره سلطنت رضاشاه به امير شوكت‌الملك علم پدر اسدالله علم در بيرجند پناه برده و از مجازات رهايي يافته بود، به علم تكليف كرد به بيرجند برود و از توطئه بر ضد دولت او اجتناب ورزد. با تبعيد علم به بيرجند روابط او با مخالفان مصدق در تهران از طريق رابطينش برقرار بود و او كماكان در هدايت و سازماندهي بخشهايي از مخالفان نخست‌وزير (مصدق) فعال بود و با برخي از مهمترين چهره‌هاي طرفدار دربار كه مدت زمان كوتاهي بعد در كودتاي 28 مرداد 1332 سهيم شدند در تماسي دائمي بود. در همان حال علم بالاخص در قائنات و بيرجند و نيز مشهد از هيچ تلاشي براي ضربه زدن به دولت مصدق فروگذار نكرد و طرفداران و اعضاي عمله او در اين منطقه طبق آموزه‌هاي او اركان و طرفداران دولت در بيرجند و بخشهاي جنوبي خراسان را مورد آزار و اذيت دائمي قرار مي‌دادند. علم به ويژه در بيرجند گروهي مسلح ترتيب داده بود كه هر آن آماده بودند به مراكز تحت كنترل طرفداران دولت مصدق حمله كنند. ضمن اينكه با هدايت علم طرفدارانش در بيرجند و نيز مشهد در روند امور جاري دوائر دولتي و غيره هم موانعي ايجاد مي‌كردند و با ايجاد رعب و وحشت طرفداران نخست‌وزير را از هر اقدامي بر ضد شاه و دربار و طرفداران محلي آنان برحذر مي‌داشتند. درباره اقدامات مخرب اسدالله علم و طرفداران او بر ضد دولت دكتر محمد مصدق به دو گزارش كه شعبه حزب ايران در بيرجند به ترتيب طي روزهاي 6 مرداد و 21 مرداد 1332 خطاب به نخست‌وزير و رئيس ستاد ارتش ارسال كرده است اكتفا مي‌كنيم:
ــ گزارش 1:
جناب آقاي نخست‌وزير ـ به طوري كه از حزب ايران شهرستان بيرجند گزارش مي‌دهند آقايان اسدالله علم و [اميرحسين خان] خزيمه علم در نواحي جنوب خراسان مشغول تحريك و اغواي مردم ساده‌لوح و عناصر ناراضي مي‌باشند كه در موقع حساس و بحراني عليه دولت و نهضت بلوا و آشوب فراهم آورند. مخصوصاً مقارن با طرح استيضاح اقليت در مجلس در حدود 200 نفر از رعاياي طرفدار خود را به بيرجند آورد به اين اميد كه در تهران دولت ملي آن جناب مواجه با مشكلات و خطراتي خواهد شد و آنان خواهند توانست در آن حدود انقلابي برپا ساخته و كشور را متشنج و دولت را ضعيف و ناتوان جلوه دهند. تصور مي‌رود نقشه آنان جزئي از نقشه عمومي ايادي استعمار و اقليت مجلس شوراي ملي است كه در تمام ايران و به دست اشخاص مختلف طرح گرديده است كه خوشبختانه توفيق خرابكاري و اخلال نصيب آنها نگرديد. مراتب را براي استحضار حضرتعالي به عرض عالي مي‌رساند تا مقرر فرمايند توجه دقيقي به وضع بيرجند و قائنات و عمليات ضد ملي آقايان علم‌ها معمول دارند....
ــ گزارش 2:
رياست محترم ستاد ارتش ـ به موجب گزارش تلگرافي حزب ايران بيرجند استوار ضيايي كه از نزديكان آقاي علم است براي دفع ملخ با عده‌اي سرباز به قريه زهان رفته و براي اينكه در آن منطقه مرزي ايجاد بلوا و آشوب نمايد نسبت به مردم فحاشي و تيراندازي نموده كه اگر بردباري و متانت مردم نمي‌بود هر آينه وضع خطرناكي پيش‌آمد كرده منجر به خونريزي و كشتار مي‌گرديد چون آقاي علم كه از عناصر ضد ملي است و به طوري كه مشهود است با ضعف دولت ملي و ايجاد اغتشاش در آن حدود مرتباً در حال فعاليت و مشغول توطئه و دسيسه‌بازي است، خواهشمند است مراتب تلگرافاً از لشكر خراسان استعلام و نسبت به استقرار نظم و حسن سلوك مأمورين و ارتش با مردم دستورات لازم را صادر فرمايند....

 

 

 

 

زندگینامه

اسدالله خان علم امير قاينات، مرداد ۱۲۹۸ بیرجند - ۱۵ فروردين ۱۳۵۷ آمریکا ، يکی از مهم‌ترين چهره‌های سياسی دوران محمدرضاشاه پهلوی. نخست وزير ایران از سال ۱۳۴۱ تا سال ۱۳۴۲ خورشيدی. پسر محمد ابراهیم خان علم امير قاينات «شوکت الملک دوم».


امير اسدالله در دانشکده کشاورزی کرج آموزش دید. در سال ۱۳۱۸ با ملک تاج، دختر قوام الملک شيرازی ، عقد زناشويی بست. پیش از آن پسر قوام الملک با اشرف پهلوی ازدواج کرده بود. در سال ۱۳۲۵ امير اسدالله فرماندار سيستان و بلوچستان شد، در سال ۱۳۲۹ وزير کشاورزی و چندی بعد وزير کشور شد. از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۴۱ شغلهای مختلف دولتی داشت. از ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ نخست وزير بوده. از سال ۱۳۴۲ تا سال ۱۳۴۵ رئیس دانشگاه پهلوی شيراز بود. از سال ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ امير اسدالله وزير دربار ایران بوده. وی در فروردين سال ۱۳۵۷ درگذشت.


امير اسدالله از نوجوانی به دربار آمد و شد داشت و با محمدرضا پهلوی آشنا بود. به گفتهٔ برخی او تنها دوست شاه بود. علم در دوره نخست‌وزیری محمد مصدق به شاه کاملاً وفادار بود.در جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علم نقش فعالی ایفا کرد و پس از کودتا نیز به گفته ارتشبد فردوست : سهم اساسی در برکناری سپهبد زاهدی از مسند نخست‌وزیری داشت. در دوره نخست وزيری خود، در قیام ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ تظاهرات طرفداران روح الله خمينی را با موفقيت سرکوب نمود.

مهم‌ترین وقایع دوران نخست‌وزیری او تصویب طرح لایحه انجمن ایالتی و ولایتی، اعتراض روحانیون و لغو این لایحه، رفراندوم ششم بهمن و همچنین سرکوب قیام پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ و تبعید روح الله خمینی بود. علاوه بر وقایع فوق انتخابات دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی و دوره چهارم مجلس سنا را پس از دو سال فترت انجام داد. اسدالله علم پس از استعفا از نخست‌وزیری، ریاست دانشگاه پهلوی شیراز را برعهده گرفت و در آبان ۱۳۴۵ به وزارت دربار منصوب شد. تاجگذاری محمدرضا پهلوی و جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی در دوران وزارت دربار او انجام شد.

علم به علت بیماری سرطان خون و ترک کشور جهت معالجه از سوی شاه کنار گذاشته شد و به جای او امیرعباس هویدا به وزارت دربار منصوب شد. علم در ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ درگذشت. او از دوستان بسیار نزدیک و محرم اسرار محمدرضا پهلوی بود که از خود یادداشت‌های محرمانه‌ای به جا گذاشته است. این یادداشت‌ها به عنوان گزارشی دقیق از وضعیت دربار پهلوی و شخص شاه اعتبار زیادی دارد. يادداشت‌هایی که سال‌ها بعد دکتر علی نقی عاليخانی آن‌ها را ویرایش کرد و کتاب «يادداشت های علم» را درآورد.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:37 توسط سجاد عباسي رستمي |

داستان زندگي اشرف پهلوي

اشرف

اشرف پهلوي سومين دختر رضاخان است. اولين دختر رضاخان «همدم السلطنه» نام داشت و حاصل ازدواج رضاخان با زني به نام «صفيه» بود. صفيه خانم از اهالي همدان بود كه رضاخان در اوايل انتصاب به فرماندهي آترياد قزاق همدان، وي را صيغه نمود و پس از يك سال طلاق داد.
دومين همسر رضاخان «تاج الملوك» نام داشت، وي فرزند يكي از فرماندهان ارشد قواي قزاق به نام تيمورخان آيرملو بود كه در جريان انقلاب اكتبر 1917 روسيه به همراه خانواده اش به ايران مهاجرت كرده و در تهران اقامت گزيده بود.
تاج الملوك دختري قد كوتاه و زشت رو و به اصطلاح عوام «ترشيده»! بود و هنگام ازدواج با رضاخان بيش از 24 سال از سنش مي گذشت كه درآن زمان براي ازدواج سن زيادي بود زيرا عموم خانواده ها مطابق رسوم رايج دختران خود را تا پيش از سن 18 سالگي به خانه بخت مي فرستادند. اما اين مسايل براي رضاخان اهميت نداشت. براي رضاخان كه دوران كودكي و نوجواني و جواني خود را به عنوان «تابين» (قزاق بدون درجه همانند سرباز) در فوج قزاق گذرانده بود، اين نكته مهم بود كه با دختر يكي از امراي ارشد اين فوج ازدواج مي كند. ارتشبد فردوست در اين مورد مي نويسد:
«
در آن زمان براي رضاخان افتخاري بود كه با يك دختر ميرپنج ازدواج كرده است. . . ». (1)
اولين فرزند تاج الملوك، شمس نام داشت كه دو سال بزرگ تر از «اشرف» بود. اشرف در روز چهارم آبان 1298 ه- ش چند ساعت پس از تولد محمدرضا پهلوي در خانه اي واقع در كوچه ضلع شمال شرقي ميدان حسن آباد تهران به دنيا آمد. با تولد اشرف و محمدرضا تحولات بزرگي در زندگي رضاخان پديد آمد و از سوي ژنرال آيرون سايد- فرمانده نيروهاي انگليسي در بين النهرين- براي فرماندهي كودتاي نظامي عليه احمدشاه قاجار انتخاب شد و در فرصتي كمتر از يك سال وي، در سوم اسفند 1299 به همراه سيدضياءالدين طباطبائي به عنوان فرمانده نظامي كودتا به تهران حمله كرد و در كودتايي بدون خونريزي اين شهر را تصرف كرده و از سوي شاه به عنوان وزير جنگ معرفي شد. رضاخان به همين دليل تولد محمدرضا و اشرف را خوش يمن تلقي مي كرد و پيشرفت هايش در عرصه هاي سياسي - نظامي را مرهون قدوم اين كودكان مي دانست. او تمام عاطفه اش را به پاي محمدرضا مي ريخت و آنچنانكه بايد و شايد به اشرف محبت نمي كرد، تاجايي كه اشرف خود نيز متوجه اين تفاوت و تبعيض شده بود و بعدها به هنگام تدوين خاطراتش به اين موضوع اشاره كرد:
«
قبل از من خواهر دوست داشتني ام، شمس به دنيا آمده بود و حالا هم پسري متولد شده بود كه رؤياهاي پدر و مادرم را برآورده مي ساخت. اين حقيقت كه من در همان روزي متولد شده بودم كه محمدرضا پهلوي وليعهد و شاه آينده ايران به دنيا آمده بود، هميشه اين فكر را در من تقويت مي كرد كه هرگز نبايد از پدر و مادرم انتظار داشته باشم محبت و علاقه مخصوصي نسبت به من اظهار نمايند». (2)
اما همانقدر كه محمدرضا مورد علاقه و محبت رضاخان بود، تاج الملوك دخترش شمس را دوست مي داشت و همواره او را به اشرف ترجيح مي داد:
«
بعضي از شب ها را به خاطر مي آوردم كه خوابم نمي برد يا در خواب كابوس مي ديدم و بيدار مي شدم. روي پنجه پا آهسته تا جلوي در اتاق مادرم مي رفتم و مي ديدم كه مادرم و خواهرم در كنار هم خوابيده اند و بيرون در كمي گريه مي كردم و بعد نزد دايه ام مي رفتم و با خود فكر مي كردم كه «جاي خاصي» براي من وجود ندارد. من خيلي زود به اين واقعيت پي بردم كه خودم بايد مسائل و مشكلاتم را حل كنم و خودم بايد مستقلاً فكر و اقدام كنم و بهاي آن را هم بپردازم». (3)
كم توجهي به اشرف، تأثيرات عميقي بر روح اشرف گذاشته بود، تاجايي كه او خود را در خانه پدري بيگانه مي انگاشت:
«
با آنكه اين همه بچه در خانواده ما وجود داشت، دوران كودكي من اغلب به تنهايي مي گذشت. شمس كه اولين بچه و دختر مورد علاقه خانواده بود. برادرم را هم ]كه[ اولين پسر و وليعهد بود، همه دوست داشتند و من خيلي زود احساس كردم كه بيگانه اي بيش نيستم و بايد براي خود جايي باز كنم. . . ». (4)
زماني كه رضاخان در روز 9 آبان سال 1302 هجري شمسي بر اريكه سلطنت تكيه زد، اشرف 4 ساله بود. او تحصيلات ابتدايي را در مدرسه زرتشتيان تهران گذراند، اما تحصيلات عاليه نداشت. حتي دوره دبيرستان را هم تمام نكرد. رضاخان علاقه داشت تا فرزندانش حداقل يك زبان خارجي را بياموزند. به همين سبب همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش را مأمور آموختن زبان به شمس و اشرف و محمدرضا كرد و او چند سالي به كار آموزش زبان فرانسه به فرزندان شاه اشتغال داشت:
«
پدرم چون به كمبود تحصيلات رسمي خود كاملاً آگاه بود، از اين رو تصميمش آن بود كه ما بايد تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجي ياد بگيريم. به همين سبب مادام ارفع را كه همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش بود، استخدام كرد تا به ما زبان فرانسه بياموزد». (5)
در روز هفدهم دي ماه سال 1314، رضاشاه دستور داد تا به زور چادر را از سر زنان و دختران ايراني بردارند و خود براي به اصطلاح تشويق مردم و مرعوب ساختن مديران و كاركنان دولت، چادر از سر زن و دختران خود برداشت و آنها را به مجالس و ميهماني هاي رسمي كه به اين مناسبت ترتيب مي يافت، برد. كشف حجاب اولين اثرات سوء خود را در دربار و خانه رضاخان گذاشت و دختران او كه ديگر منعي براي پوشاندن خود نداشتند، آزادانه با پسران معاشرت كردند. در ايام تابستان دختران رضاخان بعد از ظهرها به حوالي باغ هاي «دروس» مي رفتند و با پسرهاي «عبدالحسين تيمور تاش» كه باغ ييلاقي اش در آن حوالي بود، دوچرخه سواري مي كردند. از رهگذر همين گونه بازي ها و معاشرت هاي بي پروا با پسرهاي همسن و سال خود بود كه نخستين جوانه هاي رابطه هاي شيطاني در قلب «اشرف» شكفت و موجب دلباختگي اشرف پهلوي به جوانان همسن و سال خود نظير «مهرپور تيمورتاش» و «هوشنگ تيمورتاش» گرديد. كمبود و يا نبود دختر در ميان مجموعه دوستان اشرف پهلوي، موجب شد تا از پرواي او در برخورد با مردان بشدت كاسته شود و مروري بر اسامي دوستان نزديك دوران نوجواني و جواني اشرف اين نكته را به خوبي به اثبات مي رساند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقي روزنامه كيهان
1 -
ارتشبد فردوست - حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .73
2 -
پهلوي، اشرف، من و برادرم، ص .32
3 -
همان ، ص .51
4 -
همان ،ص .45
5 -
همان ، ص .55

 

 

 

 

 

 

 

شيطاني به نام «اشرف پهلوي»

جام جم آنلاين: اين خواهر دوقلوي من روز به روز ديوانه‌‌تر مي‌شود... حرص و آزش براي مال‌اندوزي ارضا شده حالا در پي افكار احمقانه و جاه‌طلبانه است... اگر يك سر سوزن قابليت مديريت داشت با كمال ميل پيشنهادش را بررسي مي‌كردم،او حقيقتاً نامعقول است.»
دربار پهلوي دوم شاهد آمد و شد زنان متعددي بوده است. بسياري از اين زنان با توجه به خط مشي حكومت پهلوي و رفتار درباريان از جامعه زنان مسلمان اين مرز و بوم نبودند. در عين حال در ميان آنان افرادي بودند كه در بي‌بند و باري و انحرافات اخلاقي و در عين حال نفوذ در حاكميت كشور گوي سبقت را از سايرين ربودند.
اشرف پهلوي دختر رضاخان و دوقلوي محمد‌رضا پهلوي از معاريفي است كه حضور و نفوذ تعيين كننده او در هيأت حاكمه، بيانگر جو اخلاقي و فرهنگي حاكم بر دربار مي‌باشد. آنچه ذيلاً از نظر خوانندگان گرامي مي‌گذرد،‌ معرفي چهره اشرف پهلوي است.
اشرف پهلوي در چهارم آبان 1298در بيمارستان احمديه تهران همراه برادر دوقلويش محمد‌رضا متولد شد. سن اشرف چند ساعت كوچكتر از محمد‌رضا پهلوي بود. مادرش تاج‌الملوك دولتشاهي ـ دختر تيمور خان آيرملو از فرماندهان تيپ قزاق ـ يكي از چهار همسر رضاخان پهلوي بود.1 اشرف و محمد‌رضا دو سال بعد از تولد شمس به دنيا آمدند و اين سه نفر و عليرضا پهلوي، تني يكديگر بودند. 2

تحصيل در مدرسه زرتشتي‌ها

اشرف در مدرسه زرتشتي‌ها تحصيل كرد. اما تحصيلات دانشگاهي نداشت. او زبان فرانسه را توسط مادام «ارفع» در خانه خواند و بامطالعه رمان‌هايي به زبان فرانسه به داستان‌هاي عاشقانه فرانسوي علاقه‌مند شد. او درباره تحصيلاتش مي‌نويسد: «پدرم چون از كمبود تحصيلات رسمي خود رنج مي‌برد، تصميم گرفت كه ما تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجي ياد بگيريم. به همين جهت مادام ارفع را كه همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش بود، استخدام كرد تا به ما زبان فرانسه بياموزد. اما ساعاتي كه ما با خانم ارفع مي‌گذرانديم، شباهتي به كار دركلاس درس نداشت. چون او در اين ساعات درهاي دنياي تازه و ناشناخته‌اي را به روي ما مي‌گشود. دنياي سحر‌آميز و ناآشنا و شهري به نام پاريس كه ما را شيفته و مسحور خود ساخته بود.» 3
اشرف پهلوي در دوران نوجواني و بلوغ با مهرپور تيمورتاش فرزند وزير دربار رضاخان روابطي داشت اما پس از آن كه تيمورتاش به اتهام جاسوسي براي شوروي مطرود رضاخان شد، اين رابطه محدود و كم‌رنگ شد.

ماجراي ازدواج اشرف

اشرف در 1317 به اصرار پدر و عليرغم ميل باطني‌اش با علي قوام پسر ابراهيم قوام ـ قوام‌الملك ـ ازدواج كرد. قوام‌الملك از رهبران عشاير جنوب ايران بود كه درسالهاي پاياني حكومت قاجار نقش مؤثري در تحكيم سلطه سياسي و نظامي انگليس در جنوب كشور ايفا كرد. او داراي 4 فرزند به نامهاي علي، رضا، ايراندخت و ملك‌تاج بود. ملك‌تاج با امير اسدالله علم ازدواج كرد و علي با اشرف وصلت نمود. ولي اين وصلت هرگز باب ميل و رغبت اشرف نبود و به همين دليل تنها تا زمان حضور رضاشاه در كشور دوام يافت و پس از تبعيد وي، اشرف بلافاصله از همسرش جدا شد. اشرف از اين ازدواج كه در فضائي عاري از پيش‌زمينه‌هاي عاطفي و اخلاقي صورت گرفت به تلخي ياد مي‌كند «در حالي كه پيراهن سفيد به تن داشتم، در مراسم عروسي مشتركي كه براي من و شمس برپا شده بود، تن به ازدواج دادم. اما اگر پيراهن سياه پوشيده بودم، مناسب‌تر بود.» 4

جدايي از همسر اول و ازدواج متعدد

اشرف پس از سقوط حكومت پدرش كه با تبعيد او همراه شد، توانست از علي قوام جدا شود. او سپس به «مهرپور» فرزند تيمورتاش وزير دربار رضاخان مي‌انديشيد. اما وي در سانحه اتومبيل درگذشت و اشرف به فرزند ديگر تيمورتاش به نام هوشنگ دل بست. طبعاً محمد‌رضا پهلوي هرگز با ازدواج خواهرش با كسي كه پدرش در زندان توسط رضاشاه به قتل رسيده بود، موافقت نكرد.
در بهمن 1320 كه فوزيه همسر اول شاه به حالت قهر عازم مصر شد، اشرف به درخواست برادرش با فوزيه همسفر شد. اما سفر اشرف به مصر و مشاهده ميهمانيها، باشگاههاي شبانه، مجالس رقص و مشروبخواري و معاشرتها و معاشقه‌هاي درباريان مصري، وي را بيشتر از گذشته، بي قيد و بند ساخت. اشرف در سفر به مصر عاشق يك تاجر مصري كه فرزند يكي از وزيران مصر بود شد و او را كه احمد شفيق نام داشت با خود به تهران آورد و در اسفند 1322 رسماً با وي ازدواج كرد. به دنبال اين ازدواج، شفيق به اصرار اشرف از مليت مصري خود دست كشيد و مليت ايراني پذيرفت. اما اين ازدواج نيز تنها هفت سال دوام آورد.
اشرف در سال 1325 به مسكو رفت و با استالين ملاقات كرد. در سال 1326 راهي امريكا شد و با ترومن ديدار كرد. او در 6 ارديبهشت 1326 به رياست سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي كه پايگاهي براي جمع‌آوري پول و ثروت بود منصوب شد. سپس با توجه به توصيه پدرش كه از وي خواسته بود در ايران مانده و برادرش را ياري دهد، تلاش كرد در تصميمات شاه نفوذ كند. او تا قبل از كودتاي 28 مرداد 1332 با تشكيل جلسات متعدد به شاه امر و نهي مي‌كرد. شاه هم كه در مقابل خواهر خود كم‌رو و بي‌دست و پا بود، به مدت يك دهه تسليم اكثر خواسته‌هاي او بود. مشاوران و دستياران اشرف در تصميم‌گيري‌ها، افرادي چون علي سهيلي، عبدالحسين هژير و سپهبد علي رزم‌آرا بودند. اين عده تسليم و مطيع محض اشرف بودند.

تاثير اشرف بر تصميمات شاه

در طول بيش از 10 سال اشرف مركز ثقل و كانون قدرت و منشاء تأثيرگذاري برتصميمات شاه بود و همه مقامهاي مهم سياسي حتي وزيران و سفيران با نظر او تعيين و تأييد مي‌شدند. سازمان «سيا» در بخشي از گزارش خود راجع به شخصيت اشرف مي‌نويسد:
اشرف خواهر دوقلوي شاه يكي از جاه‌طلب‌ترين و مهم‌ترين حاميان شاه و مهم‌ترين ياران او در طول سالهاي مديد سلطنتش بوده است... اين خصوصيات، به خصوص در دوره‌اي كه ضعف شاه مهمترين مشخصه وي بود، نمايان مي‌شد. به همين علت سفارت امريكا در سال 1951 گفته بود: كه اشرف عزم راسخ‌ بيرحمانه پدرش را دارد. 5
اشرف در سال 1321 زماني كه شاه تحت تأثير سياستهاي قوام در كشور و حمايتهاي انگليس و آمريكا و نمايندگان مجلس از وي احساس ضعف و انزوا كرد و از تصميم خود براي استفعا سخن به ميان آورد با عصبانيت و پرخاش، براو فرياد زد و از اظهار ضعف او شديداً انتقاد نمود. او حتي به شاه قول داد كه به قيمت مخالفت با قوام و تضعيف او اجازه نخواهد داد سلطنت برادرش تضعيف شود. اشرف با اين پافشاري و جار و جنجال به محمد‌رضا روحيه داد و او را آرام كرد. 6
اشرف پهلوي در دهه 1320، به نوعي زمامدار پشت صحنه و حافظ شيرازه حكومت محمد‌رضا پهلوي بود. او در سياست، اقتصاد، فرهنگ و حتي امور اجتماعي جامعه ايران دخالت داشت. تأسيس نمايشگاههاي مد بانوان، فراخواندن مانكنها به ايران، راه‌اندازي قمارخانه‌ها و كازينوهاي سلطنتي بابلسر و رامسر، احضار پزشكان برجسته اروپائي براي جراحيهاي پلاستيكي به روي چهره خانمهاي مورد نظر دربار از جمله اقدامات اشرف در سالهاي دهه 1320 بود. در اين مدت اشرف به روزنامه‌نگاران، شاعران و روشنفكران نزديك شد و با آنان جلسات و مجالس مشترك هفتگي ترتيب داد.

تبعيد اشرف به اروپا توسط مصدق

اما در دوران قدرت گرفتن مصدق، تبعيد اشرف به اروپا به دستور مصدق و قطع ارز مورد نياز وي، لطمه بزرگي براي او بود. اشرف براي اولين بار مجبور شد تا براي تأمين مخارج روزمره مايملك خود را بفروشد. او تنها از محل فروش لباسها و عتيقه‌جات همراه خود 30 ميليون فرانك به دست آورد. علاوه بر اين مبالغ هنگفتي نيز ارز از تجار ايراني مقيم فرانسه قرض گرفت، اما هرگز به آنان باز نگردانيد.
زندگي اشرف در فرانسه با آلودگي‌هاي اخلاقي فراواني همراه شد. او در رستواني در پاريس با جواني به نام مهدي بوشهري آشنا شد. بلافاصله از احمد شفيق جدا شد و به عقد بوشهري درآمد. اين در حالي بود كه از شفيق دو فرزند و از علي قوام يك فرزند داشت. 7
اشرف پس از سه سال تبعيد در اروپا، اواخر 1332 به ايران بازگشت و فعاليتهاي قبلي‌اش را از سر گرفت. گردآوري ثروت از راههاي نامشروع، پورسانت‌گيري، زد و بند با شركتهاي خارجي و سوء استفاده‌هاي گسترده مالي، تشكيل محافل شبانه و روابط گسترده نامشروع از اقدامات عادي اشرف پس از بازگشت به تهران بود.

اسناد سيا از فساد اشرف پهلوي

در اسناد لانه جاسوسي به نقل از منابع امريكايي آمده است:
«... با وجود اينكه شاه از تجارت‌هاي مشكوك خواهرش سودي نبرده ولي در متوقف ساختن وي تمايلي نشان نداد و يا قادر به انجام آن نبوده است. در ادوار مختلف مبارزه با فساد در ايران، گاهي به فعاليتهاي تجاري ناپسند فرزند اشرف حمله ور مي‌شد. اين كار سبب شد كه شاهزاده شهرام از اينگونه فعاليت‌ها كناره گرفته و در عوض از طريق مادرش به انجام آنها مبادرت ورزد. تا زماني كه شاه زنده است، اشرف و حيات ضد و نقيضش مايه شرمساري خاندان پهلوي مي‌گردد...8»
در سند ديگري مي‌خوانيم:
«در خاندان شاه، بسياري از خويشاوندان فاسد از نظر مالي وجود دارند كه مهمترين آنها خواهر دوقلوي وي اشرف است كه ماهيتاً طماع و داراي تمايلات جنوب آميز زنانه مي‌باشد.» 9
حسين فردوست در بيان خاطراتش از مردان بسياري به عنوان معشوقه‌هاي اشرف پهلوي نام مي‌برد كه حتي بعضي از آنها مانند پالانچيان به علت عدم تمكين در برابر وي به قتل رسيده‌اند:
«... زماني كه قائم‌مقام ساواك بودم، روزي نصيري مرا خواست. نصيري هيچ‌گاه مرا نمي‌خواست و ما در كارمان مستقل بوديم. به هر حال، بر خلاف روال معمول، روزي مرا خواست و گفت: فلاني، گرفتاري عجيبي پيدا كرده‌ام. جريان را پرسيدم. گفت اشرف تلفن زده و مي‌گويد پالانجيان را بايد دستگير كنيد! آخر چرا؟ البته نصيري پروايي نداشت و هركس را مي‌خواست دستگير مي‌كرد، ولي اين قضيه فرق مي‌كرد و نصيري از اين وحشت داشت كه مورد اعتراض محمد‌رضا واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روي اجازه محمد‌رضا كسب شد و پالانچيان توسط ساواك دستگير و زنداني شد. علت دستگيري پالانچيان چه بود؟ بررسي كردم و معلوم شد كه پالانچيان به عشق اشرف جواب منفي داده...» 10
البته، چنانكه گفته شد، در اين ماجرا پالانچيان به قتل رسيد، بدين ترتيب كه ساواك به دستور اشرف پهلوي در هواپيماي اختصاصي او نقص فني ايجاد مي‌كند و در نتيجه پالانچيان بر اثر سقوط هواپيما مي‌ميرد. 11

فعاليت اشرف در داد و ستد مواد مخدر

اشرف از سال 1335 وارد شبكه داد و ستد مواد مخدر شد و از اين معاملات ميلياردها دلار ثروت اندوخت و پيگيري بسياري از محموله‌هاي مرفين، ترياك و هروئين در كشور به اشرف و افراد وابسته به وي مي‌رسيد.
در دو دهه آخر عمر سياسي حكومت پهلوي، اشرف يكي از مهمترين وزنه‌هاي اقتدار آمريكا در ايران شد. او كه در جريان كودتاي 28 امرداد 1332 خود با شبكه مأمورين «سيا» در ايران همكاري كرد، توانست به تدريج روابط خود را با «سيا» و رجال و سياستمداران آمريكائي تقويت كند. سفرهاي متعدد اشرف به آمريكا در طول دهه چهل سبب تحكيم روابط تهران واشنگتن شد. از آن پس رابطه اشرف با راكفلر، كسينجر و ديگر فعالان عرصه سياست آمريكا تقويت شد. بعدها چاپ كتاب «كودتا در كودتا» كه از جمله اسناد «سيا» مربوط به كودتاي 1332 بود به روشني ابعاد وابستگي اشرف به «سيا» را نشان داد. 12
اشرف در 1348 به دليل حمل يك چمدان حاوي ترياك در فرودگاه زوريخ بازداشت شد اما پليس سوئيس پس از بررسي گذرنامه سياسي او و با توجه به نسبتش با محمد‌رضا پهلوي او را آزاد كرد.13 ، با اين حال در اسفند همين سال وي به رياست كميته ايراني حقوق بشر نيز منصوب شد!
اشرف علاوه بر اين سمت نايب رئيس كميته ملي پيكار با بيسوادي، رئيس سازمان زنان ايران و نايب رئيس سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي نيز بود.
انگيزه محمد‌رضا پهلوي براي گماردن وي در رأس مراكز و سازمانها و هيئتهاي نمايندگي، مهار رفتار افسار گسيخته وي و كسب وجهه براي او بوده است بدون آنكه باطناً اعتقادي به كارايي و توانايي‌هاي اشرف پهلوي داشته باشد.

خواهر دوقلوي من روز به روز ديوانه تر مي‌شود

اسدالله علم در خاطرات خود در اين باره مي‌نويسد؛
«از آنجا كه والاحضرت اشرف شانس انتخاب شدن براي رياست مجمع عمومي سازمان ملل را ندارد، حالا در كله‌اش فرو رفته كه به عنوان نماينده دائم ايران در سازمان ملل انتخاب بشود. شاه گفت: اين خواهر دوقلوي من روز به روز ديوانه‌‌تر مي‌شود... حرص و آزش براي مال‌اندوزي ارضا شده حالا در پي افكار احمقانه و جاه‌طلبانه است... اگر يك سر سوزن قابليت مديريت داشت با كمال ميل پيشنهادش را بررسي مي‌كردم، ولي چون خوهر من است خيال مي‌كند مي‌تواند از بالاي سر وزارت خارجه كارهايش را انجام دهد. جاه‌طلبيهاي او حقيقتاً نامعقول است.» 14
اشرف در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي بيشتر اموال گرانبها، تابلوها، فرشها و اندوخته‌‌هاي خود را از ايران خارج كرد و به منزل مسكوني‌اش در نيويورك و ويلايش در نيس فرانسه برد. هنگام پيروزي انقلاب اسلامي ، وي صدها ميليون دلار در حسابهاي بانكي در نيويورك، لندن، پاريس و سوئيس داشت. اشرف اكنون در امريكا به بيماري آلزايمر دچار شده و حافظه خود را نيز از دست داده است. 15

پی نوشتها :

*1. رضاخان 4 همسر داشت:
ـ صفيه همداني ـ از دودمان قاجار. رضاخان از وي دختري به نام همدم‌السلطنه داشت.
ـ تاج‌الملوك دولتشاهي كه مادر شمس‌، اشرف، محمد‌رضا و عليرضا بود.
ـ توران امير سليمان، دختر مجد‌السلطنه امير سليماني ـ كه مادر غلامرضا بود.
ـ عصمت‌‌الملكوم دولتشاهي؛ مادر عبدالرضا، احمد‌رضا، محمود‌رضا و فاطمه بود.
*2. عليرضا در 1301 متولد و در آبان 1333 در يك سانحه هوايي كشته شد.
*3. خاطرات اشرف پهلوي، نشر علم، 1375، ص 55.
*4. پهلوي‌ها، خاندان پهلوي به روايت اسناد ، مؤسسه فرهنگي پژوهشي چاپ و نشر نظر، ج 2، ص 257.
*5. از ظهور تا سقوط، مجموعه اسناد لانه جاسوسي آمريكا، ج 1، ص 107 و 108.
*6. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ص 228.
*7. فردوست درباره فساد اخلاقي و بي‌بند و باري اشرف چنين مي‌گويد:
«اگر قرار شود ليست مرداني كه در دوران 37 ساله سلطنت محمد‌رضا بااشرف رابطه داشتند تهيه شود، عليرغم دشواري و غير ممكن بودن كار، مسلماً ليست طويلي خواهد شد و حتي او نيز ممكن است همه را به ياد نياورد.» (ظهور و سقطو سلطنت پهلوي، ج اول، ص 232.)
*8. از ظهور تا سقوط، همان، ص 19.
*9. از ظهور تا سقوط، همان، ص 196.
*10. ظهور و سقطو سلطنت پهلوي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج اول، صص 234 ـ 235.
*11. همان، صص 235 ـ 236.
*12. زنان ذي‌نفوذ در خاندان پهلوي، نيلوفر كسري، نشر نامك، 1380، ص 173.
*13. زنان دربار به روايت اسناد ساواك، مركز بررسي اسناد تاريخي، زمستان 1381، ص 16.
*14. پهلوي‌ها، همان به نقل از اسدالله علم، گفتگوهاي من با شاه، ج اول، طرح نو، 1371، ص 273.
*15. زنان دربار، همان، ص 190.

 

داستان زندگي اشرف پهلوي

سفر ديگر اشرف پهلوي به مصر، در سال 1321 به دليل بيماري مادرش و ضرورت عمل جراحي او انجام شد. وي پس از رسيدن به قاهره بار ديگر سبكسري هاي گذشته اش را از سر گرفت و روز و شب هايش را در كلوپ هاي رقص و نايت كلاب هاي قاهره و اسكندريه سپري مي كرد. اشرف در جريان همين سفرها و هرزه گردي ها، در يكي از كلوپ هاي شبانه، با جواني به نام احمد شفيق كه كارمند دونپايه اداره بيمه مصر بود، آشنا شد و پس از چند جلسه رفت و آمد تصميم به ازدواج با او گرفت و ماجرا را به اطلاع برادرش رساند و خواستار موافقت وي با اين وصلت گرديد.
به دنبال اين درخواست، محمدرضا پهلوي طي نامه اي از محمود جم، سفير كبير ايران در قاهره مي خواهد تا به صورت محرمانه در اطراف احمد شفيق تحقيق كند و نتيجه آن را به اطلاع وي برساند. پس از رسيدن اين نامه محمود جم به سرعت دست به كار شد و پس از انجام تحقيقات در اطراف احمد شفيق، طي گزارشي به شاه نوشت:
«
اطلاع بدي راجع به احمد ندارم، اما او كارمند شركت بيمه است و وضع خانواده او همطراز والا حضرت اشرف نيست». (72)
احمد شفيق پسر رئيس دفتر خديو مصر بود، كه پس از عزل خديو و نشستن ملك فواد بر سرير سلطنت از مصر تبعيد شده بود و در اروپا زندگي مي كرد. در اين ميان تصميم اشرف در جهت ازدواج با پسر «شفيق پاشا»، سبب ناراحتي ملك فاروق شد كه اين ازدواج را مغاير شئون خانواده هاي سلطنتي ايران و مصر مي دانست، زيرا ازدواج خواهرش «فوزيه» با «محمدرضا پهلوي» آنها را به هم پيوند داده بود:
«
با رفتن رضا، اشرف و شمس هر دو از شوهرانشان جدا شدند. اشرف براي ديدار پدر به آفريقاي جنوبي رفت و پس از مراجعت توقفي در مصر داشت. او در آنجا عاشق يك فرد مصري به نام احمد شفيق شد و خواستار ازدواج با او گرديد. در بازگشت به ايران مسئله را با محمدرضا مطرح كرد و محمدرضا خواست كه شفيق را ببيند. او به ايران دعوت شد و با محمدرضا ملاقات كرد. او را پسنديد و موافقت كرد. »(73)
محمدرضا پهلوي نظر شمس پهلوي را هم در اين مورد جويا مي شود و پس از دريافت نظر مساعد و موافق شمس پهلوي، طي نامه اي به اشرف از او مي خواهد تا براي جدايي از علي قوام و ازدواج با احمد شفيق، از پدرش رضا پهلوي - كه در ژوهانسبورگ به صورت تبعيدي زندگي مي كرد - كسب اجازه نمايد. اشرف موضوع را به اطلاع رضاخان رساند و پس از چند بار مكاتبه سرانجام موافقت پدرش را به جدايي از علي قوام و ازدواج با احمد شفيق جلب كرد و به اين ترتيب پس از مدت ها رابطه نامشروع با احمد شفيق، در دي ماه 1322 اشرف از علي قوام طلاق گرفت و سپس به همراه احمد شفيق به تهران آمد و در تاريخ 25 اسفند ماه 1322 رسماً با او ازدواج كرد.
پس از انجام تشريفات ازدواج، مجلس شوراي ملي با تصويب يك لايحه به احمد شفيق تابعيت ايراني داد و وي را ايراني الاصل شناخت و شاه نيز ابتدا وي را به عنوان مستشار هواپيمايي و سپس به عنوان معاون وزير راه و مدير عامل شركت هواپيمايي ايران منصوب كرد.
اشرف پهلوي در اين ايام سر از پا نمي شناخت. جدايي از علي قوام و ازدواج با احمد شفيق او را بر سر نشاط آورده بود. وي در اين روزها همراه او در محافل و مجامع مختلف شركت مي كرد و در مصاحبه با جرايد مختلف از چگونگي آشنايي اش با احمد شفيق مي گفت. مصاحبه با خبرنگار آلماني نمونه اي از اين گونه مصاحبه هاست. او در اين مصاحبه از چگونگي آشنايي اش با احمد شفيق حرف زد و او را عشق بزرگ خود خواند:
«
در بحبوحه زماني كه من فوق العاده در فعاليت هاي سياسي و اجتماعي بودم، با شوهر فعلي ام كه عشق بزرگ مرا در زندگي ام تشكيل مي دهد، آشنا شدم. احمد شفيق شوهرم، فرزند يك مورخ و وزير مصري است. در سال 1943 من براي ملاقات پدر خود به ژوهانسبورگ رفتم و در راه پادشاه مصر، فاروق را ملاقات كردم و در كلوب «فراوسيار» در يك ]شرطبندي مسابقه[ اسب دواني شركت نمودم. موقعي كه فاروق به كسي كه نفر اول شده بود جايزه مي داد، من چندان توجهي نداشتم كه او كيست و در مدت سه ماه اقامت در قاهره نيز حادثه جالبي رخ نداد. ولي در 15 ماه مه 1944 با همان قهرمان سوار كار كه كسي جز احمد شفيق نبود، ازدواج كردم. شفيق يك مرد ورزشكار و قابلي است و برادرم اداره هواپيمايي كشور را تحت نظر او قرار داد». (74)
در كتاب ملكه پهلوي درباره احمد شفيق شوهر سابق اشرف و سوابق او آمده است:
«
اشرف يك موقعي رفته بود به مصر و در آنجا با يك شوفر تاكسي مصري آشنا شد و او را آورد به تهران و ما هم مساعدت كرديم و به كمك مجلس شوراي ملي برايش مليت ايراني تصويب كرديم و او را پروبال داديم و حتي رئيس هواپيمايي مملكت شد و حسابي بار خودش را بست و تا مي توانست دزديد و خودش را چاق كرد! بعدش چه كار كرد؟ بدون اينكه اشرف را طلاق بدهد رفت مصر و ديگر هم نيامد. »(75)
محمدمسعود در برابر اشرف
هنگامي كه اشرف علي رغم مخالفت هاي «ملك فاروق» برادر «فوزيه» اولين همسر شاه - كه اين ازدواج را يك رسوايي و فضاحت براي دو خانواده سلطنتي ايراني و مصري مي دانست - با احمد شفيق ازدواج كرد و او را به ايران آورد، كوشيد تا به هر نحو ممكن شغلي براي او دست و پا كند در اين ميان «محمد مسعود» به عنوان مدير يكي از پرشمارگان ترين نشريه در كشور - مرد امروز - با قلم بي پروايش به اشرف و قانون شكني هايش حمله مي برد:
«
ديروز خبري انتشار يافت مبني بر اينكه آقاي احمد شفيق همسر بانو اشرف پهلوي از طرف وزارت راه به سمت مستشاري هواپيمايي منصوب گرديده است.
قطع نظر از اينكه معلوم نيست ايشان مستشار كدام هواپيمايي شده اند و از كي اصولاً سرويس هوانوردي در وزارت راه تشكيل يافته است، اصولاً به فرض تحقق، بايد پرسيد:
1-
استخدام مستشار خارجي بدون تصويب مجلس شوراي ملي چگونه امكان پذير شده است؟
2-
اگر واقعاً براي هواپيمايي داخلي مستشاري لازم بود چرا از ممالكي كه امتحانات خود را در اين فن داده اند استخدام نشده اند؟!
3-
كدام مرجع علمي يا رسمي صلاحيت آقاي احمد شفيق را براي اين سمت تصديق كرده است؟
ما انتظار داريم آقاي وزير راه ضمن جواب اين پرسش ها حقيقت مطلب را براي مردم ايران روشن نمايد. »(76)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
72-
معتضد، خسرو، اشرف در آيينه بدون زنگار، جلد دوم، ص .70
73-
فردوست، حسين، خاطرات، جلد اول، انتشارات اطلاعات، چاپ نهم، فروردين 1378، صص 231-.230
74-
شيفته، نصرالله، زندگينامه و مبارزات سياسي دكتر مصدق، تهران، نشر كوشش، صص 193-.197
75-
كتاب ملكه پهلوي، ص .347
76-
نشريه مرد امروز، شماره 58، مورخه 11/3/.1325

اشرف فوزيه رافراري داد

احمدعلي مسعود انصاري در خاطرات خود راجع به فرزندان اشرف مي نويسد:
«. . .
آزاده و شهريار خواهر و برادري بودند كه ثمره ازدواج اشرف با احمد شفيق مصري بود و اين احمد شفيق بعد از جدايي از اشرف در ايران ماند و به كار بانكداري پرداخت. پسرش شهريار هم افسر نيروي دريايي بود و فرماندهي ناوگان هوركرافت را به عهده داشت. آزاده هم نزد مادرش زندگي مي كرد و هر دو]ي[ آنها رفتار و فكرشان با ساير جوانان سلطنتي فرق مي كرد، به طوري كه وقتي قرار شد كه بچه هاي شمس و اشرف و فاطمه كه شوهرانشان از خانواده پهلوي نبودند، براي خودشان نام فاميل انتخاب كنند، شهرام پسر بزرگ اشرف كه پسر علي قوام، يعني اولين شوهر و فرزند قوام الملك شيرازي بود، اسم پدرش را براي نام فاميل رد كرد و فاميل پهلوي نيا گرفت، اما آزاده و شهريار هر دو نفر ترجيح دادند كه اسم فاميل پدرشان را انتخاب كنند. . . »(89)
اشرف و فرزندانش از جمله افراد خاندان پهلوي بودند كه قبل از اينكه شاه و همسرش از ايران فرار كنند، از ايران گريخته بودند:
«
قبل از اينكه شاه و شهربانو ايران را ترك كنند، افراد خاندان پهلوي و مخصوصاً خواهران و برادران شاه با زن و فرزندانشان كشور را ترك گفته و در اروپا و آمريكا پراكنده شدند. اشرف و فرزندانش شهرام و شهريار و آزاده به فرانسه رفتند. »(90)
انصاري سرانجام وضع اشرف و فرزندانش را اينگونه شرح مي دهد:
«
اشرف همچنان در فرانسه است و ثروت كلانش را در كار دادوستد به كار گرفته و آزاده تنها دخترش در جوار او زندگي مي كند. شهريار ترور شد، اما شهرام كه مي گويند در كار معامله و دلالي جواهر است و بيشتر به آفريقاي جنوبي رفت وآمد دارد و كار تجارتش را در اين كشور متمركز كرده است. . . از ميان خواهرها و برادرهاي شاه اشرف و شمس كه ثروت حسابي دارند، براي فرار از پرداخت ماليات در كشور معيني كارت اقامت دائم نمي گيرند. »(91)
اشرف و همسران شاه
«
اشرف پهلوي» خود را بانوي اول كشور مي دانست و درست به همين دليل بود كه هر دو همسر سابق شاه يعني «فوزيه» مصري الاصل و «ثريا اسفندياري»، « ملكه مادر» و بويژه «اشرف» را مسبب تمام بدبختي هاي خويش معرفي كرده اند.
در اين ميان «فوزيه»، خواهر فاروق پادشاه سابق مصر چنان عرصه را بر خود تنگ ديد كه از بيم جان، ايران را ظاهراً به قصد ديدار با خانواده اش ترك كرد، اما هرگز به كشور بازنگشت و كوشش هاي شخصي « محمدرضا» براي بازگشت او به كشور، دو سال به طول انجاميد تا اينكه در سال 1326 «دكتر قاسم غني» مأموريت يافت تا شخصاً حل و فصل اين مسأله را برعهده بگيرد. سرانجام نيز «فوزيه» به صراحت ابراز مي دارد كه در صورت بازگشت به ايران مرا مي كشند! زيرا او نيك مي دانست علي رغم روابط حسنه اش با «شمس»(92) خواهر ارشد شاه و ساير درباريان از زهر كژدمي به نام «اشرف» جان سالم به در نخواهد برد.
دكتر «قاسم غني» در يادداشت هاي مورخه 26/7/1326 در اين باره مي نويسد:
«
صبع ذوالفقار پاشا ساعت 30/10 تلفن كرد و آمد سفارت. ذوالفقار پاشا پدر ملكه فريده است كه اولين سفير كبير مصر در ايران بود و در موقع عروسي، يعني در مارس 1939 به سفارت معين شد و در ملازمت اعليحضرت پهلوي و عليا حضرت فوزيه و ملكه نازلي (مادر ملك فاروق و فوزيه) با خانمش و پسرش به ايران آمد. بسيار ايران دوست است. شاه را خيلي دوست دارد و با من هم سابقه رفاقت ممتد دارد. خيلي راجع به موضوع علياحضرت فوزيه صحبت كردم. اين مرد تا به حال خيلي تلاش كرده ولي موفق نشده است. يك دفعه حضور ملك فاروق مي رود، يعني تقريباً دو سال قبل (كمي بعد از آمدن فوزيه به مصر) و خيلي ادله مي آورد كه خوب است ملكه فوزيه به ايران برگردد. ملك فاروق پس از استماع همه ادله مي گويد: من چه بكنم، خواهرم نمي خواهد برود و فوري تلفن مي كند و فوزيه مي آيد، مي گويد: خواهر راجع به ايران و مراجعت چه مي گويي؟!. . .
ذوالفقار پاشا ادله خود را تكرار مي كند، فوزيه مي گويد: خير غيرممكن است، بروم. هرچه بايد مدت چند سال تحمل كردم، رنج بردم، ديگر طاقت ندارم، هر توهين و تحقيري را تحمل كردم، ديگر قوه ندارم و محال است، برگردم. . . ذوالفقار پاشا مي گويد: آخر والاحضرت شهناز(93) دخترتان را چه مي كنيد؟ مي گويد: بلي، اين تنها مصيبت است براي من. بايد كاري كرد هر شش ماه يك دفعه چند روزي او را به مصر بفرستند. . . خلاصه قبول نمي كند. . .
ذوالفقار پاشا در طي نقل اين صحبت اول از من قول خواست كه محرمانه بماند و احدي نداند و سپس گفت: سري كه بايد به شما بگويم اين است كه در آن موقع چون من باز اصرار كردم، فوزيه گفت: بسيار خوب اگر بروم ديگر اميد اين را نداشته باشيد كه مرا زنده ببينيد، متعجب شدم كه يعني چه؟! گفت: بلي يقين دارم كه مرا مسموم خواهند كرد و مرا از ميان خواهند برد و اسم ناخوشي به آن خواهند چسباند. »(94)
در واقع گرفتاري هاي فوزيه از زماني آغاز شد كه در برابر هرزگي هاي «محمدرضا» و خواهرانش كه در ميهماني هاي درباري، هر شب دختري را به برادرشان معرفي مي كردند، ايستاد:
«
شبي در يك مجلس ميهماني كه در كاخ اختصاصي شمس خواهر بزرگتر شاه ترتيب داده شده بود، فوزيه براي اولين بار دختران و زنان جوان و زيبايي را كه عضو خانواده سلطنتي نبودند، ملاقات كرد. شمس و اشرف در معرفي اين دختران و زنان جوان به وليعهد با هم رقابت مي كردند و محمدرضا در مقابل چشمان فوزيه با آنان مغازله مي كرد، فوزيه عصباني و تحقير شده به بهانه سردرد مجلس ميهماني را ترك گفت و محمدرضا را كه براي ممانعت از رفتن او به دنبالش آمده بود، با دست پس زد. آن شب محمدرضا تا نزديك صبح روز بعد در مجلس ميهماني خواهرش ماند و به رقص و پايكوبي پرداخت و هنگامي كه به كاخ اختصاصي خود بازگشت ديد كه فوزيه در اتاق خواب نيست، شهناز هم در گهواره اش نبود و محمدرضا كه با ديدن اين منظره مستي از سرش پريده بود، ضمن تجسس در اتاق يادداشت كوچكي به زبان فرانسه در روي ميز ديد كه فوزيه در آن نوشته بود: براي اينكه آرامش خاطري پيدا كنم به آپارتمان اختصاصي خودم رفتم. »(95)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
89-
انصاري، مسعود، احمدعلي، خاطرات، (پس از سقوط)، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، چاپ اول، بهار 1371، صص 61-.62
90-
همان، صص 172-.173
91 -
همان ، صص 174و.176
92-
روابط حسنه «فوزيه» با شمس پهلوي، حتي در زمان جدايي او از شاه هم ادامه يافت، چنانكه او حتي در سال هاي پاياني حكومت شاه، به دعوت «شمس» به ايران مي آمد و در كاخ «مهرشهر» سكنا مي گزيد. شمس و همسرش نيز در خارج از كشور بارها در خانه فوزيه اقامت مي گزيدند.
93-
شهناز تنها دختر شاه از فوزيه ابتدا با اردشير زاهدي ازدواج كرد كه حاصل آن تولد دختري به نام مهناز بود. وي بعد از مدتي از اردشير زاهدي طلاق گرفت و با خسرو جهانباني اولين توزيع كننده مواد روان گردان (ال اس دي) نرد عشق باخت و علي رغم مخالفت پدرش با اين جوان ازدواج كرد.
94-
دكتر غني، قاسم، خاطرات، صص 15-.14
95-
طلوعي، محمود، از طاووس تا فرح، انتشارات علمي، چاپ دوم، سال 1378، صص 241-.240

رسواي خاص و عام

يكي ديگر از مرداني كه «اشرف» براي مدت كوتاهي به او علاقه مند شد، «گلسرخي» نام داشت. در كتاب «ارتش تاريكي» در اين باره مي خوانيم:
«
بعد از راجي، اشرف پهلوي فوراً جواني به نام گلسرخي را پيدا كرد. گلسرخي در تمام سفرها همراه اشرف پهلوي بود و مي بايست به عنوان منشي مخصوص، اتاق كناري مقر اقامت اشرف به گلسرخي داده شود. البته گفتني است در اين زمان اشرف پهلوي همسري به نام مهدي بوشهري داشت. وي صاحب و مدير «خانه ايران» واقع در خيابان شانزه ليزه پاريس بود. »(112)
كساني كه با اشرف پهلوي ايجاد رابطه مي كردند، مي كوشيدند تا از وجود وي حداكثر استفاده را نمايند و به ثروت و مكنت يا پست و مقامي دست يابند. خود اشرف هم در اين راه به اينگونه افراد ياري مي رساند:
«
زماني كه مصطفي قلي رام مدير عامل بانك عمران به محمدرضا شكايت كرد - كه اشرف براي احداث ساختمان هاي كن مبلغ
300
ميليون تومان وام گرفته و حال 300 ميليون تومان ديگري مي خواهد - من جهانشاهي، رئيس دفتر اشرف را خواستم و گفتم كه اين پول هاي گزاف و حيف و ميل ها كار شماست. جهانشاهي بلافاصله گفت من بيگناه هستم و اشرف طرح خانه سازي كن را به جواني داده و تأكيد كرد كه او را بياورم تا خودش توضيح بدهد. آن جوان را آورد. ديدم جواني است بيست و دو و بيست و سه ساله و بسيار خوشگل. . . پرسيدم طرح شما به كجا رسيده و تا به حال چه كرده ايد؟ گفت در حال خط كشي هستيم و گفتم شما براي خط كشي سيصد ميليون تومان گرفته ايد و حالا سيصد ميليون تومان ديگر مي خواهيد؟ فهميدم جريان چيست. جهانشاهي گفت: ]اشرف[ اين همه پول را گرفته و به اين پسرك داده بود. . . چرا؟ چون عاشق او شده بود. . . ». (113)
دامنه فسادها و تباهي اشرف آنچنان گسترده بود كه امروز حتي اعضاي خانواده سلطنتي نيز در كتاب هاي خود به اين مسأله اشاره نموده اند.
فريده ديبا، مادر فرح، در كتاب خاطرات خود ضمن اشاره به فساد اشرف و اينكه اين انحراف در دوران نوجواني هم در اشرف وجود داشته مي نويسد:
«
پس از آنكه يك روز رضاشاه او (اشرف) را در حال مغازله با عليشاه مهتر و مربي اسب هاي سلطنتي داخل اصطبل سعدآباد گير انداخت و دستور داد عليشاه جوان را در زير ضربات سهمگين شلاق سياه كنند، اشرف دچار سرخوردگي و بيماري روحي شد. »(114)
افشاي فساد اشرف در مطبوعات
در روزهاي پرالتهاب سال 1357، نشريات وابسته كه با هدف استمرار سلطنت پهلوي وارد فاز جديدي شده بودند در مطالب خود كوچكترين اشاره اي به شاه و خاندان سلطنتي نمي كردند و در اين ميان مي كوشيدند تا با مبرا ساختن آنها از خطا، چهره هاي زير مجموعه حاكميت پهلوي دوم را به عنوان عامل اصلي فسادها و تباهي ها معرفي كنند، اما اربابان همين جرايد هنگامي كه پس از سقوط رژيم شاه و پيروزي انقلاب اسلامي، احساس نمودند 28 مرداد ديگري در تاريخ كشور تكرار نخواهد شد و محمدرضا پهلوي سه روزه به كشور بازنخواهد گشت، كوشيدند تا تحت لواي همصدايي ظاهري با مردم، تاكتيك دوم خود را در راه مهار انقلاب اسلامي اجرا كنند، بدين ترتيب كه با درج عكس ها و مقالات افشاگرانه به كتمان گذشته خويش پرداخته و با ظاهري انقلابي، بسترساز غائله هاي گوناگون در گستره كشور شوند.
جالب اينكه «حسين سرفراز» كه چند ماه پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در صف رستاخيزي ها قرار داشت، در اسفند ماه سال 1357 بخش هايي از كتاب «زندگي و عياشي هاي اشرف» نوشته «آلبرتو بليچي» را طي چندين شماره بازتاب داد. در اين كتاب نويسنده به بررسي روان شناختي اشرف مي پردازد و ريشه تمام ناهنجاري هاي اخلاقي اشرف را در كودكي او جستجو مي كند:
«
پرفسور ژان مونديزي يكي از دوستان سابق دربار ايران و سكسولوگ و پزشك مخصوص چند تن از زنان پير دربار در مورد اشرف عقيده دارد:
اشرف از كودكي نسبت به موقعيت شاه احساس حسد و بغض داشت و از اينكه طبيعت او را زن آفريده و در نتيجه مطابق قوانين مملكت نمي تواند شاه شود و قدرت را در دست گيرد نسبت به برادر ضعيف و رنجورش حسادت مي كرد، اين حسادت ناخودآگاه در اشرف رشد پيدا كرد و به تدريج او را به صورت قدرت پشت پرده ايران درآورد. . . اين احساس مغبونيت در سن بلوغ به شكل تازه اي تغيير جهت داد. اشرف كه همواره تحت تأثير رفتار خشن و قدرت نهايي پدر خود بود در زماني كه شانزده سال بيشتر نداشت به گوش يك افسر جوان سيلي زد. او بعدها با اين افسر سروسري پيدا كرد و براي ترفيع درجه اش دخالت مي كرد. . .
يك پزشك مخصوص و نزديك دربار مي گويد: اشرف از يائسگي به شدت نفرت داشت و وقتي فهميد كه در 50 سالگي بايد طبق قانون طبيعت يائسه شود به جنگ با طبيعت رفت، چندين متخصص را به كمك گرفت و سرانجام قبول كرد كه مقداري استروژن تزريق كند تا يائسكي خود را عقب بيندازد.
او در تفريحات اهل همه جور تفريحي بود و به انواع مخدرات عشق مي ورزيد، ترياك و هروئين را نخستين بار او براي درباريان آورد. . . اشرف در تمام دوران زندگي اش در دربار به شكار مرد علاقه داشت. (چند نفر زن بدكاره مأمور به تور انداختن جوانان زيبا و قدرتمند از نظر جسمي براي اشرف بودند. ) معشوق هاي متعدد اشرف همه ايراني نبودند. او يك عاشق دل خسته و سينه چاك داشت كه در خدمت به دربار شهره عام است. ]او[ اردشير زاهدي را منحرف كرد، او مثل يك ماده ببر آتشين از اين جوان ماجراجو استفاده جنسي و سوءاستفاده كرد، حتي مسير اصلي زندگي اردشير زاهدي را تغيير داد. »(115)
رابطه اشرف با مارلون براندو
آلبرتو بليچي پس از كندوكاو ريشه عقده هاي فروخفته «اشرف پهلوي» و افشاي روابط او با «اردشير زاهدي» به كار چاق كني زاهدي در جهت ايجاد رابطه بين اشرف و «مارلون براندو»، هنرپيشه معروف سينماي آمريكا مي پردازد:
«
اشرف در تهران سرگرمي هاي بسياري داشت كه از آن جمله ديدن فيلم بود و غالباً اين فيلم ها را در سينماي دربار تماشا مي كرد، مارلون براندو از هنر پيشه هاي محبوب و مورد علاقه او بود، زاهدي دو بار ترتيب ملاقات اين دو را داد، ولي اشرف نتوانست به نتيجه اي كه مي خواست برسد، براندو حاضر نبود، اشرف را تحويل بگيرد، حتي با هداياي گرانقيمتي كه از طرف او مي رسيد. »(116)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
112-
كيا، ب، ارتش تاريكي، مركز ترجمه و نشر كتاب.
113-
فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .233
114-
ديبا، فريده، خاطرات (دخترم فرح)، ص .228
115-
هفته نامه جوان، شماره 14، مورخه 18/12/1357، ص .50
116-
همان، شماره 15، مورخه 25/12/1357، ص .35

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:19 توسط سجاد عباسي رستمي |

 

ظهور و سقوط پهلوي اول

همه چيز درباره رضا پهلوي.

 

به روز بيست و چهارم در ماه اسفند، از سال يك هزار و دويست و پنجاه و شش خورشيدي(1256)، در روستاي "آلاشت" از روستاهاي بخش ( امروز شهرستان) سواد كوه كه در استان مازندران واقع است، كودكي به دنيا آمد كه او را "رضا" ناميدند و به سنّت  ديرينه ي ايلات و عشاير ايراني، "رضاخان" خطابش كردند.

پدرش از سربازان آن روزگاران بود و سپاهيگري براي آن خاندان سنت دودماني به حساب مي آمد و بي گمان به همين جهت بود كه رضاخان نيز از نوجواني به "قزاقخانه" روي آورد و به شغل سپاهيگري اشتغال ورزيد.

رضاخان، در نيروي نظامي ايران آن روز كه با نام "قزاقخانه" شناخته مي شود درجات و مقامات نظامي را، يكي پس از ديگري طي كرد تا به درجه ي "ميرپنجي" نائل آمد.

از دوران جواني و گذار تاريخي زندگي وي در قزاقخانه اطلاع دقيقي در دست نيست و اگر چه گفته اند در بسياري از جنگهاي محلي شركت داشته و براي سركوبي شورش هاي سركشان، به اطراف و اكناف مملكت اعزام مي شده، همچنين براي درهم فرو ريختن آشوب جنگليان به گيلان و رشت، رهسپار گرديده است وليكن در هيچ يك از اين موارد، چگونگي قضايا، روشن نيست و در اين ميان آنچه در وقايع آن روزگاران ثبت شده اينست كه رضا خان با فرمانده روسي قزاقخانه كه "استارو سلسكي" ناميده مي شده اختلاف عقيده داشته و او را در اداي وظيفه نظامي، نسبت به ايران خائن مي دانسته است.

و بر اثر ابراز رشادت و دلاوري هاي فراوان، مورد توجه فرماندهان و مورد احترام زيردستان خويش قرار داشته است و چون در تيراندازي با مسلسل زبردست بوده به "رضاخان شصت تير" ملقّب گشته است ...

جاي پاي "رضاخان" از آنجا در تاريخ ايران به چشم مي آيد كه وي با درجه ي "ميرپنجي" به مقام فرماندهي آترياد همدان رسيد. و با عنوان "ميرپنج رضاخان" در آن شهر تاريخي، به اداره اموري پرداخت كه به فرماندهي وي واگذار شده بود.

چندي بعد ميرپنج رضاخان، با افرادي كه در اختيار داشت از همدان، به سوي تهران حركت كرد و در روز سوم حوت(اسفند) 1299 خورشيدي وارد تهران شد و قدرت را به دست گرفت.

متعاقب اين واقعه كه از آن با عنوان كودتاي 1299 ياد مي آورند، نخست به لقب "سردار سپه" نائل آمد و پس از كوتاه مدتي به دنبال چندين مانور ماهرانه ي سياسي به سلطنت ايران رسيد و بر تخت پادشاهي تكيه زد.

پيرامون علل توفيق وي دراين مبارزه ي سياسي گروهي از نويسندگان و سياستمداران به گونه گون اظهار نظر و ابراز عقيده كرده اند.

يكي مي نويسد: بر پيشاني رضا شاه پهلوي ،مارك MADE IN FNGLAND نقش بسته بود.

ديگري پيروزي رضا شاه را بر اثر "ضرورت تاريخ و نياز اجتماع" تلقي مي كند.

آورده اند كه دكتر مصدق گفته است:

" رضا شاه گفت: مرا، انگليس ها بر سر كار آوردند ولي نفهميدند با چه كسي طرف هستند."

حاج ميرزا يحيي دولت آبادي نوشته است كه:

رضا شاه گفت: "مرا انگليس ها بر سر كار آوردند ولي چون به قدرت رسيدم، به وطنم خدمت كردم."

در سال 1914 ميلادي آتش جنگي سهمگين بدانسان مشتعل شد كه بسياري از كشورهاي جهان را به خاكستر كشيد و به همين جهت (جنگ خانمانسوز بين الملل) عنوان گرفت.

در آتش افروزيهاي اين جنگ جهانسوز و ويرانگر كه چهار سال، تا 1918ميلادي به طول انجاميد، بسياري از حكومت ها- مانند حكومت عثماني در خاورميانه- از ميان رفتند و بعضي از كشورها هم دستخوش انقلاب و دگرگوني شدند كه بارزترين نمونه ي آن، روسيه ي تزاري بود.

در هنگامه ي سهمگين جنگ كه شعله هاي سركش آن، خانمانها را به خاكستر و ويرانه مبدّل مي كرد، به سال 1917 ميلادي كمونيست هاي روسيه، به پيروزي رسيدند و سلطنت خاندان رومانف و "تزاريسم" روسيه را به انقراض كشيدند و در آن ديار، از كشوري نو، سخن گفتند كه "كشورشوراها" خوانده شد و چندي بعد با نام رسمي "اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي" صفحه ي تازه اي در جغرافياي سياسي جهان پديد آورد و از انقلاب خود كه به همت كارگران و كشاورزان، به ثمر رسيده بود جهان سرمايه داري را، نخست به وحشت و سپس به مخاطره افكند.

به ويژه كه سران انقلاب روسيه و بيشتر از همه (تروتسكي) به صدور انقلاب در سراسر جهان پاي مي فشرد و عقيده داشت كه آتش انقلاب بايد پيوسته در اشتعال باشد و حتي لحظه اي خاموشي و درنگ نپذيرد.

پس كشورهاي سرمايه داري آن روزگاران همانند انگلستان، فرانسه، امريكا، ايتاليا و ... كه اقتدار و فرمانروائي خود را گرفتار خطر مي ديدند و سيستم حكومتي خويش را در سراشيبي سقوط مشاهده مي كردند، بر آن شدند كه كمربندي از نيروي نظامي و در واقع قدرت آتش و خون، به گرد كشور تازه بنياد گرفته ي "شوروي" بكشند.بدين اميد كه انقلاب كمونيستي در همان كشور محصور بماند و به ديگر كشورهاي جهان سرايت نكند.

در جهت اجراي چنين سياستي بود كه پس از به پايان رسيدن جنگ بين الملل اول، تحولي شگرف، در سيستم حكومت هاي بسياري از كشورهاي جهان پديدار گشت كه يكي هم حكومت ايران بود.

لازم مي دانيم به كوتاهي ياد آور شويم كه سلطنت رضا شاه تنها معلول سياست انگلستان و فقط محصول برنامه ريزي هاي آنان نبود بلكه علل عمده تر و اساسي تر و موثر آن، همان اقتضاي سياست جهاني بود كه تشكيل حكومت هاي نظامي را در بسياري از كشورهاي جهان ضرور گردانيد و در ايران هم سبب توفيق رضا شاه در بنياد گذاري يك سلسله ي سلطنتي نوبنياد و انقراض سلسله ي سلطنتي قاجاريه گرديد.

به اعتقاد ما علل و عوامل ده گانه اي كه از اين پس تشريح خواهد شد از مهمترين عوامل سقوط سلطنت رضا شاه شمرده مي شود و ساير مسائل در درجه ي بعدي از اهميت قرار مي گيرد،كه عبارتند از:

 

1- مذهب و رهبران مذهبي

2- رضا شاه و افكار عمومي

3- جواهرات و اندوخته هاي خوانين

4- كناره گيري رجال كار آزموده و نيكنام، از امور مملكتي

5- بي وفائي با وفاداران

6- حكومت پليسي و اثرات آن

7- املاك اختصاصي

8- قانون در برابر رضا شاه

9- عشاير ايران و مساله ي تخته قاپو

10- تمديد قرار داد نفت.

 

شكي نيست كه اثر بخشي همه ي عوامل در به وجود آوردن يك "موجود"، يكسان و در يك اندازه و ميزان نيست و ممكن است در پيدايش "پديده" اي عاملي بيشتر و عامل ديگري كمتر اثر داشته باشد؛ با اين همه آنچه مسلّم است، اينست كه هيچ عاملي به تنهايي نمي تواند موجب پيدايش يك "پديده" باشد.

بنابر اين اصل منطقي، ما نمي توانيم علل سقوط سلطنت رضا شاه پهلوي را در ده موردي كه به نظر رسيده است منحصر بدانيم و منكر اثر آفريني عوامل بسيار ديگري باشيم كه هر يك كم وبيش، به احتمال در سقوط سلطنت رضا شاه پهلوي، موثر بوده اند.

 

 

(1)

سردار سپه و مذهب

از همان نخستين روزهايي كه رضا شاه، گام در ميدان سياست نهاد و پس از واقعه ي كودتاي سوم حوت (اسفند) 1299 خورشيدي كه با لقب "سردارسپه" به روي فرداي ايران ديده گشود، به اين نكته پي برد كه تا از "مذهب" نيرو نگيرد و از پشتيباني مذهب برخوردار نباشد، ممكن نيست به مقاصد خود برسد و بر اريكه ي قدرت، تكيه بزند.

شكي نيست رضا شاه از "دهائي" خدا داده، نصيبي وافر داشت و چنانكه در خاطرات "كحال زاده" ديده مي شود، از همان آغاز فعاليت هاي سياسي خود، هدفي بس بزرگي را تعقيب مي كرد و نيل به مقام و منصب آنهم در حدّ وزارت جنگ، هرگز او را راضي و قانع نمي ساخت. شايد به همين دليل بود كه از آغاز، در صدد صيد رهبران مذهبي و توده هاي معتقد به مذهب و  اجراي مراسم مذهبي برآمد و پا به پاي مردم كوچه و بازار، به عزاداري و سوگواري پرداخت تا بتواند مدارج ترقي را در سايه ي پشتيباني مذهب و جلب حمايت توده هاي ملت، يكي پس از ديگري طي كند و به اوج عظمت دست يابد.

 

دام غرور!

اما همين كه رضا خان شصت تير، خود را در مقام شهرياري و صاحب عنوان رسمي "اعليحضرت قدر قدرت" نگريست و اطمينان يافت كه سرها در پيشگاهش خم مي شود و جز "بله قربان" و قربان  اطاعت مي شود" ديگر سخني از سوي خدمتگزاران به گوشش نمي رسد، يكباره گذشته را به فراموشي سپرد و از نيروي سحرآفرين و معجزه گر مذهب، غافل نشست و پنداشت كه ديگر نيازي به تائيد و پشتيباني از هيچ سوئي و از جانب هيچ مقام و قدرتي ندارد و اكنون كه بر سريرسلطنت تكيه گرفته است، هيچ قدرتي اگرچه قدرت عظيم مذهب باشد، قادر نيست او را از اوج عزت به پرتگاه مذلت كشاند و اعليحضرت شهرياري را به ترك ايران و بدرود با يار و ديار و اقامت در يك جزيره ي دور افتاده، آن هم درآنسوي دنيا، ناگزير گرداند.

دراين ميان شايد اين فكر را در رضا شاه تقويت كرده بودند و يا خود از نوجواني و ايام جواني در اين انديشه بوده كه مذهب مانع پيشرفت ملت و مملكت است و ارتجاع مذهبي است كه نمي گذارد ايران آباد گردد و ايرانيان همانند مردمي كه در ممالك متمدن غربي  زندگي مي كنند از مزاياي زندگي امروزين كه مرهون ره آوردهاي علم و صنعت و حركت تدريجي و تكاملي تمدن و تجدد است، برخوردار گردند و كسوت كهنه و مندرس ديروزين را به دور اندازند و با پرندين جامه ي دنياي جديد، پيكر خويش را آراسته گردانند.

في المثل وقتي دستور مي داد در روزهاي سوگواري قمه نزنند؛ قفل بندي را به دور اندازند؛ و يا در روزهاي عاشورا "تعزيه" گرداني نكنند و به نام مذهب "كارناوال" هاي "تراژدي"!! و "درام"!! به راه نياندازند، ناگهان با مقاومت و هياهوي گروهي از مردم مومن ولي بي اطلاع و در عين حال زود باور و ساده دل، روبرو مي شد و تصوّر مي كرد اين گونه اعمال، به اساس، بنياد و فلسفه ي وجودي مذهب بستگي دارد و ناگزير براي ريشه كن ساختن اين سلسله از تظاهرات قرون وسطائي و احياناً وحشيانه، بايد مذهب را از ريشه و اساس برافكند و بيخ و بن اسلام را به يكباره خشكانيد، تا جامعه ي ايران از اين قيد و بندهاي شرم آور برهد و راه سعادت و عظمت را در پيش گيرد.

غافل از اين كه رهبران بزرگ مذهب و پيشوايان روشن بين و "آيات عظام" نيز خود با تظاهراتي از اين دست، كه اگر چه نه حرام، دست كم از اعمال مكروه و ناپسنديده به حساب مي آيد، موافقتي ندارند ولي به جلوگيري از آنها، از بيم غوغاي مردم فريبان، فرمان نمي دهند چرا كه به مصلحت نمي بينند.

اين طرز تفكر كه در نهانخانه ي "ضمير" رضا شاه خلجان داشت و پيوسته وي را آزار مي داد، سرانجام باعث شد كه رضا شاه تيشه به دست گيرد و با تيشه ي خود برافراشته، ريشه ي سلطنت خويش را قطع كند، به گمان اين كه به قطع كردن ريشه ي مذهب، توفيق تواند يافت.

 

سفر به تركيه

به دنبال اين وقايع، حوادث ديگري رخ داد؛ رضا شاه به تركيه سفر كرد و چون پيشرفت هاي آن كشور را ديد و مشاهده كرد كه مصطفي كمال پاشا (آتاتورك) در مدتي اندك، كشور خويش را به سوي ترقي و تعالي پيش رانده است، در صدد برآمد كه بعضي از كارهاي او را سرمشق قرار دهد و چون مي ديد كه "آتاتورك" مذهب را از سياست جدا كرده و در قانون اساسي تركيه جديد، جايي به مذهب نداده است، او هم بر آن چه ازين پيش، بدان توجه داشت، راسخ تر شد و چون به تهران آمد پس از چندي دستور داد كه لباس هاي مردمان يكسان (لباس متحد الشكل) شود و مردم كلاهي لبه دار بر سر بگذارند كه اين كلاه، به كلاه پهلوي، موسوم گرديد كه همانند كلاهي بود كه سپاهيان فرانسوي برسر داشتند.

تغيير لباس و كلاه، شورشي در شهر مشهد، به زعامت مذهب و به پا درمياني شيخي سخنگو به نام "بهلول" به وجود آورد كه به كشته شدن عده اي انجاميد. پس از آن چادر را هم از سر زنان فرو كشيدند و "كشف حجاب" كردند و اندك اندك دستارها را از سر برخي برداشتند و روضه خواني و تعزيه خواني را به كلي ممنوع ساختند و موجباتي فراهم آوردند كه رهبران مذهبي از هر گونه فعاليت اجتماعي و مردمي بازماندند، چرا كه با تاسيس سازمان ثبت اسناد و املاك و دفاتر اسناد رسمي، امكان مداخله در حل و فصل دعاوي و معاملات ملكي مردم را از آنها سلب كردند و با تشكيل سازمان اوقاف، يكي ديگر از منابع درآمد  زاي ايشان را، به نظارت دولت در آوردند. اين امور و كارهاي ديگري از اين قبيل، هر گونه رابطه و پيوندي را كه ميان شاه و رهبران مذهبي وجود داشت از هم گسيخت و اين خود لغزشي بود كه رضا شاه مرتكب آن شد و بي آنكه خودش در يابد، دشمنانش از همين رهگذر، وي را به سوي پرتگاه سوق دادند.

 

سازمان هاي مذهبي

اسلام، به ويژه در سيماي "تشيّع" به سازماني بس گسترده، استوار و در همان حال سنگري نفوذ ناپذير براي مبارزه با دشمنان تكيه دارد كه در عنوان "حوزه هاي علميه" متمركز شده و از "مدارس علوم دينيه" جلوه گرفته است.

رضا شاه از سازماني چنين دقيق، وسيع و پيروزي آفرين، بدانسان كه شايسته مي نمود، آگاه نبود و به آنچه در ظاهر مي ديد و يا از كارگزاران خود مي شنيد بسنده مي كرد و چون در باره قدرت مذهب گرفتار برداشت هاي ذهني خويش بود و به اصالت و نفوذ مذهب در ميان مردم اعتقاد نداشت، نمي توانست اين نكته را دريابد كه سازمان هاي مذهبي، بي وقفه ولي در پنهان و دور از چشم معاندان، در كار "سربازگيري" فعاليتي مستمر و هميشگي دارند و سربازهاي خود را به صورت "آخوندهاي روستانشين" به گوشه و كنار كشور گسيل مي دارند.

آخوندهاي ده نشين، از همان گام نخستين، به هر روستا كه مسكن مي گزيدند، تبليغات بر ضد رضا شاه را آغاز مي كردند و در نهان و بي آن كه توجه ماموران حكومت را به خويشتن جلب كنند، كوشش مي كردند كه ميان مردم، به ويژه روستانشينان، با حكومت و شخص رضا شاه، سدي به وجود آورند كه هرگز از ميانه برداشته نشود و سازگاري مردم با شاه، ديگر امكان پذير، نباشد.

نتيجه اين شد كه در مدتي كوتاه ، رضا شاه، پايگاه ملي و مردمي خود را از دست داد و براي قاطبه ي مردم ايران، به ويژه روستانشينان به صورت "شمر" و "يزيد" در آمد و هر گونه راه دوستي و پيوند الفت ميان شاه و ملت، مسدود گرديد.

رضا شاه سرمست از غرور و خود كامگي، بي خبر از اين خطر، وقتي به خود آمد كه دو همسايه ي شمالي و جنوبي از دوسوي، به خاك ميهن تجاوز كرده بودند و بركناري وي را خواستار مي شدند.

آن روز رضا شاه از خواب گران بيست ساله بيدار شد و براي اولين و آخرين بار به اين واقعيت رسيد كه اگر پايگاه مردمي داشت و اگر مردم ايران به پشتيباني او به پاي مي خاستند و برضد دشمنان وطن خود شورش و هياهو مي كردند و خواستار بقاي سلطنت وي مي گرديدند، هرگز اشغال كنندگان ايران، نمي توانستند شاه را به جلاي وطن ناچار گردانند.

ولي ديگر اين بيداري نابهنگام سود بخش و عقده گشا نبود.

 

 

(2)

رضا شاه و افكار عمومي

 

مردم كه مي ديدند در تمام كارهاي اجتماعي همانند انجمن بلديه (شهرداري) و حتي انجمن هاي خيريه، در شهرستانها فرماندارها با نظارت فرماندهان نظامي و در پايتخت، مسوولان دولتي راساً تصميم مي گيرند و به مردم اعتنائي ندارند، از مشاركت دراين گونه كارها به تدريج دلسرد و دلزده شدند و همه را به رضا شاه و دستيارانش وا گذاردند.

دراين ميان باريك بينان نكته سنج هم، مهر خموشي بر لب زده بودند؛ زيرا از يكسو بر جان خود بيمناك بودند و از سوي ديگر مي گفتند اگر قرار باشد كه مجلس قانونگذاري به دست معدودي هوچي و يا سياستمدار حرفه اي و يا دغلكاران مردم فريب اداره شود كه جز باج گيري و جاه طلبي محركي براي خدمتگزاري ندارند، همان بهتر كه "دموكراسي رضا شاه" به صورت دموكراسي هدايت شده (دموكراسي ديريژه) امور مملكت را به دست گيرد و مردم را از هياهوي عوامفريبان خودخواه و بعضاً سودجو، آسوده گرداند و اجازه ندهد كه كشور بار ديگر گرفتار "هرج و مرج" گردد.

اما بدبختانه رضا شاه و يارانش بدين حدّ قانع نبودند و پس از چندي شاه به تصاحب املاك مردم پرداخت و برنامه سازان اقتصاديش، به سوي كسب و كار مردم "خيز" برداشتند و سرمايه گذاري در معاملات داخلي را هم در قلمرو فعاليت هاي دولت درآوردند و بدين منظور كمدي "شركت هاي سهامي" را در دست اجرا گذاردند و خريد و فروش روزانه مردم را نيز، خود به دست گرفتند.

"داور" سازنده ي "دادگستري نوين" كه از عوامل موثر انقراض سلطنت قاجاريه و تاسيس سلسله ي سلطنتي پهلوي بود، پس از يكي دو بار شركت در كابينه ي آن روزگاران، در مقام وزير فوائد عامه و وزير عدليه، به مقام وزارت ماليه رسيد. وي شخصيتي مورد علاقه و اعتماد رضا شاه، به شمار مي رفت.

داور تصميم گرفت به تقليد از چند كشور اروپايي كه با ديكتاتوري نظامي اداره مي شدند، اقتصاد مملكت را هم به دست دولت بسپارد و نه تنها واردات و صادرات را در انحصار دولت در آورد بلكه در خريد و فروش انواع نيازمنديهاي همگاني هم عناصر وابسته به دولت را مداخله دهد و در واقع بازار مصرف داخلي را به صورت يك موسسه دولتي در اختيار بگيرد.

بدين منظور به تاسيس شركت هائي پرداخت كه تعداد آنها به تدريج از بيست شركت هم تجاوز كرد. شركت هائي از قبيل شركت قماش، شركت قند و شكر، شركت فرش، شركت برنج و چند شركت ديگر از آن جمله بود كه پيش از آن، معمولاً كالاهاي قلمرو داد و ستد اين شركت ها توسط افراد جامعه  و با سرمايه هاي خصوصي انجام مي گرفت و زندگي تاجران و پيشه وران و مغازه داران و گروهي  انبوه از مردم ايران، از اين رهگذر تامين مي گرديد.

كوتاه شدن دست بازرگانان محلي حتي از خريد و فروش "ارزاق عمومي"، چنان جامعه را- البته به تحريك اجانب- از حكومت "رضاشاهي" رنجيده و نفرت زده گردانيد كه مهمترين اثر آن در روز سوم شهريور ماه 1320 هويدا گرديد.

در سپيده دم آن روز، رضا شاه و دودمانش در كاخ هاي سلطنتي آسوده غنوده بودند و نقش مردم در اداره امور كشور را همچنان به هيچ مي گرفتند كه به ناگهان زنگ تلفن نخست وزير (علي منصور= منصورالملك)، قزاق سابق هنگ سواد كوه و فرمانده پيشين آترياد همدان را كه در جامه ي پادشاهي به خواب راحت فرو رفته بود، بهت زده از بستر بيرون كشيد و كمتر از يك ماه بعد به جزيره موريس رهسپار گردانيد.

 

 

 

 (3)

جواهرات و اندوخته هاي خوانين

 

از وقايع افسانه ساز كه از ديرباز، در جامعه ي ايران (پيش از سلطنت پهلوي) به خصوص در ميان گروه هاي بي خبر، زودباور و ساده انديش مردم زمانه، همواره مطرح بود و دهان به دهان نقل مي شد، قصه ي جواهرات خوانين بود.

واقعيت اينست كه سردار سپه و بعد رضا شاه پهلوي بسياري از جواهرات و اشياء عتيقه و نفيس بعضي از خوانين و سران عشاير را شخصاً و به عنف و ستم تصاحب كرده بودند كه انكار آن حتي براي متعصب ترين طرفدارانش نيز، امكان پذير نيست.

وقتي سردار سپه پس از كودتا، به عنوان فرمانده كل قوا و پس از چندي وزير جنگ، فعاليت خود را كه از ديرباز آغاز كرده بود، گسترش داد و بر بودجه وزارت جنگ چنگ انداخت، آزاد مردان و ترقي خواهان ايران دوست، سكوت كردند و خاموش ماندند؛ چه آنكه به خود دلداري مي دادند كه سردار سپه با هرج و مرج و بي نظمي و پريشاني به نبرد برخاسته و مي كوشد تا ناامني را از اين سرزمين براندازد و چون براي به ثمر رساندن چنين برنامه اي نياز به تشكيل قشوني منظم و آراسته دارد و به وجود آوردن چنين قشوني متحد و منضبط نياز به صرف هزينه هاي هنگفت دارد، پس سردار سپه محق است كه بودجه وزارت جنگ را، به دور از قوانين "حسابداري و حسابرسي" شخصاً در اختيار بگيرد و هر گونه كه خود صلاح تشخيص مي دهد و شايسته مي داند، به مصرف برساند.

به ويژه كه در كوتاه مدت سردار سپه، به ايجاد نظمي نسبي و امنيتي موقتي نائل آمده بود و درست در جهت مخالف مدعيان پيشين ايران مداري كه بسيار گفتار و اندك كردار بودند، او كم مي گفت و بسيار مي كرد و در مدتي قليل گام هاي بلندي برداشت كه نشانه اي از پيشرفت هاي هر چه بيشتر آينده را نمودار مي ساخت.

اين وضع و اين گونه برداشت و داوري همچنان ادامه داشت تا سردار سپه به مقام رياست وزراء رسيد و سرلشگر عبدالله امير طهماسب را با عنوان فرماندهي لشگرآذربايجان (امير لشگر شمال شرق) و والي (استاندار) آذربايجان، به آن ديار مامور كرد.

در آن هنگام از ميان خوانين و روساي عشاير در آن منطقه، اقبال السلطنه ماكوئي از همگنان خويش نامبردارتر و مقتدرتر مي نمود و چون دژي استوار و سواراني چابك و تيرانداز در اختيار داشت، دولت هاي وقت، جرات نمي كردند به سويش بروند و ماليات هاي عقب افتاده ي دولت را در خواست كنند.

همين كه خزانه اي اقبال السلطنه ماكوئي، با آن همه سكه هاي زرين و سيمين و سنگهاي بي بديل و گردن بندهاي زمردين و ياقوت ها و مرواريدهاي قيمتي و آن همه اشياء گرانبها و جواهرات بي همانند، به تهران منتقل گرديد، با حسن استقبال ترقي  خواهان روبرو شد و مرگ سردار ماكو، توفيقي در جهت بسط امنيت كشور به حساب آمد.

چرا كه آنها مي پنداشتند رئيس الوزراء (= نخست وزير= سردار سپه) آن همه گنجينه هاي باد آورده را با عنوان "بيت المال" به خزانه ي دولت تحويل خواهد داد و به كمك اين گنج شايگان و اين بودجه هنگفت به اجراي قسمت ديگري از برنامه هاي خود نائل تواند شد كه با هدف نوسازي ايران و تهيه ي وسايل رفاه براي ايرانيان، از رهگذر بسط امنيت و اشاعه ي تمدن غرب و بهره وري از فرهنگ دنياي بيدار و به پا خاسته ي اروپا، ترسيم شده است.

اما همين كه خواندند و شنيدند كه سردار سپه (رئيس الوزراء) سرداري كه او را "پدر وطن" مي خواندند و مردي كه او را "نجات بخش" ايران كهن از عقب ماندگي هاي قرون و اعصار مي دانستند و به قدرت رهبري و شور ايران دوستي او اميد بسته بودند، اموال "خان ماكو" را كه دهها سال ماليات به صندوق دولت بدهكار بوده است، به خويشتن اختصاص داده و در شمار اموال شخصي خود، به حساب آورده است، يكباره سرد و حرمان زده، بر جاي بنشستند. جوانان ترقي خواه و وطن پرستي كه در كنار سردار سپه، براي به ثمر رساندن نيّاتش تلاش مي كردند، اندك اندك، از پيرامونش پراكنده شدند و هر يك به گوشه اي پناه گرفتند و گروهي از آنان نيز آزرده دل و خسته جان راه ديار فرنگ را در سپردند و از يار و ديار خود چشم پوشيدند و از آن پس بود كه به پنهاني و نجوا گونه "زراندوزي" و "ثروت دوستي" سردار سپه ميان مردم شايع گرديد.

مردم ايران، به دو دسته از پيشوايان خود ايمان و اخلاص، در حد فداكاري و از جان گذشتگي دارند كه در ميان هيچ يك از ملل عالم، نه همانند اين پيشوايان ديده مي شود و نه از اين حيث، هيچ يك از ملت هاي جهان با ملت ايران قابل مقايسه اند:

دسته ي نخست پيشوايان مذهبي مانند حضرت رسول اكرم (ص)، حضرت علي(ع)، حضرت حسين(ع) و حضرت ابوالفضل ، و ديگر سران و بزرگان دين هستند و دسته ي دوم را شخصيت هاي تاريخي و ملي مانند يعقوب رويگري، ميرزا تقي خان اميركبير، ستارخان، سيد جمال الدين اسد آبادي، آيات عظام طباطبائي، بهبهاني، شيخ فضل الله نوري،سيد حسن مدرّس و باقرخان، ميرزا كوچك خان جنگلي، شيخ محمد خياباني، كلنل محمد تقي خان پسيان، يپرم خان، حيدر عمواوغلي، و ... تشكيل مي دهند.

وقتي در زندگي اين هر دو گروه، به جستجو و پژوهش برخيزيم و تمام اسناد تاريخي را زيرورو كنيم، كوچكترين نشانه اي از مال دوستي و زراندوزي پيدا نخواهيم كرد؛ مگر آن كه آنها با بي اعتنايي به ثروت و مكنت نگريسته و آنچه داشته اند به ديگران بخشيده اند و گاه نيز تمام دارائي خود را ايثار كرده اند.

در ميان ملتي كه اين چنين  نمونه هائي دارد و بدينسان به ملكات اخلاقي پيشوايان خويش علاقه اي شديد تا حدّ عشقي شورانگيز ابراز مي دارد، دل بستن به سيم و زر و در انديشه ي جمع ثروت بودن اگر نشانه ي بي خردي نباشد، بدون ترديد نشانه ي كوته بيني و  به هيچ وجه شايسته رهبر يك مملكت نيست.(tebyan)

 

مرگ محمدرضا پهلوي در قاهره

 

محمدرضا پهلوي در چهارم آبان ماه 1298 ش در تهران به دنيا آمد. پس از تاسيس سلسله پهلوي توسط رضاخان ميرپنج، وي به عنوان وليعهد انتخاب شد و اين مقام را تا سال 1320 ش بر عهده داشت. با ورود متفقين به ايران و بركناري و تبعيد رضاخان به آفريقاي جنوبي، دولت‏هاي استكباري كه محمدرضا را مهره‏اي آرام و مطيع ديدند، او را به سلطنت ايران نشاندند. از اين پس، محمدرضا به عنوان پادشاه ايران، سلطنت خود را آغاز كرد. تا قبل از كودتاي 28 مرداد 1332، نفوذ انگلستان در كشور بيشتر بود، ولي پس از كودتا، آمريكا به عنوان قدرت اصلي در مملكت، شاه را به هرطرف كه منافع آن دولت طلب مي‏كرد، مي‏كشاند. با آغاز حركت انقلاب اسلامي در خرداد 1342، شاه، با قساوتي تمام، مردم را به خاك و خون كشيد و رهبر انقلاب اسلامي را در 13 آبان 1343 به تبعيدي ناخواسته فرستاد. پس از اين تبعيد، محمدرضا پهلوي يكه‏تاز ميدان حكومت ايران شد و به ديكتاتوري خود محور بَدل گشت. در طول اين ساليان، ساواك هرگونه مخالفتي را با شدت سركوب مي‏كرد و مستشاران آمريكايي در تمام اركان كشور نفوذ كرده بودند. شاه براي تثبيت بيشتر مقام خود، در سال 1350 جشن‏هاي 2500 ساله شاهنشاهي ايران را برگزار نمود و عده زيادي از سلاطين و رؤساي جمهور و نمايندگان كشورها در آن شركت كردند. هزينه اين جشن‏ها در رسانه‏هاي غربي بازتاب بدي پيدا كرد و آنان ضمن نشان دادن فيلم‏هاي جشن، گوشه‏هايي از زندگاني رقت‏بار جنوب تهران را به نمايش گذاشتند. اقدامات اسلام ستيزانه محمدرضا پهلوي در سال‏هاي بعد شكل گسترده‏تري به خود گرفت و حتي تاريخ هجري شمسي را به تاريخ مجعول و موهوم شاهنشاهي بدل ساخت. در اواخر سال 1356، و پس از درج مقاله اهانت‏آميز عليه امام خميني، امواج توفنده انقلاب، بار ديگر پايه‏هاي پوسيده نظام شاهنشاهي را در بر گرفت. در اين ميان شاه سعي كرد با اقدامات عوام فريبانه، خشم مقدس ملت ايران را فرو نشاند. از اين رو با بركناري نخست‏وزير و دستگيري برخي از مهره‏هاي سرشناس پهلوي، درصدد بود تا تقصير را بر گردن آنها بيندازد. وقتي اين تلاش‏ها به جايي نرسيد، محمدرضا خود در صفحه تلويزيون ظاهر شد و نطقي استرحام‏ آميز ايراد نمود و خطاب به مردم گفت كه صداي انقلاب شما را شنيدم. او همچنين از مراجع تقليد ملتمسانه درخواست كرد كه مردم را هدايت نمايند و قول همه‏گونه آزادي داد. ولي نه دولت نظامي و نه نطق شاه، بازدارنده روند انقلاب نبود. در اين حال محمدرضا شاه كه براي خود چاره‏اي جز سركوب و كشتار نمي‏ديد، دست به ارتكاب جنايات متعددي زد. اين كشتارها مانع از سقوط رژيم ستم‏شاهي نگرديد و پس از فرار مفتضحانه او سرانجام در 22 بهمن 1357 ش، طومار سلطنت ننگين پهلوي و 2500 سال حكومت شاهنشاهي در هم پيچيده شد. شاه كه چند هفته قبل از پيروزي انقلاب، ماندن در ايران را صلاح نمي‏ديد، در 26 دي 1357، از كشور خارج شد و پس از ماه‏ها آوارگي، سرانجام در پنجم مردادماه 1359 ش در قاهره پايتخت مصر در ميان غربت و بيماري و كوله‏باري از جنايت و وحشي‏گري به اسلاف خود پيوست.


 

انقلاب سال ۱۳۵۷ هجری خورشیدی در ایران، (مشهور به انقلاب اسلامی) که با مشارکت اکثریت مردم ، احزاب، روشنفکران و دانشجویان ایران انجام پذیرفت، نظام پادشاهی ایران را سرنگون، و زمینهٔ روی کار آمدن نظام جمهوری اسلامی، به رهبری روحانی شیعه، روح‌الله خمینی در ایران را فراهم کرد. تفکرات و شخصیت‌های اسلامی، در این انقلاب حضور برجسته‌ای داشتند و خمینی آن را انقلاب اسلامی خواند.[۱] این انقلاب، با نام انقلاب بهمن ۵۷ نیز شناخته می‌شود.

رویدادهای مهمی، به عنوان نقطه عطف یا سرآغاز اعتراضات همه‌گیر در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ محسوب می‌شوند از جمله برهم‌زدن جلسات شعرخوانی آرام با مضمون سیاسی به سازماندهی کانون نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران و آلمان و در دانشگاه آریامهر در آبان ماه سال ۱۳۵۶ توسط پلیس حکومتی که بروز تظاهرات و خشونت‌های بسیار در دانشگاه‌های تهران را به همراه داشت و همچنین چاپ مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات در دی ماه همان سال که در نظر قشر مذهبی مقاله‌ای توهین‌آمیز به خمینی و روحانیون منتقد حکومت محسوب می‌شد و موجب ناآرامیهای خشونت آمیزی در شهر قم گشت .[۲][۳][۴] هرچند که به باور خود جمهوری اسلامی قیام پانزده خرداد نقطه ی اغازی برای شروع انقلاب می باشد.[۵]

رکود اقتصادی، وقوع اعتصابات گسترده‌ای را از خرداد ماه سال ۱۳۵۷ به بعد در سطح کشور به دنبال داشت که موجب پیوستن طبقه کارگر به تظاهرات شد و دامنه اعتراض‌ها را از ده‌ها هزار نفر به صدها هزار و حتی میلیونها تن افزایش داد.[۶] کشته‌شدن تعداد بسیاری از معترضان (از جمله در واقعه جمعه سیاه در شهریورماه) توسط نیروهای حکومتی تنها بر دامنه اعتراضات و ناآرامیها افزود[۷] و با خروج شاه از کشور و عدم موفقیت دولت شاپور بختیار، سرانجام با اعلام بیطرفی ارتش در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب به پیروزی رسید.[۸][۹]

در رفراندوم فروردین ماه ۱۳۵۸، زمانی که ایرانیان با اکثریتی قاطع (٪۹۸٫۲) در قالب یک همه‌پرسی ملی، نظام مشروطه سلطنتی را نفی و با نوع حکومت جمهوری اسلامی (به عنوان نظام حکومتی آینده) موافقت کردند، پادشاهی ایران، رسماً به جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد [۱۰]و سپس حکومتی دینی برپایهٔ تفسیر خاصی از شیعه به نام ولی فقیه جایگزین نظام پیشین گردید.[۱۱][۱۲]

 

 

انقلاب ۱۳۵۷ ایران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

:این مقاله پیرامون انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ است. برای اصطلاح «انقلاب اسلامی» انقلاب اسلامی (ابهام‌زدایی) را ببنید.
انقلاب سال ۱۳۵۷ هجری خورشیدی در ایران، (مشهور به انقلاب اسلامی) که با مشارکت اکثریت مردم ، احزاب، روشنفکران و دانشجویان ایران انجام پذیرفت، نظام پادشاهی ایران را سرنگون، و زمینهٔ روی کار آمدن نظام جمهوری اسلامی، به رهبری روحانی شیعه، روح‌الله خمینی در ایران را فراهم کرد. تفکرات و شخصیت‌های اسلامی، در این انقلاب حضور برجسته‌ای داشتند و خمینی آن را انقلاب اسلامی خواند.[۱] این انقلاب، با نام انقلاب بهمن ۵۷ نیز شناخته می‌شود.

رویدادهای مهمی، به عنوان نقطه عطف یا سرآغاز اعتراضات همه‌گیر در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ محسوب می‌شوند از جمله برهم‌زدن جلسات شعرخوانی آرام با مضمون سیاسی به سازماندهی کانون نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران و آلمان و در دانشگاه آریامهر در آبان ماه سال ۱۳۵۶ توسط پلیس حکومتی که بروز تظاهرات و خشونت‌های بسیار در دانشگاه‌های تهران را به همراه داشت و همچنین چاپ مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات در دی ماه همان سال که در نظر قشر مذهبی مقاله‌ای توهین‌آمیز به خمینی و روحانیون منتقد حکومت محسوب می‌شد و موجب ناآرامیهای خشونت آمیزی در شهر قم گشت .[۲][۳][۴] هرچند که به باور خود جمهوری اسلامی قیام پانزده خرداد نقطه ی اغازی برای شروع انقلاب می باشد.[۵]

رکود اقتصادی، وقوع اعتصابات گسترده‌ای را از خرداد ماه سال ۱۳۵۷ به بعد در سطح کشور به دنبال داشت که موجب پیوستن طبقه کارگر به تظاهرات شد و دامنه اعتراض‌ها را از ده‌ها هزار نفر به صدها هزار و حتی میلیونها تن افزایش داد.[۶] کشته‌شدن تعداد بسیاری از معترضان (از جمله در واقعه جمعه سیاه در شهریورماه) توسط نیروهای حکومتی تنها بر دامنه اعتراضات و ناآرامیها افزود[۷] و با خروج شاه از کشور و عدم موفقیت دولت شاپور بختیار، سرانجام با اعلام بیطرفی ارتش در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب به پیروزی رسید.[۸][۹]

در رفراندوم فروردین ماه ۱۳۵۸، زمانی که ایرانیان با اکثریتی قاطع (٪۹۸٫۲) در قالب یک همه‌پرسی ملی، نظام مشروطه سلطنتی را نفی و با نوع حکومت جمهوری اسلامی (به عنوان نظام حکومتی آینده) موافقت کردند، پادشاهی ایران، رسماً به جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد [۱۰]و سپس حکومتی دینی برپایهٔ تفسیر خاصی از شیعه به نام ولی فقیه جایگزین نظام پیشین گردید.[۱۱][۱۲]

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:2 توسط سجاد عباسي رستمي |

نهضت ها و جنبش هاى معاصر و انقلاب اسلامى (از منظر روش شناختى)

گفت و گو با محمدعلى اكبرى (1) ، غلامحسين زرگرى نژاد (2)

 اشاره

در مطالعه پيشينه تاريخى انقلاب اسلامى، پاره اى از تحليل ها بر وجود نوعى رابطه خطى ميان برخى حركت هاى اجتماعى مشخص، از جنبش تنباكو تا انقلاب بهمن 57 تأكيد مى نمايند؛ چنانكه پاره اى ديگر نيز چنين رابطه خطى اى را تا سده هاى دور باز مى گردانند. از سوى ديگر، على رغم پذيرش اصل تأثيرپذيرى تحولات از علل و عوامل بعيد، توضيح و تفسير نهايى پديده هاى اجتماعى هر دوره در سايه توجه به علل و عوامل قريب و رخدادهاى معاصر آن صورت مى گيرد. بدين سان اين سؤال به قوت باقى مى ماند كه حوادث و تحولات تاريخى چه سهمى در وقوع يك پديده اجتماعى دارند؟ و رشته اين حوادث را تا كجا مى توان به عقب بازگرداند؟ و اصولا تأثيرگذارى تحولات تاريخى از كدام يك از مجارى (جامعه شناختى، روان شناختى و...) صورت مى پذيرد؟

گفتار حاضر از منظر روش شناختى، با كند و كاو در مفهوم «پيشينه تاريخى» انقلاب اسلامى و نيز با پرسش از نقطه اى به مثابه مقطع «زمانى» مناسب آغاز بحث از تحولات منتهى به انقلاب اسلامى، به بررسى «عناصر» و «مفاهيم» گره خورده با انقلاب اسلامى و سابقه وجودى اين عناصر و مفاهيم مى پردازد و ضمن توجه به تحولات تاريخ معاصر، بويژه نقطه عطف 15 خرداد 42 و نيز ظهور «انديشه تأسيس حكومت دينى» از بستر تفكر شيعى، وجود «اتصال يا گسست» حوادث اخير با مقاطع تاريخى گذشته را موضوع تأمل قرار مى دهد. در ادامه بحث، منشأ طرح پرسش از پيشينه انقلاب اسلامى در دو وجه روش شناختى و معرفت شناختى مورد توجه قرار گرفته و امكان «برخورد گزينشى» با حوادث تاريخى گذشته مورد مداقّه قرار مى گيرد. همچنين، انتزاعِ «تسلسل» در حوادث تاريخى به عنوان اشكال منطق تحليل تاريخى مطرح مى گردد. در فراز نهايى، هويت انقلاب اسلامى به مثابه هويتى متمايز، موضوع بحث قرار مى گيرد و «شكاف ميان نيروهاى اجتماعى»، «تعارض در نظام سياسى»،

 

«بحران مشروعيت»، «بحران هاى ناشى از اصلاحات ارضى»، «فرهنگ تقابل شهر و روستا»، «و طبقاتى شدن نظام شاهى»، «ظهور امام خمينى» به عنوان نماينده نيروهاى اجتماعى، كاركرد «روحانيت به مثابه يك حزب سياسى» و... به عنوان دلايل و عوامل قريب و معاصر رخداد عظيم بهمن57 به گفت و گو گذارده مى شود.

* در پاره اى از تحليل ها، جنبش تنباكو، نهضت مشروطه، جريان ملى شدن نفت و قيام 15 خرداد مقاطعى هستند كه سير تاريخى معينى را براى انقلاب اسلامى رقم مى زنند؛ اگرچه نحوه تحليل و دخول و خروج در بحث به گونه هاى مختلفى شكل گرفته، ولى روند تاريخى و چگونگى تأثيرگذارى اين وقايع تا مرحله تحقق انقلاب اسلامى مسئله اى است كه فكر مى كنم كمتر مورد تأمل جدى قرار گرفته است؛ آيا اين تأثيرگذارى در مقوله هاى جامعه شناختى بايد دنبال شود يا در ابعاد روان شناختى، و يا به لحاظ سياسى بايد مورد مطالعه قرار گيرد؟ اساساً پيشينه تاريخى انقلاب اسلامى را از كجا بايد شروع كرد و نسبت هر يك از مقاطع تاريخى را، اعم از اين كه به عنوان عامل قريب يا عامل بعيد تحليل شود، با انقلاب اسلامى و نحوه تأثيرگذارى شان را بر آن به چه شكلى مى توان تبيين نمود؟

زرگرى نژاد: تصور بنده اين است كه اگر مفهوم پيشينه و آغاز انقلاب اسلامى را به لحاظ ابعاد مختلف آن معنا كنيم كه از چه جهت ما به ريشه هاى تاريخى انقلاب اسلامى ايران نگاه مى كنيم، بحث روشن تر خواهد شد؛ آيا از جهت مبانى فكرى، ريشه يابى تاريخى مى كنيم و به دنبال پيدا كردن اصول، پايه ها، استوانه ها و آرمان هاى تفكر انقلاب اسلامى هستيم، يا به لحاظ ربط داشتن به حوادث گذشته ريشه يابى مى كنيم و به طور مشخص سوابق اجتماعى عمومى انقلاب را در قالبى از زنجيره حوادث دنبال مى كنيم تا از منظر تحولى كه هر كدام از اين حادثه ها در شيوه مبارزه پديد آورد و انقلاب اسلامى از آن شيوه تأثير پذيرفت دريافت هايى را به دست آوريم. براى مثال، اگر ما از زاويه حضور گسترده مردم در يك اعتراض عمومى انقلاب اسلامى را ريشه يابى كنيم، بدون ترديد در راهپيمايى هاى عليه رژيم شاه و همه مقدمات اجتماعى اين گونه انقلاب، بى سابقه ترين حركت و حضور توده اى را در خيابان هاى تهران و شهرستان ها داريم؛ كه اين به نوعى با واقعه رژى كه با حضور عمومى مردم همراه بود قابل مقايسه است. يا از منظر تجربه هايى كه مسئولان و رهبران انقلاب مى اندوزند و استفاده مى كنند مى توان چنين مقايسه نمود كه از زاويه تمايل اقشار عمومى بعد از پيروزى به جريان هاى غيرمذهبى و غيرحوزوى از مشروطه تأثير پذيرفته يعنى اين تفكر وجود داشت كه انقلاب مشروطيت را علما و جريان هاى دينى به وجود آوردند، ولى جريان هاى لائيك يا سكولار و يا غرب گرا نبض آن را به دست گرفتند؛ در نوشتن قانون اساسى و گرداندن امور و جهت دادن به انقلاب، آنها عملا هدايت را به دست گرفتند. بنابراين، تجربه خاصى را كه ما اندوختيم در برخى از عملكردهاى انقلاب اثر داشته و تصميم گيرى هاى مسئولان را پديد آورده است. اما اگر نه، به لحاظ تجربه هاى جزئى، بلكه به لحاظ كل هويت انقلاب، تأثيرپذيرى را جستجو كنيد بدين معنى كه از كدام يك از حادثه ها بيشترين تأثير را گرفت و بعد مبدأ آن را تعيين كنيد، آن وقت بنده سخت تأكيد دارم كه بايد ميان مسائل فكرى انقلاب و روح و هدف هاى انقلاب با ديگر ابعاد تفكيك كنيم. بدين سان به لحاظ تجربه هاى تاريخى مى توانم بگويم كه انقلاب اسلامى ايران نه با واقعه رژى، نه با مشروطيت، نه با نهضت ملى شدن صنعت نفت، و نه با هيچ كدام از اين حوادث، ربط مستقيم فكرى ندارد؛ بلكه حركتى است براى تأسيس حكومت دينى و حكومت اسلامى، و بنابراين به تمام جنبش هاى تاريخى در تمام تاريخ شيعه ربط مى يابد و به تمام حركت هايى كه دستيابى به نمونه اى از حكومت على بن ابى طالب را هدف قرار داده اند مرتبط مى شود. در جنبش رژى ما انديشه و تفكر انقلاب را نداريم، بلكه امتيازى به يك شركت انگليسى داده شده بود و مبارزه اى براى لغو آن امتياز صورت گرفت؛ جنبش تنباكو هيچ رويكرد تأسيس حكومت و ايجاد حكومت نداشت. نهضت مشروطيت نيز به لحاظ مبانى فكرى و نظرى از تفكر دمكراسى غرب متأثر بود؛ حتى استدلالى كه مرحوم نائينى و مرحوم محلاتى و ديگر علماى طرفدار مشروطيت مى كردند، در حقيقت تلاش مى كردند كه بگويند مشروطه با اسلام مخالف نيست. اما نهضت مشروطيت به لحاظ فكرى در ادامه جريانى قرار مى گرفت كه به فكر ايجاد يك حكومت قانونى بود و از قانون خواهى در غرب تأثير گرفته بود. اين جنبش بر آن بود كه ساختار سياسى را از استبداد مطلق به نظام مشروطه تبديل كند. ولى ما در انقلاب اسلامى خواستار اجراى قانون و به دنبال اصلاح حكومت مشروطه نيستيم؛ حتى به دنبال يك انقلاب سياسى هم نيستيم، بلكه به دنبال يك انقلاب اجتماعى هستيم. يعنى انقلابى كه مبانى ساختمانى اجتماع ما را بر بنيان اسلام استوار سازد. با اين نگاه، ديگر در رژى نمى توانيم اين وجه را پيدا كنيم، در مشروطه هم نمى توانيم جستجو كنيم، به طريق اولى در نهضت ملى و مبارزات مصدق هم نمى توانيم دنبال كنيم و حتى در 15 خرداد هم نبايد در پى آن باشيم. در 15 خرداد به يك سلسله سياست هاى حكومت و يك سلسله قواعد و مصوبات مجلس اعتراض شد.

در اين دوره، امام شايد مصلحت نمى بيند كه انديشه روشن و مشخصى براى تأسيس حكومت اسلامى طرح كند؛ فكر تأسيس حكومت اسلامى فكرى است كه بعد از قيام 15 خرداد طرح مى شود. بعد از وفات امام حسن (عليه السلام) ائمه شيعه از صحنه رهبرى جامعه كنار رفتند و نهضت امام حسين (عليه السلام) هم نتوانست در برگرداندن حكومت به شيعه موفق شود. به هر حال شيعيان در طول تاريخ بر آن بودند كه حكومت ها بايد واژگون شوند و به حكومت مبتنى بر اسلام و قرآن مبدّل گردند. گمان مى كنم كه به لحاظ مبانى نظرى، در حقيقت ريشه هاى فكرى تأسيس حكومت اسلامى در آنجا شكل مى گيرد؛ اما به لحاظ نوع مبارزه و شيوه مبارزه، ريشه آن را در بسيارى از جريان ها مى توان شناسايى نمود؛ مبارزه اى كه در طول تاريخ معاصر ما وجود دارد مجموعه اى از برش هاى مقطعى و مبارزات مقطعى است. براى مثال، جنبش رژى عليه استعمار، نهضت مشروطه عليه استبداد با علايق محدود ايجاد يك نظام سياسى خاص، نهضت ملى شدن نفت عليه قدرت خارجى انگليس و بعد، مبارزات پراكنده اى كه رويكردهاى عمدتاً اصلاح طلبانه دارد تا 15 خرداد، همگى مجموعه اى از مبارزاتند كه به دنبال يك انقلاب اجتماعى و دگرگونى ساختارى نيستند. ولى از يك دوره خاص، در پايان دهه چهل و اوايل دهه پنجاه به شيوه هاى خاصى در دگرگونى مبارزه و روش هاى مبارزه نايل مى شويم كه ديگر از اين مقطع ويژه به دنبال نگه داشتن نظام حكومت موجود مشروطه و اصلاحش نيستيم و به دنبال اين نيستيم كه در چارچوب انتخابات، وكيل واقعى به مجلس بفرستيم، بلكه به دنبال براندازى هستيم. از 15 خرداد، يك راه جديد در مبارزه، بخصوص در ميان جريان هاى مذهبى، مطرح شد كه حكومت موجود بايد ساقط شود و حكومت جديدى به جاى آن ايجاد شود؛ مبدأ اين راه جديد قيام 15 خرداد است. يعنى ميرزاى شيرازى و حاج سيد محمد طباطبائى و حاج سيد عبد الله بهبهانى هيچ كدام دنبال اين تفكر نبودند؛ حتى مشروطه مشروعه شيخ فضل الله نورى هم دنبال اين فكر نيست و تنها مايلند تغييراتى را در حكومت ايجاد كنند و به تعبير خودشان، تا جايى كه ممكن است عدل بيشتر اجرا شود. اما اساساً ايده اين كه نظام موجود را فرو بريزند و طرحى نو دراندازند در تفكر جريان دينى ما اصلا موجود نيست. شما در كتاب ولايت فقيه امام با اين تفكر مواجه مى شويد كه مبانى نظرى خاصى براى حكومت عرضه مى شود و شيوه قبلى نصيحت به شاه و اصلاح معايب دستگاهِ حكومت، تغيير مى كند. از اين پس، روش جديد و هدف هاى خاصى در مبارزه مشاهده مى شود و در سال هاى 56 و 57 نيز به عنوان يك ويژگى عمومى و فراگير مطرح مى گردد. بنابراين به لحاظ رويكرد به مبارزه و نگاه به هدف ها و آرمان هاى مبارزه، ريشه هاى انقلاب اسلامى را 15 خرداد تشكيل مى دهد و از اينجا ما با پديده اى مواجه هستيم كه با مجموعه مبارزه هاى قبلى، متفاوت است. از درخواست هايى كه در انقلاب اسلامى مطرح مى شود و در سال 56 اوج مى گيرد، در نهضت هاى پيشين، اعم از مشروطه، مبارزات بعد از مشروطه، نهضت جنگل، قيام خيابانى و مبارزات مدرس، هيچ نشانى وجود ندارد و آنچه به عنوان حركت انقلاب اسلامى مطرح است كاملاً جديد مى باشد. خلاصه اين كه تا پيش از شروع انديشه انقلاب اسلامى، اصلاح طلبى مطرح است؛ ولى پس از آن، گرايش به دگرگونى عميق اجتماعى يا همان انقلاب اجتماعى طرح مى گردد. بنابراين، بنده معتقدم به لحاظ مبانى فكرى، ريشه اصلى انقلاب را بايد در همين مبارزات شيعى جست و نه در فكر قانون خواهى ميرزا ملكم خان مستشار الدوله يا فكر اصلاح طلبى حكومت اميركبير و يا مبارزات ترقى خواهانه سپهسالار؛ كه اين يك جريان كاملا ممتاز به لحاظ تاريخى است.

* ممكن است كسى انقلاب را به گونه اى تعريف كند كه بر اساس آن، مجموعه مبارزات و جريان هايى كه تا سال 56 به وقوع مى پيوندد، خاستگاهى ضد استبدادى داشته و صرفاً در مواجهه با نظام سياسى پيشين، تحقق عينى يافته، به اين معنى، انقلاب تا مرحله وقوع، يك جريان است، ولى از دوره پيروزى يعنى از سال 57 به بعد تبديل مى شود به جريانى كه در صدد است حكومت دينى تأسيس كند و حكومت شيعى را حاكم بكند. با اين ديدگاه، ديگر نمى توان آن پيشينه تاريخى را در اين مجموعه قرار داد كه صرف حكومت دينى مراد بوده است، و اين تفسير از گذشته تاريخى انقلاب، امرى پسينى خواهد شد؛ چنانكه پاره اى اين چنين تحليل مى كنند. بعلاوه، درست است كه شيعه همواره در مسير مبارزه بوده، ولى اين مبارزه بدين معنى بوده كه حكومت ها را غاصب مى ديده و اگر هم وضع موجود را تحمل مى كرده از موضع تقيّه و انتظار فرج بوده است، نه از موضع تشكيل حكومت. بنابراين به لحاظ تاريخ تشيع نيز نمى توان مقوله هاى تاريخى و حوادث پيشين را در راستاى وصول به حكومت اسلامى كه ايده نظرى انقلاب اسلامى گرديد، تفسير نمود و چنان پيشينه تاريخى را براى آن بازسازى كرد!

زرگرى نژاد: پرداختن به اين مباحث، باتوجه به اندك اطلاعات تاريخى اى كه بنده دارم، مستلزم برگشت به زمينه هاى گسترده و بحث هاى گسترده اى است كه متأسفانه در اين گفت و گوى كوتاه نمى توان به همه جوانب آن پرداخت. من نمى خواهم بگويم كه انقلاب اسلامى يك امر كاملا منقطع از مبارزات مختلفى است كه در پيشينه تاريخى جامعه ما وجود داشته است؛ تمام مبارزاتى كه در تاريخ معاصر ما وجود داشته، به نوعى در ايجاد خود آگاهى براى مبارزه به منظور اصلاح امور و تعميق انديشه مبارزه و جريان مبارزه در ميان مردم صاحب نقش بوده و در نتيجه، در انقلاب اسلامى نيز اثر داشته است. من خود شاهد بودم كه در ميدان انقلاب، بعد از اعلام رفتن شاه، وقتى جمعى از مردم براى پايين كشيدن مجسمه شاه حمله كردند، برخى مى گفتند مردم تجربه 28 مرداد يادتان نرود! يعنى ممكن است يك عقب نشينى موضعى باشد براى يورش مجدد؛ مواظب باشيد بهانه اى به دست ندهيد كه شما را به گلوله ببندند. بخش وسيعى از علما و جريان هاى دينى گفتند مواظب باشيد انقلاب را ما به راه انداختيم، مبادا مثل مشروطه غرب گراها دوباره نبضش را به دست بگيرند. اين تجربه ها به صورت منفرد فراوان وجود داشته و انقلاب اسلامى از آنها تأثير پذيرفته و استفاده كرده و اينها به عنوان ميراث مبارزه در تمام حركات و سكنات ما حضور داشته است. اما يك بار مى خواهيم از موضع تجربه هاى جزئى به قضيه نگاه كنيم و تأثيرات جزئى را رديابى كنيم، و يك بار مى گوييم كه انقلاب اسلامى به عنوان يك جريان بر آن بود كه حكومت اسلامى را ايجاد كند و در سال 56 شعارهايى نظير استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى و انديشه براندازى حكومت سلطنتى را عرضه نمود و جمهورى اسلامى را كه فارغ از تفكر قانون خواهى مستشارالدوله و يا جنبش رژى و يا انقلاب مشروطيت بود، برپا ساخت و نظام سياسى جديدى را با ويژگى خاص بر بنياد نظرى ولايت فقيه مستقر نمود و در صدد بر آمد كه ساختار جديد مناسبات ارضى را ايجاد كند، روابط مالك و مالكيت را بر هم بريزد و يك انقلاب اجتماعى را كه معتقد است مبانى اش بايد از قرآن و اسلام اخذ شود، تحقق بخشد. بر اين پايه، انقلاب 57 در تاريخ معاصر ما به طور مستقيم به هيچ يك از جريان ها متصل نمى شود و به اعتقاد من ادامه خواست ها و آرمان هاى شيعه است براى ايجاد حكومت. من مى پذيرم كه شيعه در طول تاريخ همواره در برخورد با مسائل سياسىِ حكومت، موضع سلبى گرفته يعنى آن را نفى كرده؛ و چه به لحاظ تئوريك و چه به لحاظ رويكرد عملى، مواضع ايجابى به شكل كامل نداشته و تئورى حكومتى مشخصى را به دست نداده است، بلكه كوشش نموده، به شكل مقطعى و جزئى، برخى از آرمان هاى خودش را تحقق بخشد. چنانكه در دوره صفوى به مجرد اين كه فرصت اجتماعى و زمينه هاى سياسى فراهم مى آيد، محقق كركى قلمرو ولايت دينى را به خود اختصاص مى دهد. گرچه اين وضعيت هم پوششى براى ايجاد حكومت نيست و اصلا فكر حكومت دينى در كار نيست، اما علما تصدى امور مسلمانان و ولايت بر مسلمانان را، دست كم در قلمرو ولايت دينى، خود بر عهده دارند. اگرچه فقه سياسى ما لاغر است، مى بينيم كه از دل همين فقه سياسى، ميرزاى قمى و كاشف الغطا سر بر مى آورند كه از جايگاه ولايت، به فتحعلى شاه اذن مى دهند تا براى جنگها خراج بگيرد. پس اين رگه ها وجود دارد، در عين اين كه به شكل مستمر نيست. در واقع، اين آجرهاى كوچك با يك رويكرد سلبى عمومى، مايه هاى اصلى اى هستند كه با بهره گيرى از همه تجربه هاى تاريخ معاصر و تأثيرات داخلى و بيرونى مكتب هاى سياسى مختلف، جامعه شيعى را در حوزه اجتماعى به سوى فكر تأسيس حكومت سوق مى دهند. به اعتقاد من، سال 56 مبدأ طرح حكومت اسلامى و انديشه حكومت اسلامى نبود، بلكه از زمانى كه فكر مبارزات مسالمت آميز و انديشه مسالمت جو به بن بست رسيد، يعنى پس از 15خرداد، چنين طليعه اى درخشيدن گرفت.

قبول دارم كه به دليل فقر زمينه هاى تئوريك، تازه در سال 58 عنوان جمهورى اسلامى را پيش كشيديم و بعد تركيبى از نظام پارلمانى غرب و حكومت دينى را ارائه نموديم، اما پايه هاى حكومت دينى، نه به لحاظ زمينه هاى كاملا متصل ـ كه اين ادعاى زيادى است ـ به زمان هاى دورتر باز مى گردد و اين فكر كه همه حكومت ها غاصبند و بايد روزى حكومت دينى درست شود، و فكر انتظار فرج، مايه هاى اصلى اى هستند كه با بهره گيرى از مجموعه شرايط و عوامل در دو دهه پيش از انقلاب، سرانجام انديشه حكومت اسلامى را مطرح مى كنند.

* به بيان ديگر، از نظر شما قرائت حضرت امام از تفكر شيعه ـ كه محور تفكر شيعه و مسلمانان ايران در جريان انقلاب اسلامى قرار گرفت ـ گرچه قرائت جديدى بود، ولى شالوده و مقدمات آن در تفكر تاريخى شيعه پى ريزى شده بود. جناب آقاى اكبرى جناب عالى در اين باره چه نظرى داريد.

اكبرى: به نظر بنده، ما پيش از اين كه بخواهيم ببينيم جنبش تنباكو، مشروطه و ملى شدن نفت و...، در پيدايش انقلاب اسلامى چه سهم و نقشى دارند، بايد ببينيم چرا اين سؤال را طرح مى كنيم و چرا اين مسئله در ذهن ماست كه براى پاسخ دادن به پيدايش انقلاب بايد به سراغ اين الگوها رفت؟ به نظر مى رسد دو مسئله در اين قضيه دخيلند: نخست، امرى روش شناسانه است، مبنى بر اين كه پديده ها امرى دفعى نيستند و در تكوين حوادث اجتماعى هم مثل پديده هاى طبيعى، بايد ريشه ها و بنيان هايش را جستجو كرد. در جستجوى اين ريشه ها و بنيان ها هم به جنبش ها و قيام هايى كه در تاريخ معاصر، مردم عليه نظام حاكم كرده اند، مى رسيم. بنابراين از آنجا كه پديده را امرى خلق الساعه نمى دانيم، براى دريافت بنيان هاى مؤثر در به وجود آوردن اين پديده به مستندات تاريخى آن رجوع مى كنيم و سراغ پديده هايى را مى گيريم كه از جهتى با آن اشتراك دارند. مسئله دوم، اين كه ما به لحاظ معرفت شناسى، پديده انقلاب را پديده اى مى بينيم كه محصول يك سلسله حوادث تاريخى است و سر جمع يك گذشته تاريخى را به هم پيوسته و اين هويت را به وجود آورده است. حال براى تبيين و تحليل اين موجود بايد اجزائى را كه بستر تاريخى اين مجموعه را شكل داده، به دست آوريم و البته توجه كنيم كه در بستر كدام نگاه معرفت شناسانه اى غلتيده ايم؛ آيا فكر مى كنيد براى تحليل انقلاب اسلامى به سراغ جنبش ها رفتن و تأثير انقلاب مشروطه و ديگر نهضت ها را رديابى كردن، راه درستى است؟ آيا صحبت از اين جنبش ها براى تبيين انقلاب لازم است؟ آيا حتماً بايد ببينيم چه شباهت ها و يا تأثيرات و پيوستگى هايى بين انقلاب اسلامى و جنبش هاى سياسى قبل از آن وجود دارد؟ يا اساساً به گونه اى ديگر بايد به قضيه نگاه كنيم؟ براى مثال، اگر ما انقلاب را يك پديده اجتماعى بدانيم كه به دلايل خاصى ظهور مى كند، طبيعتاً اين دلايل خاص در زمان انقلاب به وجود نمى آيد، بلكه براى بررسى چگونگى به وجود آمدن هر كدام از آنها كه سهمى در ظهور اين پديده اجتماعى دارند بايد تحولات اجتماعى را در گذشته تاريخى مطالعه نمود. براى مثال، يكى از وجوه اين است كه چرا جامعه احساس گسست در نظام سياسى مى كند؟ و چرا بين نيروهاى اجتماعى و نظام سياسى گسست رخ داده است؟ در ادامه، به بحث دوران مشروطيت مى رسيم كه اين دوره از كجا آغاز مى شود و چرا آغاز مى شود؟ چه نوع توسعه اى طى مى شود تا به آن نقطه مى رسيم؟ از منظر اقتصادى بايد ديد اگر نظام سياسى، نظامى است كه نخبگان اقتصادى جامعه را نمايندگى مى كند، چه اتفاقى در بلوك قدرت اقتصادى مى افتد كه بلوك سياسى، ديگر آن را نمايندگى نمى كند؟ يا چرا فلان انديشه به وجود مى آيد، يا آن پديده خاص اجتماعى رخ مى دهد و گسست را به دنبال مى آورد؟ در اين روند ممكن است ما از جنبش ها هم صحبت كنيم؛ ولى نه به عنوان نقاط اصلى اى كه براى جستجوى بنيادهاى انحراف بايد به سراغ آنها رفت، بلكه به عنوان جاهايى كه در بستر يك تحول تاريخى، نمودها و علامت هايى را به ما نشان مى دهند و ممكن است در ارزيابى ما ايفاى نقش كنند؛ فارغ از اين كه به اين سؤال چه پاسخى بدهيم و بررسى كنيم كه اصلا تأثيرى داشتند يا نداشتند و يا چه نوع تأثيراتى داشتند، طرح اين سؤال به لحاظ نگاه روش شناسانه و معرفت شناسانه به امرى اجتماعى به نام انقلاب، بيهوده و عبث است. نهايت منطقى اين شيوه، چنين است كه به ناچار در يك سلسله ارتباطات، به حضرت آدم مى رسيم و از هابيل و قابيل شروع مى كنيم و در واقع، يك فلسفه تاريخ بنا مى كنيم تا به اين سؤال كه چرا انقلاب اسلامى به وقوع پيوسته، پاسخ بدهيم. طبعاً اين گونه تحليل كردن يك پديده اجتماعى اساساً ما را به جايى نمى رساند و اصولا در مورد همه پديده هاى ديگر هم مى توان اين گونه به نحوى مشابه، حرف زد؛ در صورتى كه در يك بررسى اجتماعى بايد نشان بدهيم عواملى كه موجب ظهور اين پديده مى شوند كدامند و اين پيدايش چگونه رخ داده است. متأسفانه، اين ايرادى است كه در تحليل هاى راجع به انقلاب وجود دارد؛ شما كتاب آقاى عميد زنجانى را كه نگاه كنيد مى بينيد ايشان از پيامبر شروع كرده، در صورتى كه مى توان از ايشان سؤال كرد چرا در پيامبر متوقف شدى؛ در حالى كه پيامبر، از سلسله انبياى ابراهيمى است و قاعدتاً بايد همچنان سابقه بحث را ادامه داد.

 

* يعنى ما مى توانيم به پيشينه تاريخى قومى، به عنوان فاكتور و عاملى در بررسى ناخودآگاه آدميان و به عنوان فرآيند بلوغ تاريخى و رشد تاريخى آنها بنگريم، ولى تا زمانى كه زمينه هاى اجتماعىِ حاضر و بالفعلِ ظهور يك پديده تحقق پيدا نكند، آن پيشينه تاريخى و آن قراين تاريخى به نتيجه مشخصى نمى رسد. پس بايد بستر و شرايط بالفعل، نظير فروپاشى مشروعيت نظام سياسى يا ظهور طبقه هاى اجتماعى نوين، وجود داشته باشد تا آن پيشينه تاريخى، روند جديدى را تحقق بخشد.

اكبرى: منظور من اين هم نيست، سخن بنده اين است كه منطقِ تحليل، ايراد دارد؛ منطق تحليلى كه در مطالعه پديده انقلاب، بر جستجوى بنيادهاى تاريخى اى استوار است كه مى تواند سلسله اش تا اول تاريخ كشيده بشود. شما مى توانيد از تضاد هابيل و قابيل شروع كنيد و به همين نحو جلو بياييد؛ چرا كه در پديده اجتماعى، تحليل با فرآيندى گزينشى همراه است. يعنى شما برشى مى زنيد و عينكى هم به چشمتان مى گذاريد و بررسى را از زاويه اى شروع مى كنيد. ولى آيا واقعاً اين شيوه قادر است پيدايش و ظهور آن پديده را در آن زمان و شرايط خاص و با آن ويژگى هاى خاص نشان دهد؟ ما هدفمان از تحليل ريشه ها و عوامل اين است كه بگوييم چرا اين پديده به وجود آمده و چرا در آن زمان خاص و با آن كيفيت خاص و با آن رهبرى خاص ظهور كرده است. بنابراين همانند تقسيم بندى هايى كه دكتر زرگرى نژاد كردند و بيان خوبى هم بود، مى شود تأثيرات و ارتباطات آنها را نشان داد. ولى البته سخن غايى بنده اين است كه چرا از اينجا شروع مى كنيم و چرا اصلا مى خواهيم قضيه را اين گونه ببينيم. وقتى مطالعه اى تاريخى انجام مى دهيم، مى خواهيم نشان بدهيم كه فلان پديده از نقطه اى شروع شده و مراحلى را طى كرده و به اينجا رسيده؛ ولى من مشكلم با اين نگاه است نه با مطالعه تاريخى. به نظر من فصل تمايز تحليل جامعه شناسانه انقلاب و تحليل تاريخى انقلاب اين نيست كه ما در آنجا سراغ طبقات اجتماعى مى رويم و در اينجا سراغ حوادث و رويدادها؛ اين تقسيم بندى غلط است و اين نگاه درست نيست. گاهى ما يك سرى جنبش ها را موضوع مطالعه قرار مى دهيم و درصدد نيستيم كه پيوستگى تاريخى آنها را نشان بدهيم و آنها را به عنوان سلسله اى از رويدادها ببينيم، بلكه فرضاً در مقام مقايسه انقلاب اسلامى با جنبش تنباكو مى خواهيم بدانيم وجوه اختلاف يا وجوه اشتراكشان چيست، و به دليل اين كه انقلاب اسلامى نسبت به جنبش تنباكو متأخر است چه تأثيرى را مى شود استنباط كرد. اين يك بحث است، كه بنده هم به فرمايشى كه آقاى دكتر زرگرى نژاد كردند مى رسم كه اين ها پديده هاى كاملا جدايى هستند؛ جنبش تنباكو طبيعت و خصوصيات ويژه اى دارد و در شرايط تاريخى مستقل، با اهداف و خط مشى خاصى به وقوع پيوسته، انقلاب مشروطه و جنبش ملى شدن نفت هم پديده هاى خاص ديگرى هستند. اما اين بدان معنى نيست كه آن حادثه اى كه پس از اين ها پديدآمده هيچ تأثيرى از قبلى نپذيرفته و هيچ گونه از آن ها متأثر نشده است. اشكال بنده به نگاهى است كه در صدد است تحقق يك سلسله از رويدادها را انتزاع كند.

* با اين مقدمات، زمان آغاز و نقطه ظهور پديده انقلاب اسلامى را چه برهه اى مى توان تفسير نمود؟.

اكبرى: به نظرمى رسد كه با تحليلى شايد متفاوت، من هم مقطع تحولات دهه چهل را به مثابه نقطه آغاز نهضت بپذيرم. زيرا جنس تحولات اين دوره به گونه اى است كه سرانجام به آن چيزى كه در سال 56 ـ 57 به وقوع پيوست منجر مى شود.

زرگرى نژاد: من همچنان معتقد به تفكيك هستم. اين كه مى گوييم ريشه هاى انقلاب اسلامى، ريشه هاى فكرى، تأثيرپذيرى ها در شيوه مبارزه و روش رهبرى، همه مطرح است. گمان مى كنم اگر يك هويت كلى و عمومى براى انقلاب تعريف كنيم راه صوابى در پيش گرفته ايم. بر اين اساس، انقلاب اسلامى با اين هويت خاص، پديده اى است كه بنيان هاى كاملا متمايزى از نهضت ملى شدن صنعت نفت، نهضت جنگل، قيام خيابانى و نهضت مشروطيت دارد؛ شايد در برخى از اجزاء و هدف ها شباهت هايى وجود داشته باشد، اما موجودى كاملا متمايز است. چنانكه اين موجود يكى از ويژگى هايش مبارزه عليه نظام استبدادى براى براندازى، و نه اصلاح، است. ويژگى ديگرش مبارزه عليه استعمار و نفى سلطه استعمار است و ويژگى سوم آن بُعد تأسيس يك نظام سياسى ـ اجتماعى بر بنياد مبانى دينى است و به همين ترتيب. با اين تعريف، عنصر مبارزه ضداستبدادى را در گذشته در نهضت مشروطه مى بينيم؛ گرچه نه براى امحاى استبداد، بلكه براى محدود كردن آن. وجه مبارزه ضد استعمارى را نيز در گذشته شاهديم؛ گرچه نه با معرفت دقيق به تمام عوامل و شاخص هاى استعمارى، بلكه با دريافت خيلى جزئى از عناصر و مؤلفه هاى استعمارى. و به اين معنا انقلاب اسلامى به نحوى ريشه در مبارزات ضد استبدادى و ضد استعمارى پيشين داشته و از اين زاويه نوعى پيوستگى به لحاظ فكر اصلاح امور نظام سياسى مملكت با گذشته دارد. البته باز هم مى توان موارد اشتراكى را استقصا نمود؛ چنانكه به لحاظ رهبرى دينى، در انقلاب اسلامى علما حضور دارند و در آنجا هم رهبرى دينى علما مطرح است؛ نظير مرجعيت آخوند خراسانى و شيخ عبدالله مازندرانى در نهضت مشروطيت. اما نگاه به هويت كلى و عمومى انقلاب و توجه به ابعاد متمايز كننده آن، چنين مى نمايد كه فكر تأسيس حكومت اسلامى و نظام نو بنياد اجتماعى، انقلاب اسلامى را پديده اى ممتاز و مجزا از حركت هاى پيشين نموده است؛ چنانكه اين بُعد را در مبارزات اميركبير، ملّيون، روشنفكران، ديوان سالاران، علما و مراجع قبل از اين ايام نمى توان سراغ گرفت و در انديشه هاى سياسى آن زمان و علايق و اهدافى كه رهبران سياسى و مذهبى بروز داده اند، نمى توان ريشه يابى نمود.

فكر تأسيس حكومت اسلامى را يا امام، خود به طور خلق الساعه پديد آورده يا ريشه در سنت فكرى سياسى گذشته جامعه ايران و رويدادهاى تاريخ معاصر دارد. فرض دوم منتفى است؛ يعنى در فكر مستشار الدوله، ملكم خان و اميركبير نمى توان چنين ايده اى را رديابى كرد. پس تنها مى توان آن را با جريان عمومى تفكر شيعه مرتبط ساخت كه از ناحيه حضرت امام طرح گرديد. با گذار از بعد فكرى و ريشه هاى ايدئولوژيك انقلاب اسلامى، بحث از شيوه مبارزه و ريشه هاى راهبردى (استراتژيك) انقلاب اسلامى باقى مى ماند. بدين لحاظ در دهه پنجاه مشى مبارزات چريكى و يا مبارزات پارلمانتاريستى، ديگر جايگاهى ندارد و كارايى خود را از دست داده است. بدين سان مى بينيم شيوه اى در مبارزه آغاز مى شود كه نه اصلاح طلبانه و پارلمانتاريستى است و نه بر بنيان جنگ و مشى چريكى و پارتيزانى استوار است، بلكه مبتنى بر بسيج مجموعه مردم بر اساس باورهاى دينى و اتصال آن به يك مركز رهبرى است؛ و اين امرى كاملا متمايز و ممتاز است و هيچ ريشه در گذشته ـ به اين معنى ـ ندارد. ريشه هاى جزئى اش را مى توانيد در فتواى ميرزاى شيرازى ببينيد، اما اين كه يك رهبرى دينى براى ايجاد حكومت، حركتى را در ميان مردم به وجود آورد، به نظر من تازه است. يعنى ابعاد و وجوهى نظير اين را نمى توانيم به طور مشخص ريشه يابى كنيم، گرچه ممكن است بگوييم برخى از اجزاء و عناصر آن را در جاهاى مختلف مى شود ديد. مثل اين كه شما نمى توانيد پرخاشى را كه مردم معمولا از درد و رنج و گرسنگى و محروميت بروز مى دهند در تاريخ ملت ما نديده بگيريد و بگوييد كه مردم يكباره به صحنه آمدند و نسبت به نابرابرى مالى جامعه پرخاش كردند و امام هم گفت اين فقر و شكاف طبقاتى عامل بدبختى و از بين رفتن ارزش هاى جامعه است، بنابراين شاه و كاخ نشين ها بايد از بين بروند و كوخ نشين ها بالا بيايند و بعد هم چنين شد. اين حرف جديدى نيست كه مردم يكباره متوجه آن شده باشند، بلكه ريشه در گستره تاريخ دارد. بنابراين يك سلسله تجربه ها و شيوه هاى جزئى در مبارزه و يك سلسله دردهايى كه منجر به انقلاب مى شود ريشه تاريخى دارد؛ در عين حال، يك سلسله مبانى و مشخصات كاملا متمايزى در انقلاب وجود دارد كه نمى شود آن را در مبارزات يكصد ساله اخير مشاهده كرد. به طور خلاصه، در اين مقطع فرزندى به نام انقلاب اسلامى با ويژگى هاى كاملا متمايز متولد شد، در عين اين كه از پدر و مادر و جد و همه گذشتگانش تأثيرات متعدد خاص خودش را گرفت و در پيوستگى تاريخى ويژه اى با الگوى تشيع قرار گرفت.

* اگر دهه چهل و پنجاه را موضوع تحليل قرار دهيم در سطح پديده ها و رخدادهاى مربوط به جامعه يا دولت و نظام سياسى نظير نيروهاى اجتماعى، نخبگان سياسى، احزاب، دولتمردان، دستگاه سركوب و يا مردم به عنوان مؤلفه هاى اساسى مؤثر در پيدايش و ظهور انقلاب، كدام يك در تأثيرگذارى بر انقلاب برجسته ترند و چگونه با انقلاب اسلامى، ربط و نسبت مى يابند؟.

اكبرى: اين كه در طول دو دهه، در سطح نيروهاى اجتماعى از يك سو و نظام سياسى از سوى ديگر، چه تحولاتى رخ مى دهد كه نهايتاً همزيستى آنها را دچار خدشه مى كند و تضادها را خصومت آميز (Antagonisty) مى كند و به مرحله اى مى رسد كه يكى بايد برود و ديگرى بماند، به نظر مى رسد كه در اينجا نيز تأملى روش شناسانه مى توان داشت و آن اين كه آيا مى توان مقوله نظام سياسى را جداى از نظام اجتماعى مطالعه كرد؟ و آيا مى توان پرسيد چگونه نيروهاى اجتماعى و نظام حكومت به نقطه اى مى رسند كه همزيستى شان امكان ناپذير مى گردد؟ آيا بهتر نيست كه ما قضيه را اين طور ببينيم كه نظام سياسى، برآيندى از تعامل نيروهاى اجتماعى است و وقتى تعامل نيروهاى اجتماعى اين برآيند را باز توليد نمى كند، در واقع تعارض آشكار مى شود؟ به بيان ديگر، به جاى اين كه تحليل را از دوگونگى آن ها آغازكنيم و سير تحول آن ها را به طور همزمان پى بگيريم، از يكى شروع كنيم و به دومى برسيم. به نظر مى رسد اين گونه روش مندتر است، اگر نگوييم درست تر. تا قبل از دهه چهل مسئله اى داريم كه در واقع به طور خاص، از مشروطه به بعد تبلور پيدا مى كند و آن بحران مشروعيتى است كه حكومت ها دچار آن مى باشند؛ يعنى همه حكومت ها از آن زمان به بعد با بحران مشروعيت مواجه هستند. از نگاه نيروهاى اجتماعى نيز بايد ببينيم كه در اين فاصله، در تركيب گروههاى اجتماعى و در سطح نمايندگان سياسى اين نيروها چه اتفاقاتى رخ مى دهد كه ساختار سياسى را با بحران هاى جدى مواجه مى كند؛ در اينجا بايد تحولات سياسى، اقتصادى و فرهنگى را كه در بستر تحولات اجتماعى رخ مى دهد، جستجو كنيم و از اين طريق به نقطه نهايى بحث برسيم. براى مثال، دولت در برنامه سوم يا چهارم عمران تصميم مى گيرد كه نظام اقتصادى كشور را از شيوه زمين دارى و توليد كشاورزى به توليد صنعتى منتقل نمايد. اين هدف با اجراى برنامه اصلاحات ارضى خود را نشان مى دهد. اصلاحات ارضى بدين جا منتهى مى شود كه نظام زيست ما از جامعه روستايى اكثريت به جامعه شهرى اكثريت مبدل مى شود كه محل تجمع اجتماعاتى است كه در آن نيروهاى اجتماعى به سوى كارهاى توليدى صنعتى و خدمات مدرن و يا بخش تجارت مدرن مى روند و بخش كشاورزى هم بخش كوچكى به عنوان مكمل بخش اقتصاد صنعتى محسوب مى گردد. اين امر يك سرى جابه جايى هاى اجتماعى را در پى مى آورد. اما مشكلى كه پيش مى آيد اين است كه ما به ميزانى كه جمعيت را از روستاها تخليه مى كنيم، قادر نيستيم در آن سو كارهاى مفيد و مولّد صنعتى و فوق صنعتى ايجاد كنيم و آنها را جذب كنيم. در نتيجه، آن ها تبديل به نيروهاى حاشيه نشين شهر مى شوند و ما با پديده اى به نام حاشيه نشينى مواجه مى شويم كه روز به روز هم بيشتر خود را نشان مى دهد.

از سوى ديگر، اين وضعيت به لحاظ فرهنگى مسائل خاص خود را دارد. در همين دوره، فيلم هاى سينمايى اى كه در ايران ساخته مى شود، اكثر قريب به اتفاق آنها، سوژه اش آدم هايى هستند كه از روستا آمده اند و اصولا فرهنگ تقابل شهر و روستا در اين دوره به وجود مى آيد.

به علاوه، اين نيروى اجتماعى كه توقعاتى پيدا كرده و يا اقشار و طبقاتى را هم به وجود آورده، نه به آن اهدافى كه مى بايد، رسيده و نه زندگى اش بهتر از وقتى كه در روستا زندگى مى كرده، شده؛ در نتيجه، همين نيروى اجتماعى حاشيه نشين، به يك نيروى معترض تبديل مى شود كه تقابل ها و تعارض هاى فرهنگى ناشى از عدم امكان استحاله اين نيروها در فرهنگ مدرن شهرى نيز، زمينه اعتراض و شورش را دو چندان مى كند.

از سوى ديگر، گذار از كشاورزى به صنعت، نوعى از بلوك بندى جديد قدرت است كه اين هم به نظر من سير طبيعى اش را در ايران طى نمى كند. زيرا شاه در دوران جديد مظهر قدرت سياسى است كه متكى به فرهنگ سياسى نوع سرمايه دارى است و از مناسباتى مغاير با جامعه زميندار فئودالى منشأ مى گيرد و به هر حال وقتى بخواهد در سيستم جديد عمل كند، بايد با شاه دوران جديد، متناسب باشد. ولى شاه ايران با همان ويژگى هاى قبلى و بلكه بدتر در رأس هرم سياسى قرار مى گيرد و اين شكاف در درون هيأت حاكم و دستگاه حكومت پديدار مى شود و پيوستگى و انسجام را در اجزاء حكومت از ميان مى برد؛ شاه ديگر كسى نيست كه همه اقشار و بلوك هاى قدرت را رهبرى كند. مسئله ديگرى كه به اين موارد افزوده مى شود، افزايش قيمت نفت در سال 52 است كه موجب مى شود برنامه عمرانى چهارم و پنجم بر پايه درآمدهاى جديد، كه دو برابر شده بود، تنظيم گردد. ولى كاهش قيمت نفت در سال 54 كه منجر به كاهش درآمدها مى شود، تعارض هاى جديدى را آشكار مى سازد. در اين دوره يكى از تحولات اجتماعى ـ اقتصادى، رشد حضور دولت و رشد سرمايه دارى دولتى است؛ شركت هاى عظيم دولتى درحالى كه ديگر منبع نفت همچون سابق در اختيار شاه نيست، با شاه در تعارض مى افتند. شاه كه خان است، قدر قدرت و قوى شوكت است و منشأ همه چيز و همه تصميم گيرى هاست با آن نوع از تقسيمات قدرت كه متأثر از دوره قبلى است، امكان بقا در دوره جديد را از دست مى دهد.

در عرصه فرهنگى نيز اين دوره، دوره ظهور ايدئولوژى هاى مبارزه جو در ايران است؛ قبل از اين دوره، مبارزه ـ براى مثال اگر مبارزه حزب توده را معيار قرار دهيم، كه به نظر من به دلايلى مى شود چنين كرد ـ خيلى شكل ايدئولوژيك ندارد يعنى تئوريزه نيست و حتى در پى ايجاد يك آرمانشهر و مدينه فاضله نيز نمى باشد. ولى در اين دوره، شما با ايدئولوژى و با مبارزه در قالب ايدئولوژى اى مواجهيد كه فقط در پى اين نيست كه نظام سياسى را از بين ببرد، بلكه به شكل مشخص و با استفاده از موضع نقد، در پى ايجاد مدينه فاضله است. شما در آثار و مكتوبات تمام گروه هاى چپ اين ها را مى بينيد. دكتر شريعتى نيز دقيقاً ويژگى اش اين است كه به مبارزه رنگ ايدئولوژيك مى دهد و براى آن فلسفه تاريخ درست مى كند، و براى آينده هم يك مدينه فاضله ترسيم مى كند. امام نيز همين كار را مى كند و در تئورى ولايت فقيه اش طرحى از مدينه فاضله ارائه مى دهد. حالا اين كه هر كدام از اين ها چه نيروهاى اجتماعى اى را پاسخگو بوده، بحث خاصى است و من البته نمى خواهم بگويم كه اين تئورى منظور دكتر نبوده است. به صورت احتمال مى توان گفت كه تئورى ولايت فقيه نظريه اى است كه به همه نيروهاى اجتماعى در آن دوره پاسخ مى دهد؛ اين نظريه، نظريه گروه هاى مبارز و مخالف است كه در قالب انديشه فقهى و نوع خاصى از انديشه دينى عرضه مى شود. به نظر من اگر كتاب امت و امامت دكتر شريعتى را در نظر آوريد، همين نگرش است كه به زبان امروز ترجمه شده است. ايشان در اين كتاب، دموكراسى را به شكل غربى اش رد مى كند، شكل هاى استبدادى را نيز رد مى كند و آنگاه نوعى نظام امامتى را كه دموكراسى متعهد  مى نامد، مى پذيرد. به هر روى، ظهور ايدئولوژى هاى اجتماعى اى كه نيروهاى اجتماعى را بسيج مى كنند، بر خلاف دوره هاى گذشته، صرفاً متكى بر نيروهاى طرف اعتماد گروه هاى اجتماعى نيست؛ حتى نيروهاى طرف اعتماد گروه هاى اجتماعى نيز با ابزار ايدئولوژيك، مردم را بسيج مى كنند و بسيج اجتماعى را انجام مى دهند. اين ها نمونه هايى است كه نشان مى دهد تحولات اجتماعى در اين دوره در سطوح مختلف اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و روابط و مناسبات خارجى به سمتى مى رود كه همه نيروهاى اجتماعى احساس مى كنند امام نماينده سياسى شان است. هر كدام هم از زاويه نگاه و از منظر خودشان به مسئله نگاه مى كنند. تنها يك چيز آنها را به هم پيوند مى دهد و آن اين است كه چه چيز را نمى خواهند! امام تا قبل از مجلس خبرگان، تنها يك صحبت كلى از حكومت اسلامى مى كند ولى از جمهورى اسلامى و ولايت فقيه سخن نمى گويد؛ در پيام ها و صحبت ها راجع به اين كه بايد نظام ولايت فقيه را مستقر كنيم، صحبتى نمى كند؛ حتى در نحوه عملشان هم اين را نمى بينيم، در پيش نويس اول قانون اساسى هم نيست و وقتى پيش نويس را نزد امام مى برند، امام نمى فرمايند اين اصل را هم بدان اضافه كنيد و تأكيدى بر اين مطلب نمى كنند. منظور اين نيست كه ايشان اين مطلب در ذهنشان نبوده، بلكه اشاره به همان مطلب مهمى دارم كه دكتر زرگرى نژاد گفتند كه شايد امام احساس مى كرده اكنون موقعيت و شرايط فراهم نباشد. در مجموع، عرض من اين است كه در مقطع اوج گيرى انقلاب، مجموعه نيروهاى موجود در جامعه، با خواسته هاى مختلف و با اهداف گوناگون، در يك چيز گويى با هم اشتراك مى يابند و آن اين كه صورت بندى سياسى حاكم، آنها را نمايندگى نمى كند و در نتيجه، آن را نمى خواهند.

* استنباط بنده اين است كه نقطه ثقل بحث حضرت عالى در خصوص تبيين بستر وقوع انقلاب اسلامى، اقتصاد سياسى رژيم گذشته است؛ يا دست كم، نقطه شروع تحليل شما اين است كه اصلاحات و مدرنيزاسيون شاه از دهه چهل سر از نتايج و تبعاتى در ابعاد اجتماعى و فرهنگى در مى آورد كه تبديل به بحران مشروعيت سياسى مى شود؛ چنانكه در نتيجه بروز بحران هويت در عرصه فرهنگى نظام اجتماعى دچار انسلاخى مى شود كه زمينه ظهور ايدئولوژى هاى جديد را فراهم مى كند. مجموعه اين عوامل دست به دست هم داده، انقلاب را سامان مى دهند. جناب زرگرى نژاد، اگر نكاتى در اين خصوص مورد نظرتان است، استفاده مى كنيم..

زرگرى نژاد: من آنچه را دكتر اكبرى اشاره نمودند، به عنوان بخشى از واقعيت انكار نمى كنم. در حقيقت، دگرگونى اجتماعى، فقر فزاينده، به هم ريختن جايگاه درآمدها و تغيير ساخت اقتصادى و منابع درآمد جامعه، همه اين ها عوامل متعددى هستند كه ما مى توانيم به عنوان عوامل گسترش نارضايتى مردم و تشديد پرخاش هاى اجتماعى و در نتيجه، آغاز مبارزه يا ورود مردم به آن برشماريم و شايد بتوانيم عوامل متعدد ديگرى را هم بر اين ها بيفزاييم. اما گمان بنده اين است كه مشابه اين عوامل، و مسائلى همچون فقر اجتماعى چشمگير و دردهاى اجتماعى بارز و ملموس، به نوعى در گذشته هم وجود داشته، چنانكه در طول بيست سال حكومت رضاخان، سلطه و چپاول يك تنه او و فساد و فقر اجتماعى را كاملا مى بينيد. بنابراين، اين فاكتورها و مؤلفه ها با هويت خاص خودشان در دهه هاى قبلى هم در جامعه مشاهده مى شوند؛ آنچه مهم است اين است كه چگونه در كنار مجموعه اى از عوامل كه كنار هم جمع مى شوند اين مولود مبارك زاده مى شود؟ از دوره مشروطيت به بعد، بحث مشروعيت براى ما مطرح بوده است و همواره مردم، روشنفكران و نخبگان جامعه بر سر مسئله مشروعيت با هم كشمكش داشته اند و حكومت و دولت را مشروع نمى شناخته اند. اين يك بحث اساسى و ريشه دار است و مى توانيم بگوييم از مشروطه تا انقلاب اسلامى عدم مشروعيت مجموعه حكومت ها، اصلى دايم و ثابت است.

اين بحران مشروعيت، در آستانه انقلاب اسلامى و از دهه چهل به بعد كاملا تشديد مى شود، به حدى كه ديگر در ميان مردم هيچ گرايشى وجود ندارد كه در صورت انجام اصلاحات، حكومت را مشروع بشمارند. تلقى شايع چنين است كه حكومت مشروع حكومتى است با ويژگى هايى غير از اين حكومت.

 * يعنى جايگزين ها و آلترناتيوهايى براى حكومت وقت مطرح مى گردد..

 زرگرى نژاد: دقيقاً؛ ديگر بحث از چگونگى مشروع شدن حكومت، مثل اين كه چگونه انتخابات سالم برگزار شود يا آزادى بيشتر گردد، نيست. اين انتظار مربوط به زمان هاى قبلى است؛ بخصوص از 15 خرداد به بعد، مسئله براندازى به عنوان يك آرمان سياسى مطرح است. بدين سان، نحوه پاسخ به فقدان مشروعيت، در انديشه اجتماعى تحولى انقلابى پيدا مى كند و نخبگان سياسى جامعه در نتيجه نارضايتى هاى خود كه تحت تأثير سياست هاى شاه تشديد شد، همان گونه كه فرمودند، به دنبال يك آرمانشهر و مدينه فاضله اند و فكر ايجاد حكومت مطلقه [نه به معناى رايج امروز] در اين روزها مطرح مى شود. اين واژگان واژگانى است كه در اين ايام به كار مى رود. انديشه امت و امامت و حكومت طراز شيعى طرح مى گردد. علما و روشنفكران دينى در دوره مشروطيت، نهايتاً به محدود كردن دايره استبداد و ايجاد زمينه هايى از عدالت اجتماعى مى انديشيدند، اما مى بينيم كه از 15 خرداد به بعد، بويژه طلاب جوان تر، به دنبال براندازى و تأسيس حكومتند و بتدريج يك فكر كلى ايجابى با تعيّنات كاملا متمايز، در قالب ايجاد حكومت اسلامى طرح مى شود. روشنفكران دينى هم غالباً در دل نهضت آزادى در قالب مبارزه اى مسالمت آميز به اصلاح نظام و حكومت معتقدند، ولى مجموعه جوان كشور شيوه هاى مبارزه و آرمان هاى سياسى نهضت آزادى را نمى پذيرد؛ كه دليل آن به اعتقاد من مسئله تشديد عدم مشروعيت حكومت و تشديد فقر و نارضايتى اجتماعى به دليل مجموعه سياست هايى است كه فرمودند؛ و به هر حال، متولد شدن فكر ايجاد يك حكومت جديد در ميان جريان هاى دينى و روشنفكران مذهبى كه در دانشگاه ها و جاهاى ديگر كنار هم مى نشينند و ايدئولوژى انقلاب و آرمان هاى انقلاب را مى سازند، نهايتاً به انقلاب اسلامى و مبارزه براى تأسيس حكومت اسلامى منتهى مى گردد نه اين كه صرفاً عواملى همچون بحران اقتصادى جامعه موجب شود، بلكه مسئله اساسى، به هم رسيدن و تأليف و تركيب اين جريان ها در دهه پنجاه بود و همان گونه كه گفتند كلى بودن شعارها ـ و نه جزئى شدنش كه منشأ اختلاف مى شود ـ و آرمان ها، مانع از اين شد كه نيروهايى كه برداشت هاى گوناگونى از مفهوم و آرمان حكومت اسلامى داشتند از يكديگر جدا شوند و در مقابل هم صف بندى كنند و سرانجام چنين گمان مى شود كه همه يك چيز مى خواهند و به دنبال آن با تمام نيرو حركت مى كنند؛ چنانكه در سال 56 هيچ دعوايى بين روشنفكر دينى در دانشگاه با طلاب علوم دينى در حوزه ها بر سر حكومت اسلامى ديده نمى شود و تنها بعد از پيروزى، اختلاف برداشت ها و اختلاف تفسيرها پديد مى آيد. * آيا اگر اصلاحات و مدرنيزاسيون شاه مسير منطقى ترى را طى مى كرد و در همان حال، اصلاحات در نظام سياسى و ابعاد فرهنگى نيز شروع مى شد و همپاى اصلاحات اقتصادى پيش مى رفت، باز هم در سال 57 شاهد آن نفى كلى و گره خوردن همه نيروهاى اجتماعى بر يك محور مشترك مبنى بر اين كه نظام سياسى را نمى خواهيم، مى شديم؟.

 زرگرى نژاد: چنين اتفاقى سالبه به انتفاء موضوع است؛ در تحليل و تبيين پديده هاى تاريخى مورخ به آنچه مى توانست واقع شود و يا واقع مى شود نگاه مى كند. هرگونه حرفى هم غيرقابل اعتماد است اما اگر مرا مجبور كنيد كه حرفى كلى در اين زمينه بزنم، بايد بگويم حكومت شاه ماهيتاً در آن بافت سياسى نمى توانست دوام بياورد. زيرا بافت آن، ديكتاتورى توتاليتر بود؛ يعنى ممكن نبود نظام شاه تمام امكاناتى را كه به اقتدار فزاينده او مى انجاميد از خود سلب كند؛ گرچه به لحاظ نظرى و عقلى محتمل است اما به لحاظ عينى وقتى به شخصيت شاه و وزيران او نگاه مى كنيد اين انتظار ناممكن به نظر مى رسد. به گمان من اگر شاه پاره اى اصلاحات، و نه يك تغيير اساسى و ماهوى، را در پيش مى گرفت و آن گونه كه غربى ها عموماً مى گويند پول نفت را در مسير يك سلسله نوسازى هاى شتابزده متضاد با بافت سنتى جامعه قرار نمى داد ـ هر چند كه من اساساً ارزشى براى اين تحليل قائل نيستم ـ و سياست مدرن كردن جامعه را مطابق با سنت ها اعمال مى كرد، باز هم در ذهن تاريخ و جامعه ما و در انديشه دينى ما مشروعيت نداشت؛ يعنى جامعه ما شاه را حتى اگر امام زاده مى شد هرگز نمى توانست بپذيرد. ما مشكلى داريم كه الآن هم وجود دارد و آن اين است كه ملت ما به غلط آموخته اند كه همواره حكومت ها مطرودند و كسانى كه آن بالا مى نشينند آدم خوبى نيستند؛ اين به معناى كامل و دقيق در ميان مردم ما در زمان شاه وجود داشت. طبعاً در پيدايش چنين وضعى، پيش زمينه هاى بعيد تاريخى نيز تأثير گذارند و به عنوان شرايط مُعِدّ (آماده كننده) حضور دارند.

سؤال فرضى شما را من ترجيح مى دهم بدين گونه طرح كنم كه آيا قضيه مى توانست صورت ديگرى غير از اين هم پيدا كند؟ يعنى اگر شاه اين مسير را طى نمى كرد و اتفاقات دهه چهل و پنجاه به لحاظ برنامه ريزى هاى اجتماعى اقتصادى و ظهور انديشه هاى مبتنى بر ايدئولوژى در ايران اتفاق نمى افتاد، آيا شاه با بحران سياسى مواجه نبود؟ بايد پاسخ داد چرا اينها همه بود ولى به آنجايى كه در سال 57 رسيد نمى رسيد.

در واقع، برنامه هاى عمرانى سوم و چهارم و پنجم شاه، از سويى به تحولات جارى مرتبط با بلوك بندى قدرت هاى سياسى و تقابل دو اردوگاه سوسياليستى و سرمايه دارى و تأثير آن بر انديشه دينى و سياسى ما در شكل ظهور جنبش هاى متمايل به سوسياليسم و در نتيجه لزوم پاسخگويى نظام سياسى حاكم پيوند مى خورده و از سوى ديگر، به مسائل و رخدادهاى داخلى و معضلات درون زا ارتباط مى يافته، يعنى در اين زمان، ما از سويى در جامعه ايران زندگى مى كنيم و از سوى ديگر در جامعه جهانى؛ و تأثيرى كه ما از جامعه جهانى مى پذيريم همان ظهور انديشه هاى مبتنى بر ايدئولوژى است. بنابراين اگر تحولات دهه چهل و پنجاه در ايران اتفاق نمى افتاد، با صرف نظر از نكته اى كه راجع به «اگر در تاريخ» گفته شد، آنچه در سال 57 اتفاق افتاد رخ نمى داد. يعنى اگر شاه در وضعيت كشور تغييراتى مى داد، حداكثر به مثابه زير مجموعه نظام جهانى و تحت فشار آن، براى نفى حكومت هاى توتاليتر و استبدادى، به سوى يك نوع نوسازى سياسى كه در كشورهاى در حال توسعه جارى بود، پيش مى رفت و سر از يك حكومت پارلمانى مشروع، و نه انقلاب اسلامى، در مى آورد.

اما به هر حال به صورت عينى ما فقط با يك تركيب مواجه هستيم كه خودمان آن را ايجاد نكرده ايم و تنها مى توانيم با تجزيه آن، نقش عوامل مختلف و ميزان حضور كمى و كيفى آنها را به دست آوريم و تركيب را توصيف كنيم و مثلا بگوييم كه در شكل گيرى پديده انقلاب اسلامى اين رگه ها به عنوان مؤلفه ها و عوامل خاص چقدر نقش دارند؛ و يا بگوييم حضور برخى ظاهراً بيشتر و چشم گيرتر است، بدون اين كه بتوانيم تبيين دقيقى از سهم هر يك بكنيم. براى مثال، در پيدايش انقلاب مشروطيت ما آرمان خواهى دينى را كمرنگ مى بينيم، ولى در انقلاب اسلامى حركت از موضع دين و خواست حكومت دينى را پر رنگ مى بينيم؛ حضور مرجعيت را به شكل مثبت در آنجا كمرنگ مى بينيم، اما در اينجا كاملا گسترده و مؤثر مشاهده مى كنيم؛ تركيب اجتماعى را در جامعه شهرى و روستايى در دوره مشروطيت كم مى بينيم، ولى در اينجا كاملا برجسته ملاحظه مى كنيم.

چكيده

هر تفسيرى از انقلاب در ذيل نظريه اى خاص و در چارچوب تئورى ويژه اى قرار مى گيرد. آگاهى از مسبوق بودن تحليل رخداد انقلاب به نظريه ها و تئورى هايى ويژه، ضرورت تأمل در نظريه پردازى در باب انقلاب را باز مى نماياند. چه آن كه غفلت از اين بعد، تفسيرگر و تحليل كننده پديده انقلاب را به غلتيدن در وادى نظريه هاى متعارض و تئورى هاى ناهمگون پديده انقلاب، در تفسيرى واحد دچار خواهد نمود، گرچه استفاده آگاهانه و روشمند از نظريه هاى مختلف به صورتى تلفيقى، در تحليلى واحد امرى قابل دفاع است.

در اين كتاب، نخست مرورى بر مشخصه هاى تئورى و تئورى پردازى در خصوص انقلاب ها و از جمله انقلاب اسلامى و مسئله امكان وصول به «نظريه اى جامع» و كامل در اين باب صورت خواهد گرفت، و در اين راستا دو ديدگاه «پوزيتيويستى» و «معرفت شناسانه» علم مورد ارزيابى واقع مى شود. همچنين دو حوزه مطالعات علوم طبيعى و علوم اجتماعى و تفاوت ها و تمايزات آن مورد تأمل قرار گرفته، به مشكلات پيش روى حوزه علوم اجتماعى اشاره مى شود. تبيين دو نظريه «تدا اسكاچپل» و «چارلزتيلى» به عنوان دو داستان انقلاب، در مقام تطبيق با انقلاب اسلامى و نقد و بررسى آن ها فصل ديگر اين گفتار است كه در ضمن آن با مرورى بر زمينه هاى فروپاشى رژيم گذشته و عوامل پيروزى انقلاب، منحصر به فرد بودن انقلاب ها، مشكلات تعريف انقلاب به پيامدهاى آن، هدفمندى در انقلاب ايران، دليل مند بودن رفتار انقلابيون، عنصر معنويت و محاسبه سود و زيان در انقلاب ايران و... گفت و گو خواهد شد. و در خاتمه بحث از فايده و كاربرد نظريه پردازى در باب انقلاب از منظر پوزيتيويستى علم و از ديدگاه معرفت شناسانه آن سخن به ميان خواهد آمد.

بحث از انقلاب را مى توان با بررسى «علل» و «دلايل» انقلاب پى گرفت، و علل را به »عوامل عينى» و خارجى بازگردانيد و دلايل را به «عوامل ذهنى»، و بدين سان عوامل عينى و ذهنى انقلاب را مورد تفسير و بازشناسى قرار داد. گرچه پاره اى از محققان، عوامل ذهنى را نيز جزئى از علت ها مى شمارند و آن را به علل ساختارى فرو مى كاهند و يا پاره اى ديگر، همه علل و دلايل انقلاب را تنها در عوامل ذهنى جستجو مى نمايند و جايى براى عوامل عينى باقى نمى گذارند.

كتاب حاضر با مطالعه انقلاب به مثابه «پديده اى فرهنگى» و از منظر دلايل و «انگيزه هاى دينى»، آغاز بحث را به تأمل در «حكومت دينى» مى نشيند و با تلقى نمودن همه نظام هاى حكومتى در طول تاريخ به عنوان حكومت هاى دينى، حكومت در اسلام را در مفهوم «ولايت» (به مثابه مفهومى عرفانى) متجلى مى بيند. و ضمن تفسير شخصيت امام خمينى به عنوان «عارفى شيعى» با تفكيك مفهوم ولايت به «رحمانى» و «شيطانى» اين مفهوم را منتشر و موجود در همه اشكال حكومت در دنياى معاصر مى شناسد. آنگاه با بحث از حكومت «صفويه» به عنوان «حكومت مركزى و فراگير» شيعه و نيز تفسير «مشروطه» به مثابه «رسوخ جريان لائيسيسم» غربى و سكولاريسم به ايران، عوامل توقف و ركود ايران در سده هاى اخير را در «هرج و مرج» و ناامنى صدساله و «رواج اخباريگرى» در ميان روحانيت باز مى شناسد.

بررسى زمينه ها و علل انقلاب در سطوح «نظام سياسى»، «جامعه» و نيروهاى اجتماعى كه مطالعه ساخت ها و روابط ميان «دولت» و «جامعه» را در دهه هاى پيش از انقلاب دنبال مى كند، به كاوش در روابط اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى بسط و تفصيل مى يابد. پژوهش در «زمينه ها و علل اقتصادى انقلاب» يكى از سطوح مهم تحليل است كه با نگرش ها و رهيافت هاى گوناگونى صورت پذيرفته است. تمركز اصلى گفت و گو در اين دفتر، مطالعه «وضعيت اقتصادى ايران» از سال هاى 1335 تا 1355 ـ سال هاى اجراى برنامه دوم تا پنجم توسعه ـ از منظر «اقتصاد سياسى» و كاركرد دولت در اقتصاد و نيز بررسى تأثيرگذارى تحولات اقتصادى بر فرآيندهاى اجتماعى سياسى است. بر اين اساس، «انشقاق» ميان حكومت و جامعه و از دست رفتن پايگاه طبقاتى دولت، ظهور «نظام دو قطبى» و اهميت يافتن ايران براى غرب، وقوع فرآيند «نوسازى اقتصادى» در راستاى اهداف بين المللى، انجام «اصلاحات ارضى» و بحران هاى اجتماعى ناشى از آن موضوع تأمل اين دفتر مى باشد. همچنين در ادامه، «انفجار در آمد نفتى» و اجراى پروژه هاى بزرگ صنعتى در دهه پنجاه، بروز گسيختگى هاى فرهنگى و بحران «جستجوى اصالت»، «ناهمفازى» توسعه اقتصادى با توسعه سياسى و پيدايش شكاف ساختارى، پيروى از الگوهاى اقتصادى برون زا و بروز بحران «توزيع درآمد»، ظهور «آگاهى عميق» مذهبى و سياسى شدن جامعه، مقولات ديگرى است كه در اين دفتر، موضوع تحليل و بررسى فرآيندهاى اقتصادى ـ سياسى منتهى به انقلاب اسلامى را به توضيح خواهد كشيد.

 

سي سال پيش از اين، در بهمن ماه سال 1357، انقلابى به وقوع پيوست كه مهم ترين حادثه ربع آخر قرن بيستم در سطح حوادث جهانى تلقى شد و تحولات فرامرزى را دست كم در سطح منطقه خاورميانه بويژه در حوزه جهان اسلام، تحت تأثير خود قرار داد. بررسى و مطالعه اين حادثه، كه در كشورى اتفاق مى افتاد كه جزيره امن و ثبات همراه با حاكميت مقتدر نظامى پادشاهى تلقى مى شد و به عنوان متحد پايدار بلوك غرب از حمايت خارجى لازم برخوردار بود، با بهت و حيرت تحليل گران و پژوهشگران اجتماعى، بويژه نظريه پردازان انقلاب آغاز شد. ويژگى برجسته اى كه بر پيچيدگى درك حادثه و دشوارى تحليل آن مى افزود، وجهه دينى و رنگ مذهبى بود كه بر بخش مهمى از شعارها، خط مشى ها و شيوه هاى رفتارى انقلابيون مستولى گشته بود و جنبشى گسترده و فراگير را در پيروى از يك رهبر مذهبى سامان مى داد. رهيافت ها و نظريه هاى پيشين قادر به توضيح ابعاد نوين و وجوه متمايز اين حادثه نبودند و از اين رو پاره اى از نظريه پردازان به بازنگرى و تعديل در نظريات پيشين خود برآمدند.

براستى چرا رژيمى كه آنچنان مقتدر و سديد به نظر مى رسيد، رخنه ها و شكاف ها و سرانجام تزلزل و فروپاشى را در خود باز مى يابد؟ كدام علل و عوامل تاريخى، اجتماعى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى به هم گره مى خورد و حوادث سال هاى 55 و 56 را برمى انگيزد؟ بازيگران و قهرمانان اين حوادث چه كسانى اند و چه نقشى در بروز و ظهور حادثه ايفا مى كنند؟ طى چه فرآيندى، جنبش فراگير اجتماعى با شعارها و انگيزه هاى دينى به ظهور مى نشيند؟ و در نتيجه تعامل كدام عوامل و شرايط، انقلاب اجتماعى رخ مى دهد و به پيروزى مى رسد؟ همه اين پرسش ها و ده ها پرسش مشابه

ديگر، در اين سال ها موضوع مطالعات و تحقيقات بى شمار قرار گرفت و بويژه در دنياى غرب، حجم عظيمى از تأملات و تحليل ها را در تبيين اين حادثه نامنتظر در پى آورد.

نخستين نكته اى كه در مواجهه با تحليل هاى گوناگون از حادثه بزرگ بهمن 57 به چشم مى خورد، تنوع رهيافت ها و منظرهاى مطالعه در پرداختن بدان است. نقطه عزيمت و ورود به بحث در اين تحليل ها، چندان از يكديگر متفاوت و غريب است كه گويا هر يك به موضوعى مستقل از ديگرى نظر دارد. گذشته از آن، نوع توجه به تاريخچه حوادث منتهى به انقلاب و وجود اختلاف نظر در آغاز زمانىِ حوادثى معين كه بتوان آن ها را پيشينه قطعى انقلاب بهمن تلقى كرد، منشأ دگرگونى و تنوعى ديگر در چارچوب هاى تحليلى ارائه شده، گرديده است. افزون بر اين، عطف نظر به تحولات فرهنگى، اقتصادى، سياسى و... از سويى و گرايش به وجوه جامعه شناسى يا روان شناختى از سوى ديگر، مزيد بر علت شده و درك ماهيت عناصر اين رخداد را دشوارتر نموده است. ضمن آن كه، در بطن اين تنوع، گرايش به تحليل هاى دترمينيستى (جبرگرايانه) و توجه به علل تاريخى يا ساختارى بروز حادثه از يك طرف و تمايل به تحليل هاى انگيزشى و توجه به دلايل و هدفمندى كنشگران از طرف ديگر، تنوعى مضاعف و اشكالى تازه از ديدگاه ها را در نزديك شدن به رويداد بهمن و كالبد شكافى آن، پديدار ساخته است.

شايد گسترش حوزه هاى مطالعاتى در علوم انسانى و تكثير شاخه ها و شعبه هاى پژوهش، يكى از عوامل اين تنوع و در نتيجه سرگشتگى بوده باشد، ولى بايد اذعان نمود كه به لحاظ روش شناسى، پيچيده و چند وجهى بودن حوادث بزرگ اجتماعى، از علل اصلى تر بروز اين تنوع نگرش و تعدد رهيافت هاست؛ حادثه اى را كه در مراحل ظهور، تكوين، تكامل و فرجام خود با ده ها عامل فردى و اجتماعى، يا تاريخى، روان شناختى، جامعه شناختى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى مرتبط است، و شبكه گسترده اى از علل و عوامل را در خود جاى داده است، به سادگى نمى توان در تحليلى يگانه و واحد به تصويرى جامع منتهى ساخت. همان گونه كه در خصوص حوادث بزرگ ديگرى همچون انقلاب كبير فرانسه كه بيش از دو قرن از تاريخ وقوع آن مى گذرد نيز چنين امرى به وقع نپيوسته است. اين پيچيدگى ها و ذووجوه بودن ها تحليل گر هوشمند را برآن مى دارد كه ادعاهاى خود را به حد دلايل خويش و به محدوده رهيافت و منظر ويژه خويش فرو كاهد.

اگر واقعيت خارجى پديده هايى مانند انقلاب، داراى پيچيدگى و ابعاد گوناگون است، نگاه و منظر آدمى نيز به نحوى مضاعف و به وجهى اولى، دچار پيچيدگى و ابعاد متنوع خواهد شد؛ زيرا ميان واقعيت خارجى و نحوه درك ما از آن، راه بسيار است. از اينجا مى توان به نكته دوم اشاره نمود، كه از هر چارچوب تحليلى، بايد انتظارات ويژه اى داشت و به رغم ادعاى احتمالى آن، مبنى بر توضيح و تبيين تمام ابعاد مربوط به حادثه مورد بحث، مدعا را چندان جدى نگرفت. براين اساس، هر تحليلى را نيز تنها در حدود مفاهيم موضوعه اصلى و در گستره رهيافت حاكم بر آن مى توان مورد بررسى قرار داد و انتظار اين كه يك تحليل به توضيح ابعاد و مسائل خارج از چارچوب خويش نيز بپردازد، انتظارى عبث و گزاف خواهد بود.

نكته سومى كه بايد مورد اشاره قرار گيرد اين كه، در اتخاذ هر چارچوب تحليلى، به لحاظ پذيرش مبناى فلسفى جبر و اختيار، احتمال لغزش و غلطيدن به يكى از دو سوى ياد شده، چندان بعيد نيست؛ توجه تام به علت هاى تاريخى و يا ساختارى، صرف نظر از عوامل و بازيگران انسانى كه در عين كنش پذيرى و انفعال، تأثيرگذار نيز هستند، يك سوى افراط و همانا گرايشى جبرآميز است و در مقابل، تأكيد اكيد بر عوامل و بازيگران انسانى، صرف نظر از علل و عوامل تاريخى و شرايط و بستر اجتماعى، سوى ديگر افراط و همانا گرايشى صرفاً اختيارآميز است. و واضح است كه نگاه جبرگرايانه به حوادث و فقد توجه به دليل ها و انگيزه هاى آگاهانه، و يا مؤثر دانستن تام و تمام خودجوشى ها و انگيزه هاى آدميان مختار بدون لحاظ كردن تأثيرات محيط خارجى، هر دو از مسير صواب خارج است. تنها بايد ديد چگونه مى توان سهم هر بخش از علل (عينى) يا دلايل (ذهنى) را به خوبى بازشناخت و وزن هيچ يك را به نفع ديگرى نكاست. ملاحظه تعادل ميان دو كفّه مزبور در سطوح مختلف تحليل روابط ميان حوادث، اصلى معقول و صواب است. و تنها اين ملاحظه و توجه مى تواند تحليلگر را از سقوط به مهلكه تاريخى گرى و يا دترمينيسم ساختارگرايانه از سويى، و ورطه آزاد مطلق و مختار تام شمردن بازيگران و قهرمانان از سوى ديگر در امان دارد. در اينجا، البته تحليلگر بايد در خصوص نسبت ميان تاريخ و قهرمانان رأيى روشن اتخاذ كند؛ كه آيا تاريخ حاكم على الاطلاق و سازنده قهرمان هاى خويش است، يا قهرمان ها سازندگان حوادث تاريخى و در نتيجه جهت دهنده به مسير تاريخند و يا اصولا وجه ديگرى بازگوكننده واقعيت است و بايد تاريخى گرى يا قهرمان گرايى را به يكباره كنار گذاشت.

نكته چهارم اين كه، برخى از مفاهيم موضوعه و گزاره هاى نخستين تحليل، وابسته به تنقيح نظريات در حوزه پيش فرض ها و فرانظريه هاست، كه وجهى از آن ها در بحث از داشتن مبناى فلسفى جبر يا اختيار مورد اشاره قرار گرفت. مثالى ديگر در اين باب، مفهوم انقلاب به لحاظ فرآيند زمانى آن است؛ آيا انقلاب ايران همان حادثه اى است كه در بهمن ماه سال 1357، به وقوع پيوست و با پيروزى انقلابيون بر نظام سياسى پيشين و عرضه دستاوردهايى عاجل، به پايان رسيد، و يا انقلاب حادثه اى نيست كه زمانى مشخص و متعين را برتابد، بلكه پروژه اى تاريخى ـ تمدنى است كه همچنان بسط مى يابد و فعل و انفعالات و آثار خود را آشكار مى سازد. در فرض دوم، طبعاً تعريف انقلاب در همه ابعاد، دشوار و البته موكول به آينده اى نامعلوم خواهد بود و با ظهور هر وجهى از وجوه پيش بينى ناشده، تعريف پيشين، لاجرم ترميم يا تكميل خواهد شد. ولى در اينجا نيز نكته اى محل تأمل مى نمايد و آن اين كه به هر حال، حادثه اى به وقوع پيوسته و همراه با ويژگى هايى خاص، انتقال از برخى وجوه و مناسبات (هرچند در سطوحى ويژه) به وجوه و مناسباتى ديگر را، دست كم در عرصه روابط سياسى، پديدآورده است. آيا هر تعريفى از انقلاب مى تواند اين حادثه را كنار ديگر حوادث نامنتظر قبلى و يا بعدى همسان ببيند و با حد و مرزى آن را تفكيك ننمايد؟

به علاوه، حاكميت نوين، طبعاً مسيرى را در پيش خواهد گرفت و تحت تأثير شرايط و عوامل نوظهور، واكنش هايى را از خود بروز خواهد داد؛ اعم از اين كه به پاسخگويى به تقاضاها و درخواست هاى پيشين بينجامد و يا مسيرى نوين را در مواجهه با آزمون ها و در ارائه دستاوردها، اتخاذ نمايد. بنابراين، آيا ميان رويداد انقلاب و كاركرد حاكميت و نظام سياسى جديد، نبايد تفاوت هايى قائل شد. اگرچه حاكميت نوين، محصول بلافصل انقلاب و وارث و حامل دريافت ها و جهت گيرى هاى مندرج در بطن انقلاب است، لكن هيچ وارث و خليفه اى، همه وجوه موروث و مستخلف خود را لزوماً بازنمى تاباند. از اين رو شايد بتوان به انقلاب تحت عنوان رويدادى به انجام رسيده، و به محصول آن يعنى حاكميت نوين، تحت عنوان پديده اى ماندگار و پيش روى اشاره نمود و از انقلاب دائمى، متدرّج و مشكّك كه بيشتر مفهومى فلسفى است تا اجتماعى و سياسى، دست شست.

حال با گذر از اين مقدمات، چگونه مى توان رويداد بهمن 57 را به مثابه انقلابى بزرگ و فراگير توضيح داد و آن را دقيق تر تبيين نمود. بايد خاطرنشان ساخت كه هر توضيح و تبيينى از انقلاب، در ضمن اين كه به چرايى ها مى پردازد و علت رخداد پاره اى حوادث معين را در مرحله فروپاشى ساختار پيشين و در مرحله وقوع انقلاب پرسش مى كند، لازم است به چگونگى ها نيز بپردارد و فرآيند وقوع همان حوادث را جستجو كند؛ چرايى ها، كشف علل و عوامل نهفته را در قالب منطقى ايستا و گرايشى فورماليستى (شكلى) بر عهده دارند، در حالى كه چگونگى ها، به مطالعه پويا و ديناميك (متحرك) حوادث و روند وقوع آن ها عطف توجه مى كنند. براين اساس، به نظر مى رسد درك چگونگى روابط ميان پديده هايى ويژه و حوادثى خاص و نحوه نقل وانتقال و تغيير و تبديل از لختى به لختى و از برهه اى به برهه اى، اهميتى كمتر از فهم تك پديده هاى مؤثر، به صورتى مستقل از يكديگر نداشته باشد؛ اگر نگوييم كه داراى اهميتى بسيار بيشتر است. در واقع كشف مكانيسم تأثير و تأثر حوادث در يكديگر و ساز و كار تعامل عوامل ذهنى و عينى بر هم، و فرآيند ديالكتيكى كنش و واكنش چند وجهى پديدارها بر همديگر، به نحوى كه فرآيند منتهى شدن پاره اى از حوادث به رخدادى عام و فراگير به نام انقلاب را باز نمايد، هسته اصلى هر تعريف و تبيينى از انقلاب است. بدين سان، مى توان پرسش هاى پيش گفته را در اينجا بسط بيشترى داد و چنين ادعا نمود كه لاجرم هر توضيح و تبيينى از انقلاب، بايد ناظر به ارائه پاسخ به پرسش هايى از اين قرار باشد: رژيم حاكم پيشين دچار چه بحران هايى شد و اين بحران چگونه به چالشى جدى در جهت زوال مشروعيت او بدل گرديد؟ بحران مزبور طى چه فرآيند يا فرآيندهايى به بروز نارضايتى در سطحى فراگير در ميان مردم منتهى شد؟ همزمان با بروز نارضايتى در ميان مردم، آلترناتيوها و امكانات بديل، از كدام منابع و طى كدام فرآيندها به ذهن و ضمير مردم راه يافت؟ نارضايتى ها و سرخوردگى هاى فراگير مردم بر اثر كدام عوامل و طى چه فرآيندهايى به ظهور حركت گسترده اجتماعى و طغيان عمومى منجر شد و ستيز و خشونت اجتماعى چگونه به منصه ظهور رسيد؟ چرا رژيم قادر به سركوب مردم و فايق آمدن بر بحران نگرديد و در اثر كدام عوامل، كنترل روند حوادث از دست رژيم خارج گشت؟ روابط بين المللى و مناسبات جهانى، چه نقشى در ظهور بحران هاى داخلى و يا عدم حمايت خارجى از رژيم در كنترل بحران ها، ايفا نمود؟ كنشگران و عناصر اصلى شركت كننده در حركت گسترده اجتماعى و مقابله خشونت آميز با نظام سياسى، چه طبقات يا اقشارى بودند؟ رهبرى اين حركت از كدام منابع سرچشمه مى گرفت؟ محتوا و مضامين شعارهاى انقلابيون و اهداف و سمت و سوى آن ها در هر مرحله، تحت تأثير چه عواملى شكل گرفت؟ عوامل شتابزا و تسريع كننده در گسترش بحران و ناكامى رژيم چه بود؟ چرا رژيم قادر به استفاده از امكانات در دسترس خود، در جهت واكنش به بحران نگرديد؟ طى چه فرآيندى سقوط رژيم و پيروزى انقلابيون روى داد؟ فروپاشى رژيم تا چه سطوحى بسط و گسترش يافت و كدام مناسبات از ميان رفت؟ شعارها و اهداف انقلابيون در داخل چه طنينى يافت و در خارج از مرزها طنين خود را تا كجا گسترانيد؟ پيروزى انقلاب كدام دستاوردهاى عاجل را به ارمغان آورد؟... پرواضح است كه اين گونه پرسش ها و پرسش هاى مشابه آن ها، نكات نهفته و پنهان گوناگونى را در ظهور پديده اى به بزرگى يك انقلاب، سراغ مى گيرد. حال، با وقوف به اين وجوه نهفته و پنهان و درك ضرورت توضيح آنها در تبيين انقلاب، كدام تعريف و تبيينى مى تواند مدعى جامعيت در توضيح ريشه ها، ابعاد و فرآيند انقلاب ـ و در بحث ما انقلاب اسلامى 1357 ـ باشد؟

گاهى به نظر مى رسد شايد بىوجه نباشد كه برخى، همگام با تحليلگران فلسفه هاى سينتيكى (تركيبى)، دست از تجزيه و تحليل علمى حوادث برداشته و به يكباره به عوالم متافيزيكى روى مى كنند و همه كار را از حوزه حوادث زمينى ملموس، خارج مى سازند. ولى باز اين نكته آدمى را نيشتر مى زند كه هر حادثه اى، هر چند آسمانى، به هر حال بر زمين كه جارى شد، با زمينيان همنشين مى گردد و از مجارى علل و اسباب طبيعى، خود را نمايان مى سازد و كار علم چيزى نيست جز همينشناخت مسير طبيعى رخداد حوادث و كشف و محاسبه نحوه ارتباط عوامل طبيعى ياد شده، قطع نظر از اين كه منشأ آسمانى نيز در كار بوده است يا خير؛ بدون آن كه منكر هر گونه علل آسمانى باشد. البته ارجاع عوامل و دلايل حوادث به عوالم بالا و بازگشت به خاطرات شيرين گذشته و ادعاى تكرار نمونه اى ديگر از حوادث سلف، گرچه حس نوستالژيك آدمى را سرشار مى سازد و نشاط و فرحى طبع پسند را در آدمى به فراخى مى نشاند، لكن بايد دانست كه در حوزه درك علمى و كشف علت ها و معلول ها، جز تيرگى نمى افزايد و به جز غبار ابهام نمى فشاند و لاجرم دستاوردى نصيب نمى كند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 18:45 توسط سجاد عباسي رستمي |